همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها / رضا قاسمی

نام کتاب : همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها

نویسنده : رضا قاسمی

 

داستان از دیدگاه اول شخص بیان می‌شود و حکایت یک روشنفکر ایرانی است که به فرانسه پناهنده شده و دراتاق زیر شیروانی ساختمانی در پاریس زندگی می‌کند که ساکنانش را چند فرانسوی و ایرانی تبعیدی تشکیل داده اند. نویسنده واقعیت و خیال را در این داستان به هم آمیخته و ساختاری مالیخولیایی ایجاد کرده است.

برداشت من از کتاب :

 راوی دچار بیماری پارانویا است که در این حالت شخص به این فکر می کند که عواملی انسانی، طبیعی یا ماورا طبیعی خودشان، دارایی و افراد خانواده‌شان را تهدید می‌کنند. او و چند تن از ایرانی ها و فرانسوی هایی که در یک ساختمان شش طبقه زندگی می کنند و هر یک داستان مختص به خود دارند.انسانهایی سرخورده و افسرده و تنها که به قرص های آرام بخش پناه می برند و ساختمان شبیه به بیمارستان و یا حتی تیمارستان شده است.یدالله راوی داستان که داستان نوشته شده اش را زندگی می کند...

جملاتی از کتاب :

وقتی برای کسی زمان متوقف شده باشد، در هیچ کجای ذهنش دیگر جایی، هرچند کوچک، نه برای من نه برای هیچ کس دیگر وجود ندارد 8

 

مگر مرض داشتم خودم را درگير ماجراهايی كنم كه اغلب نه فاعلش بر من روشن بود نه زمانش و نه محل وقوعش ؟هم صحبتی من با ديگران چه فرقی داشت با وضع يك آسانسورچی ، كه دائماً در معرض شنيدن ماجراهايی است كه يا از ابتدای آن بی خبر است يا از انتهايش،تازه كسی از آسانسورچی توقع واكنش ندارد .خوشحال هم می شوند حواسش جای دیگری باشد. 3

 هر آدمی کم و بیش رازهای کوچکی دارد که با خود به گور خواهد برد 6

سعی كن چيزی را دوست بداری. فرقی هم نمی كند چه چيز. خدا، زن، موسیقی، حتی مشروب یا تریاک. ولی يك چيزی را دوست بدار! 68

 

تبعیدی میزبان دائم با گذشته اش زندگی می کرد و تبعیدی تازه وارد می کوشید گذشته اش را فراموش کند. 82

حالا، وقتی به لیست دور و دراز کشورهایی فکر می کردم که سالهاست ، و در برخی موارد ققرن هاست، برای استقلال می جنگند، می فهمیدم چرا از دست دادن استقلال این قدر آسان است و به دست آوردنش آن همه دشوار 86

 

نویسنده خوب، نویسنده ایست که مرده باشد 88

هر كس، به تناسب امكانات و ذائقه ی شخصی، از ذهنيت زن سنتی و مطالبات زن مدرن تركيبی ساخته بود كه دامنه ی تغييراتش، گاه از چادر بود تا ميني ژوپ. 91

حس شهادت طلبي و مظلوميت ، كه مشخصه ای كاملاً ايراني است، هيچگاه در طول تاريخ اجازه نداده است تا مسائلي را كه با يك سيلي حل می شود به موقع رفع و رجوع كنيم ؛ گذاشته ايم تا وقتي كه با كشت و كشتار هم حل نمي شود خونمان به جوش آيد و همه چيز را به آتش بكشيم و هيچ چيزی را هم حل نكنيم . 94

 

منظره ی ویرانی آدم ها غم انگیزترین منظره ی دنیاست.107

سه سال بعد، پسر هم جان خود را برای سرنگونی رژیمی که خواهر بزرگ مستقر کرده بود از دست داد.  138

می گویند فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج  150

 

سپاس...

 

 

شبهای روشن / فیودور داستایفسکی

 

 

نام کتاب : شب های روشن

نویسنده :فیودور داستایفسکی

مترجم : سروش حبیبیی

شب‌های روشن داستان یک راوی اول شخص بی نام و نشان است که در شهر زندگی می‌کند و از تنهایی و این که توانایی متوقف کردن افکار خود را ندارد، رنج می‌برد. این شخصیت نمونهٔ اولیهٔ یک خیال باف دائمی‌ست. او در ذهن خود زندگی می‌کند، در حالی که خیال می‌کند پیرمردی که همیشه از کنارش رد می‌شود اما هرگز حرف نمی‌زند یا خانه‌ها، دوستان او هستند.

