جاودانگی / میلان کوندرا

نام کتاب : جاودانگی
نویسنده : میلان کوندرا
مترجم : حشمت الله کامرانی
رمانی بس خواندنی و جذاب از نویسندهای ژرفنگر، و قهار در کشاندن خواننده به راههایی که خود میخواهد و به شیوهای که خود میپسندد. از معدود رمانهایی که با هر بار خواندنش بیتردید با تأملاتی جدید دربارهی مهمترین مسائل وجودی (دربارهی خود، هستی، زندگی، مرگ، خداوند، جاودانگی و ...) و نیز برخی از مسائل جهان معاصر (اقتصاد، فرهنگ، سیاست، جنسیت، هنر، محیط زیست و ...) روبرو خواهیم شد. اما همهی این مسائل مهم نه در کتابی به اصطلاح جدی و اخمآلود، که در قالب یک رمان به ما عرضه شده است؛ رمانی که با حلاوت میخوانیم و از ترفندهای گوناگونی که نویسنده برای روایت ترفندهای زندگی میزند، شگفت زده میشویم، احساساتی میشویم، غمگین میشویم و در همان حال لذت میبریم.
برداشت من از کتاب :
رمان جاودانگی آخرین اثر میلان کوندراست .نویسنده خود در یکی از بخش های کتاب ضمن گفتگو با دوستش پروفسور آناریوس در پاسخ به این سوال که مشغول چه کاری است می گوید مشغول نوشتن کتابی است به نام سبکی تحمل ناپذیر هستی (بار هستی ). دوستش میگوید: فکر کنم قبلا آن را کسی نوشته است . خودم نوشته ام ! اما آن موقع برای گذاشتن عنوان کتاب اشتباه کردم. گمان می کنم آن عنوان مناسب رمانی است که الان دارم آن را می نویسم .کتابی سراسر از نکات قابل تامل که حتما بیش از یکبار باید خواند...
جملاتی از کتاب :
فقط زندگی در جهانی را تصور کن که در آن آیینه نباشد. تو درباره ی صورتت خیالبافی می کنی و تصورت این است که صورتت بازتاب آن چیزی است که در درون تو است. و بعد وقتی چهل ساله شدی، کسی برای اولین بار آیینه ای در برابرت می گیرد. وحشت خودت را مجسم کن! تو صورت یک بیگانه را خواهی دید. و به روشنی به چیزی پی خواهی برد که قادر به پذیرفتنش نیستی: صورتِ تو، خودِ تو نیست
سوزاندن مدارک خصوصی که برایتان گرامی است کار ساده ای نیست، مثل آنست که به خویشتن بقبولانی که دیری در اینجا نخواهی پائید، فردا ممکن است بمیری، و تو نابودی را از روزی به روز دیگر تاخیر می اندازی، و بعد روزی می آید که دیگر خیلی دیر است. انسان جاودانگی را به حساب می آورد، و فراموش می کند مرگ را به حساب آورد
هرگز به این پی نخواهیم برد که چرا مردم را ناراحت می کنیم، از چه چیز ما ناراحت می شوند، از چه چیز ما خوششان می آید، چه چیز را مسخره می بینند؛ تصویر ما برای خودمان بزرگترین راز خود ماست
در وجود همه ما بخشی است که خارج از زمان به زندگی خود ادامه می دهد.
تا مدت زمانی مرگمان آنقدر به نظرمان دور است که خود را مشغول آن نمی کنیم.
مرگ نادیدنی و نامرئی است.این اولین دوره شاد زندگی است. اما ناگهان مرگ مان را
در پیش روی خود می بینیم و دیگر نمی توانیم خود را از اندیشیدن در آن باره خلاص
کنیم. دیگر مرگ با ما است. و چون جاودانگی همانقدر با مرگ پیوند دارد که لورل به
هاردی، می توانیم بگوییم که جاودانگی مان نیز همراه با ما است
آنچه مردم را وامی دارد تا مشت شان را به آسمان برافرازند، تفنگ در دستشان بگیرند
و آنان را وا می دارد تا برای آرمانهای عدالت خواهانه و غیرعادلانه مبارزه کنند،خرد
نیست، بلکه یک روح بزرگ شده است . این سوختی است که بدون آن موتور تاریخ از
حرکت باز می ماند و اروپا زیر علف دفن می شود و با آرامش به ابرهایی خواهد
نگریست که در آسمان می گذرند.
اگر کره ی مریخ گوی عظیمی بود از رنج، که هر سنگش از درد فریاد می کشید نمی توانست همدردی ما را برانگیزد، زیرا مریخ به دنیای ما تعلق ندارد. کسی که خود را خارج از دنیا می داند ، به رنج های دنیا حساس نیست . تنها حادثه ای که او را برای لحظه ای از رنج خودش دور ساخت بیماری و مرگ سگ کوچکش بود . همسایه اش عصبانی شده بود : به آدم ها اهمیت نمی دهد، اما برای یک سگ گریه می کند! او به این سبب برای سگ گریه کرد، که سگ بخشی از دنیایش شده بود، حال آنکه همسایه نشده بود ؛ سگ صدایش را می شنید ، آدمها نمی شنیدند.
سپاس...