فاوست / گوته
نام کتاب : فاوست
نویسنده : یوهان ولفگانگ فون گوته
مترجم : م . ا . به آذین
نمایشنامه فاوست شاهکاری است جهانی ، چکیده اندیشه و آزمون شاعری دانشور و اندیشمند که در طول زندگی هشتاد و دو سه ساله خود ، شاهد دگرگونیهای ژرف سیاسی و اجتماعی اروپا در جریان انقلابات بزرگ فرانسه و جنگهای ناپلئون بوده است
برداشت من از کتاب :
اسرافیل ، جبرائیل و میکائیل سه فرشته مقرب خداوند در حال تعریف و تمجید از زمین و آسمان و شگفتیهای آفرینش بودند. شیطان از آنجا عبور می کرد و به خداوند گفت سرورا من درباره خورشید و افلاک چیزی برای گفتن ندارم اما همین قدر می بینم که آدمیان چه قدر در رنج و عذابند.خدا می گوید تو هرگز جز برای گله سر دادن نمی خواهی بیایی؟ و به گمان تو روی زمین هیچ چیز خوب نیست؟ شیطان می گوید هیچ چیز ، سرور من. همه چیز آنجا جریان کاملا بدی دارد مانند همیشه. دلم بر آدمیان می سوزد تا جایی که شرم دارم این موجود بیچاره را آزار بدهم. خدا از مردی به نام فاوست می گوید که بسیار خدمتگزار اوست. شیطان می گوید می خواهید شرط ببندم که این یکی را هم شما از دست خواهید داد؟ خدا می گوید تو اجازه داری که وسوسه اش کنی و شیطان به سراغ فاوست می رود...
جملاتی از کتاب :
هر کسی که راه می رود میتواند گم بشود 14
ما برای چیزهایی که به سرمان نخواهد آمد بر خود می لرزیم، و پیوسته بر همه چیزهایی که از دست نداده ایم اشک می ریزیم 22
هرکسی تنها همان چیزی را می آموزد که می تواند بیاموزد؛ ولی خردمند ان کسی است که می داند چگونه از فرصت سود ببرد. 51
زیبایی به چه درد می خورد؟ همه در پی پول تکاپو دارند؛ همه چیز بسته به پول است 78
کلیسا معده خوبی دارد، کشورهایی را به تمامی بلعیده است و هرگز هم دچار سوء هاضمه نشده. خانمهای عزیز ، مال حرام را تنها کلیسا می تواند هضم کند. 79
پول کاغذی ، مانند نامه های عاشقانه ، سفرش را به آسانی کنار سینهٔ دل انگیز دلبران به پایان خواهد رساند.کشیش هم آن را پارسایانه لای کتاب دعای خود خواهد سراند،و سرباز ، برای آن که در ماجراهای عاشقانه چابکتر باشد، در سبک داشتن کیف کمربندش درنگ نخواهد کرد. 184
مردم نیمی شان جز به خوردن نمی اندیشند ، و نیم دیگر به جلوه فروختن با رخت زیبای روزهای جشن185
هر قصد بزرگی در آغاز غلط می نماید. 215
خصلت طبیعی به شخص باز می گردد ، و همه چنان رفتار می کنند که گویی تربیت ما را از یاد برده اند 235
وجود من و همه حواسم تنها به یک آرزو آکنده است و من دیگر جز برای رسیدن به او نخواهم زیست 239
همه پیر می شوند ، ولی چه کسی به دانایی می رسد؟ 248
تنها مردم ساده اند که در می یابند و نمی گذارند مفهومی که مدتها پیش خردشان برای شان روشن کرده است آشفته شان بدارد. 339
بزرگترین دارایی ها در جریان زندگی دود می شود و به هوا می رود.346
سپاس..