برداشت من از کتاب :

داستان پسر 26ساله ی مجهولی که شدت تنهاییش آنقدر بود که از حال ساختمانها می پرسید و فقط در ذهنش زندگی می کرد. شاید با اولین دختری که هم صحبت می شد دلبسته اش می شد که قرعه به نام ناستنکایی افتاد که با جیغ زدنش توجه راوی را جلب می کند . دختری که در همان شب اول از او می خواهد عاشقش نشود غافل از اینکه با داستان زندگیش راوی رو دلباخته خود می کند
عشق این دو قابل باورتر و ساده تر از علاقه دختر به نامزدش بود چرا که در شرایط سخت زندگی با مادربزرگ انجام شده بود .
در شبی که ناستنکا به راوی گفت دیگه هیچوقت از هم جدا نمی شیم مهم نیست چه اتفاقی برای من بیفته چنان خوشحال شد که گفت اگر من بیست سال هم دلبسته تو بودم نمی توانستم بیشتر از اندازه فعلی به تو علاقه پیدا کنم!


و جمله آخر راوی که گفت خدای مهربان! یک دقیقه تمام سعادت! حتی برای یک عمر چرا کافی نیست؟
چه دل مهربانی داشت راوی!

 جملاتی از کتاب :

 حالا که در دنیای واقعیت این قدر با تو خوشحال بودم دیگه خواب چی رو می خوام ببینم! اوه عزیزم، خدا عوضت بده که ردم نکردی، که حالا حداقل می تونم بگم تو عمرم دو شب زندگی کرده ام! 48

آدم رویایی خاکستر رویاهای گذشته اش را بیخودی پس می زنه به این امید که در میانش حداقل جرقه کوچکی پیدا کرده و فوتش کنه تا دوباره جان بگیرند. تا این آتش احیاء شده قلب سرمازده را گرم کند و همه انهایی که براش عزیز بودند، برگردند. همان چیزی که تکانش داد،خونشو جوش آورد.اشک رو از چشمانش سرازیر کرد و آنچنان با شکوه فریبش داد!50

اوه ناستنکا، آیا تنها ماندن، تنهای تنها، بدون اینکه چیزی برای تاسف خوردن داشته باشی، دردناک نیست؟ 51

 

بخاطر آن یک لحظه شادی و سعادتی که به دلی دیگر٬ ولی حقشناس و تنها٬ دادی ٬ تا ابد سعادتمند باشی!  103

 

سپاس...

 

 

 

 

شازده احتجاب / هوشنگ گلشیری

نام نویسنده : شازده احتجاب

نویسنده : هوشنگ گلشیری

 

این کتاب را می توان واکاوی عمیقی در لایه های فرهنگ و تاریخ ایران دانست به این خاطر که به زعم عده ای روایتی است از فروپاشی نظام شاهی و خانی در سنت و فرهنگ ایرانی.

شازده احتجاب  از بازماندگان خاندان قجری است که به سل مبتلا شده است،مراد پیشکار سابق وی است که معمولا خبر مرگ دوستان و بستگان شازده را برای وی می آورد.شبی شازده مراد را می بیند که از کوچه می آید  گمان می کند این بار مراد خبر مرگ خود شازده را خواهد داد به همین خاطر شازده تمام خاطرات خانوادگی اش را در ذهن خود مرور می کند ،از بلاهایی که خودش بر سر همسرش فخر النسا آورده و از جنایتهایی که اجدادش بر مردم کرده اند.

رمان با ریتمی ملایم شروع می‌شود، با توصیفاتی از گذشته دور که حالا نیست. می‌شود گفت از خرابی یک امپراطوری مینیاتوری که خان و خان‌زاده‌ها برای خود ساخته بودند سخن می‌گوید. راوی بدون هیچ تأملی می‌گوید. همه‌چیز را می‌گوید از کشتن و له‌کردن توده‌های زیرین جامعه محلی(دهاتی) آن‌ زمان. خرد کردن دندان‌های دهانی که باز شده به اعتراض و بریدن دستی که چماق در آن است و بلند شده به اعتراض.

