نام کتاب :یک عاشقانه ی آرام
نویسنده : نادر ابراهیمی
یک عاشقانه ی آرام در مورد گیله مردی مبارز و سیاسی است که عاشق عسل دختر آذری زیبا و سیاسی مسلکی می شود. کل کتاب روند و مراحل و برنامه ریزی های زندگی مبتنی بر عشق این دوست . با زبانی شاعرانه بیان عشقی شاعرانه و زیبا .عاشقانی که سعی می کنند در لحظه لحظه با هم بودن عاشق هم باشند و نگذارند عشقشان به رخوت و عادت کشیده شود .عاشقانی که با زمان مبارزه می کنند،قوت اصلی کتاب همان لحن و بیان فوق العاده زیبای نادر ابراهیمی است.
برداشت من از کتاب :
یک عاشقانه ی ماندگار از نادر ابراهیمی که با قلم قوی و زیبای خود عاشقانه زندگی کردن را به ما یادآوری می کند. کتابی که هر زوجی باید حداقل یکبار آن را بخواند..تمرین چگونه عاشقانه زندگی کردن با یک عاشقانه ی آرام
جملاتی از کتاب :
عشق به دیگری ضرورت نیست ، حادثه است .عشق به وطن ضرورت است نه حادثه . عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه
در ميان همه جانوران جهان ، فقط انسان ها اعدام مي شوند – به وسيله انسان ها . ديگر هيچ جانوري اعدام نمي شود ، و نمي كند .
عاشق زمزمه می کند، فریاد نمی کشد.
سن، مشکل عشق نیست. زمان نمی تواند بلور اصل را کدر کند مگر آنکه تو پیوسته برق انداختن آن را از یاد برده باشی.
کودک عاشق مادر نیست، محتاج مادر است. عشق ،احساسی و کلامی کودکانه نیست.
عشق یعنی پویشِ نابِ دائمی. به سراغ خستگانِ روح نمیآید. خستهدل نباش، محبوبِ خوب آذریِ من!
انسان اینقدر خشن، این قدر لطیف؟ اینقدر رحیم، این قدر بی ترحم؟ آیا آن پیر قبادیان راست
نگفت که « همه ی فتنه ها از توست، ام جرات سرزنش کردنت در من نیست!
همیشه خاطرات عاشقانه در نخستین روز، نخستین ساعت، نخستین لحظه، نخستین نگاه و نخستین کلمات
آغاز می شوند. همانگونه که سیاست از نخستین زندان، نخستین شلاق، و نخستین دشنام های یک بازپرس.
خداوند خدا پیش از آنکه انسان را بیافریند، عشق را آفرید؛ چراکه می دانست انسان، بدون عشق ،
درد روح را ادراک نخواهد کرد، و بدون درد روح، بخشی از خداوند خدا را در خویشتن خویش نخواهد
داشت.
نمازی که از روی عادت خوانده شود نماز نیست ؛ تکرار یک عادت است ؛ نوعی اعتیاد . حرفه ایی شدن پایان قصه ی خواستن است .
حکومت هایی که معنی دوست داشتن را نمی فهمند،نفرت انگیزند، و نفرت انگيزترين چيزي كه خداوند خدا رخصت داد تا ابليس به انسان هديه كند ، حكومتي ست كه عشق را نمي فهمد .
بهترین دوستِ انسان، انسان است، نه کتاب!
کتاب ها، تا آن حد که رسمِ دوستی و "انسانیت" بیاموزند، معتبر اَند، نه تا آن حد که مثل دریایی مُرده از کلمات ِ مُرده، تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند.
تو در کوچه ها انسان خواهی شد نه در لا به لای کتاب ها.
تو در کوه ها، در جاده ها، و در کنارِ ستم دیدگانِ واقعی، رسم زندگی را یاد خواهی گرفت نه با غوطه خوردن در آثاری که در اتاق های دربسته نوشته شده و نویسندگان اَش هرگز نسیم را ندانسته اند و قایقی در تَنِ توفان را...