 

 برداشت من از کتاب :

 رمان ماندگار هوشنگ گلشیری که در آن به شیوه ی سیال ذهن دوران سیاه خان و خان زاده ها را روایت می کند.شاید خواندن این کتاب برای افرادی که آشنایی چندانی با سیال ذهن  ندارند سخت باشد اما بی شک پس از خواندن رمان به هنر نویسنده پی می بریم

جملاتی از کتاب :

 اگر چشم گنجشکی را دربیاورند تا کجا می تواند بپرد؟ ص 13

 

باید کاری بکنی که کار باشد، اقلا یک صفحه از تاریخ را سیاه کند. تفنگ را بردار و برو كنار نرده های باغ و يكی را كه از آن طرف رد می شود ، نشانه بگير و بزن . بعد هم بايست وجان كندنش را نگاه كن . اما اگر ازكسی بدت آمد ، اگر ديدی كه طرف دارد يك بيت شعر را غلط می خواند و يا بينی اش را می گيرد و يا حتی پايش را گذاشته است روی سكوی خانه ی تو تا بند كفشش را ببندد ،‌مأذون نيستي سرش را نشانه بگيری . انتخاب طرف هر چه بی دليل تر باشد بهتر است . كسی كه برای كشتن يك آدم دنبال بهانه مي گردد هم قاتل است و هم دروغگو . تازه دروغگويی كه مي خواهد سر خودش كلاه بگذارد .اگر خواستی بکشی دلیل نمی خواهد. باید سر طرف، سینه طرف را نشانه بگیری و ماشه را بچکانی،همین. ص 80

گنجشک هایی که چشم هایشان را با قلمتراش درآورده باشند تا کجا می توانند بپرند؟ ص 82

 

 

سپاس...

 

ذوب شده / عباس معروفی

نام کتاب : ذوب شده

نویسنده : عباس معروفی

 

ذوب شده داستان جامعه دیکتاتور شاهنشاهی دهه ی پنجاه ایران را از نگاه نویسنده ای به نام اسفاری روایت می کند؛ که به جرم ارتباط حزبی با شخصی به نام آزاد دستگیر و به مدت سه سال بی اطلاع از خانواده و آشنایانش مورد حبس و هر گونه شکنجه قرار می گیرد. در حالی که هر چه در بازجویی های خود اصرار می کند که هیچ اطلاعی از آزاد و هیچ رابطه ای با هیچ حزبی ندارد مورد قبول بازجو قرار نمی گیرد. تا جایی که تحت فشار شکنجه ها مجبور می شود از خود قصه هایی از آخرین دیدارش با آزاد تحویل بازجوی پرونده اش بدهد

برداشت من از کتاب :

 

ناصر افساری نویسنده ای که دستگیر شده بود و با شکنجه های سخت از او بازجویی می کردند.ناصر افساری ها در هر عصری وجود دارند و این رشته سر دراز دارد...

 

جملاتی از کتاب :

آدم وقتی مرگ را شناخت ، معنای زندگی را می فهمد. 33

من ایران را یک صفحه شطرنج می بینم که باخذف شاه، بازی زندگی ادامه نخواهد داشت. 67

من مطالعاتی در فرهنگ و تاریخ ایران دارم که نتیجه اش شده همین. و گرنه در جنبش مشروطه روشنفکران شاه را ابقا نمی کردند. آن ها در شرایطی یودند که به سادگی می توانستند شاه را حذف کنند، ولی به همین خاطر حفظش کردند.67

نظام شاهی می تواند فرونریزد ، شاید هم بریزد، ولی من به این جا رسیده ام که ملت ایران از لحاظ فرهنگی و ریشه های تاریخی و وراثتی ،بدون شاه دچار سردرگمی تاریخی وحتی جغرافیایی خواهد شد. 68

پس از حمله ی اعراب به ایران ، خلفا ناچار شدند یک شاه برای اداره ی مملکت بتراشند، گرچه آن فره ایزدی با خاموشی آخرین شاه ساسانی در کشور ما خاموش شد، ولی جایگزین همان شاه هم کارش را هزار و چهارصد سال پیش برد. حتی خلفای عباسی هم در شش قرن سیطره بر ایران، اداره ی امور مملکت را به شاه تفویض کردند.  68

 

به راستی که از تولد تا مرگ ،پرتاب سنگی از دست کودکی به جای نامعلوم است که دلایل و عواقبش بر سنگ و زننده و خورنده هیچ روشن نیست . 100

هیچ کس متوجه رنج دیگران نمی شود 114

زندگی از دید من یک ساختمان کلنگی است که به هر جاش نگاه کنی چیزی در حال فرو ریختن است.114

 

سپاس...

سقوط / آلبر کامو

نام کتاب: سقوط

نویسنده : آلبر کامو

مترجم : شورانگیز فرخ

 

در یکی از میکده های آمستردام، مردی از خود و زندگی خود سخن می گوید و سقوط تدریجی خود را، مرحله به مرحله ، شرح می دهد. ژان باتیست کلمانس، که روزگاری در پاریس وکیلی مبرز و موفق ، ونمونه انسانی درستکار و گشاده دست و پاکباز بوده است،اینک بر این گذشته نگاهی هولناک می افکند و در پرتو ذهنی هشیار، دروغ و دو رویی خود و دیگران را فاش می سازد: دراین جهان و در این زمان هیچکس نمی تواند خود را بیگناه بداند.تصویری که کلمانس از خود عرضه می کند ناگهان تصویر خود ما می شود.
این کتاب کوچک آینه تمام نمای روزگار ما و انسان امروز است.

 

برداشت من از کتاب:

اعرافات وکیل موفقی که صادقانه به عمق وجود خود می رود و داستان سقوط خودش را می گوید. چه شباهات زیادی بین وکیل و انسانهای کره ی زمین وحود دارد!

آیا همه ی ما روزی سقوط می کنیم؟!

 

جملاتی از کتاب:

 

يک طرف زيبايی است و طرف ديگر درهم شکستگان و پايمال شدگان . هرقدر هم اين کار دشوار باشد من ميخواهم به هر دو طرف وفادار بمانم .14

 

وقتی شخص به حکم حرفه یا استعداد ذاتی درباره ی آدمی تأمل بسیار کرده باشد، هنگامی می رسد که برای انسان های نخستین احساس دلتنگی کند. لااقل، آن ها افکار پنهانی در سر ندارند. 37

 

زیبایی کلام همچون کتان ابریشمی غالباً پوششی است بر زرد زخم  38

 

تقریبا؟، جواب بی نظیری است! صحیح هم هست؛ ما در هر چیز فقط تقریباً هستیم. 40

 

آیا می دانید که در دهکده ی کوچک من، طی یک عملیات انتظامی، یک افسر آلمانی با نهایت ادب از پیرزنی تمنا کرد که یکی از دو پسرش را که به عنوان گروگان باید اعدام شود به میل خود انتخاب کند؟ انتخاب کند، تصورش را می کنید؟ این یکی را؟ نه، آن یکی را؟ و ناظر رفتن او باشد. 43

 

من هر گز شب از روی پل نمی گذرم. این نتیجه ی عهدی است که با خود بسته ام. آخر فکرش را بکنید که کسی خودش را در آب بیندازد. آن وقت از دو حال خارج نیست: یا شما برای نجاتش خود را در آب می افکنید و در فصل سرما به عواقب بسیار سخت دچار می شوید! یا او را به حال خود وامی گذارید. شیرجه های نرفته گاهی کوفتگیهای عجیبی به جا می گذارد.47

 

چه بسیار جنایت ها فقط برای این روی داده که عامل آن ها قادر به تحمل قصور خویش نبوده است! 49

 

بالاتر از دیگران زیستن هنوز تنها راهی است برای اینکه اکثر مردم انسان را ببینند و به او احترام بگذارند.56

 

مشکل زندگی بعضی از مردم در این است که چطور از دیگران کناره بگیرند و یا لااقل با آنان بسازند. 57

 

آیا شما هرگز ناگهان احتیاج به هم دردی ، به کمک ، به دوستی پیدا نکرده‌اید؟بله، البته. اما من به خودم یاد داده ام که به همدردی قناعت کنم. آسانتر می توان ان را به دست آورد مضافا اینکه تعهدی هم ایجاد نمی کند.« از همدردی من مطمئن باشید» و به دنبال آن در دل می گویند: « و حال به امور دیگر بپردازیم». 

همدردی از احساسات صاحب منصبانه است: آن را به بهای ارزان، بعد از وقوع بلایا، به دست می آورند. ولی دوستی به این سادگی نیست. به مرور ایام و با رنج بسیار به دست می آید، اما چون به دست آمد، دیگر راهی برای خلاصی از آن وجود ندارد. باید در برابرش سینه سپر کرد. 60

 

آیا توجه کرده اید که احساسات ما را تنها مرگ بیدار می کند؟ رفیقانی را که تازه از ما دور شده اند چه دوست می داریم ،مگر نه؟ آن عده از استادانمان را که دهانشان پر از خاک است و دیگر سخن نمی گویند چه می ستاییم! در این صورت، بزرگداشت آنان طبیعتا در ما پا می گیرد،همان بزرگداشتی که شاید آنها در همه عمر از ما انتظارش را داشتند. ولی آیا می دانید برای چه ما همیشه نسبت به مردگان منصف تر و بخشنده تریم؟ دلیل اش ساده است! با آنها الزامی در کار نیست. ما را آزاد می گذارند، ما می توانیم هر وقت فرصت داشتیم ، در فاصله میان یک مجلس مهمانی و یک یار مهربان، یعنی رویهمرفته در اوقات هدر رفته، بزرگداشت آنان را قرار دهیم. اگر ما را به کاری ملزم کنند فقط به یادآوری ذهنی است، و قوه حافظه ما ضعیف است.در حقیقت آنچه در رفقای خود دوست داریم مرگ تازه است، مرگ سوزناک است، تاثر خودمان و دست آخر وجود خودمان است! 62