از همه ی این ها گذشته، من، عشقِ کتابی را هم دوست نمی دارم و تسلّطِ کتاب بر خانه را هم.
من دوست ندارم که وقتی برای کاری صدایت می کنم، جواب بدهی: "هم این صفحه را که تمام کنم، می آیم." من از این جواب بیزارم و از آن کتاب که مثل صخره ای میان دو عاشق قرار می گیرد.
من نمی گویم که هرگز در هیچ لحظه ای از این سفر دشوار , گرفتار نا امیدی نباید شد . من می گویم: به امید باز گردیم پیش از آنکه نا امیدی نابودمان کند.
هیچ وقت همه چیز درست نمی شود؛ چون توقعات ما بیشتر می شود و تغییر می کند. هیچ قله ای آخرین قله نیست. رسیدن، غم انگیز است. راه بهتر از منزلگاه است
يك بار ، يك بار ، و فقط يك بار مي توان عاشق شد . عاشق زن ، عاشق مرد ، عاشق انديشه ، عاشق وطن ، عاشق خدا ، عاشق عشق .... يك بار ،فقط يك بار . بار دوم ديگر خبري از جنس اصل نيست .
شوق تصرف، جای عشق به انسان را می گیرد؛خودنمایی جای عشق به وطن را، ریا جای عشق به خدا را... یک بار،یک بار،و فقط یک بار. در عشق، حرفه یی شدن ممکن نیست-مگر آنکه به بدکارترین ریاکار تن پرست بی اندیشه تبدیل شده باشیم.
مگذار كه عشق به عادت دوست داشتن تبديل شود .
مگذار كه حتي آب دادن گلهاي باغچه به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود !
عشق به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست . پيوسته نو كردن خواستني ست كه خود پيوسته خواهان نو شدن است و ديگرگون شدن .
عشق ٬ آنگاه که به واژه تبدیل شد ٬ و به نگاه٬ و به آواز٬ و به نامه٬ و به اشک ٬ و به شعر٬ و در بسته بندی های کاملا متشابه به مشتریان تشنه٬ عرضه شد٬ در هر بازار غیرمسقفی هم می توان آن را خرید و به معشوق ٬ هدیه کرد؛ و همین عشق را تحقیر کرده است.
عزیز من!
تولید انبوه٬ راه را٬ مدت هاست که بر نامکرر بودن عشق بسته است.
خوفناک است عسل! اما حتی به قلب هم آموخته اند که به تپیدن های عاشقانه تظاهر کند. خوفناک است عسل !
عشق، قیام پایدار انسانهای مقتدر است در برابر ابتذال. با این وجود، عشق یک کالای مصرفی ست نه پس انداز کردنی
خودکارانه زیستن، پایان انسانی زیستن است!
بعضي ها را ديده ام كه از وقت كم شكايت مي كنند . آنها مي گويند : حيف كه نمي رسيم . گرفتاريم . وقت نداريم . عقبيم .... . اينها واقعا بيمار خيالبافي هاي كاهلانه خود هستند . وقت علي الاصول بسيار بيش از نياز انسان است . ما وقت بي مصرف مانده و بوي نا گرفته بسياري در كيسه هايمان داريم : وقتي كه فنا مي كنيم ، مي سوزانيم ، به بطالت مي گذرانيم .
رسیدن قیمتی دارد که باید داد. خوشبخت شدن ، بهای سنگینی دارد. نپرداخته، چطور می خواهی به چنگش بیاوری؟
عظمت و افتخار در استمرار است و دوام .عاشق شدن مساله یى نیست,عاشق ماندن مساله ماست: بقاى عشق ,نه بروز عشق .هر نوجوانی هم گرفتار هیجانات عاشقانه می شود؛ اما آیا عاشق هم می ماند؟
عشق به اعتبار مقدار دوامش عشق است نه شدت ظهورش.
هر چه شهری بزرگ تر باشد،روح انسان های ساکن در ان شهر کوچک تر می شود و مصرفی تر.