 
انسان چنین است، آقای عزیز، دو چهره دارد: نمی تواند بی آنکه به خود عشق بورزد دیگری را دوست بدارد. اگر به حکم تصادف در عمارتی که در خانه ی شماست حادثه مرگی روی داد در رفتار همسایگان تعمق کنید.
آنها در زندگی کوچک خود به خواب رفته بودند و ناگهان مثلا سرایدار می میرد. در همان لحظه بیدار می شوند، به جنب و جوش می افتند، خبر می گیرند، دلسوزی می کنند.
مرده ای زیر چاپ است و سرانجام نمایش آغاز می شود. آنها به نمایش حزن انگیز نیاز دارند، چاره نیست، این برای آنها نوعی تعالی است، نوعی مشروب اشتها آور است.63

 

من خوب می دانم که آدم نمی تواند از حکمرانی خود و خدمتگزاری دیگران صرف نظر کند. هر انسانی همان طور که به هوای پاک نیاز دارد، محتاج به وجود بردگان است. حکم راندن یعنی نفس کشیدن. و حتی محرومترین افراد از مواهب طبیعی می توانند تنفس کنند. پست ترین فرد در سلسله مراتب اجتماعی باز هم همسری یا فرزندی و اگر مجرد باشد سگی دارد. روی هم رفته، مهم این است که شخص بتواند خشمگین شود، بی آنکه دیگری حق جواب داشته باشد. بالاخره باید کسی کلمه ی آخر را بر زبان آورد. وگرنه، برای رد هر دلیل، دلیلی دیگر می توان آورد و این کار انتها نخواهد داشت. 72

 

 

اگر همه کس اسرار نهان خود را فاش و حرفه ی حقیقی و هویت خود را اعلام می کرد، ما سرگیجه می گرفتیم!

 

مردم از انگیزه‌های شما و صداقت شما و اهمیت رنج‌هایتان جز با مرگ شما متقاعد نمی‌شوند.
تا وقتی که زنده‌اید، وضع شما برایشان مشکوک است، فقط شایسته‌ی تردید آن‌ها هستید.
بنابراین، اگر تنها این یقین وجود می‌داشت که می‌توان از تماشای نمایش مستفیض شد، آن‌وقت به زحمتش می‌ارزید که آن‌چه را نمی‌خواهند باور کنند برایشان ثابت کرد و تعجبشان را برانگیخت.
ولی شما خودتان را می‌کشید و چه حاصل که آن‌ها حرف شما را باور کنند یا نکنند: آن‌جا نیستید تا تعجب و یا ندامتشان را، که گذشته از آن دیری هم نمی‌پاید، بپذیرید و عاقبت، بر وفق آرزویی که همه‌کس دارد، در تشییع جنازه‌ی خود حضور یابید.
برای اینکه وضع شما دیگر مشکوک نباشد اصلا باید که دیگر وجود نداشته باشید. 99

 

تنها از طریق بدجنسی می توان به دفع حمله پرداخت. مردم برای اینکه خود محاکمه نشوند در محاکمه کردن شتاب می کنند. 105

 

طبیعی ترین تصور انسان، اندیشه ای که به سادگی به مخیله اش خطور می کند و گویی از اعماق فطرتش سرچشمه می گیرد، تصور بی گناهی خویش است. همه ی ما موارد استثنائی هستیم. همه می خواهیم از چیزی تقاضای فرجام کنیم! هر کدام می خواهیم به هر قیمتی که هست بی گناه باشیم، حتی اگر برای این کار لازم باشد که نوع بشر و قضای آسمانی را متهم کنیم. 105

 

ما به ندرت برای کسانی که از ما بهترند راز دل می گوییم. حتی از محضرشان می گریزیم. در مقابل، بیشتر اوقات اسرار خود را نزد کسانی اعتراف می کنیم که به ما شباهت دارند و در ضعف ها و حقارت هایمان شریکند. بنابراین ما نمی خواهیم خودمان را اصلاح کنیم، یا بهتر شویم: زیرا در این صورت ابتدا باید به حکم عجز و قصور خویش گردن نهیم. ما فقط می خواهیم که برحالمان رقت آورند و در راهی که می رویم تشویقمان کنند. خلاصه می خواهیم دیگر مقصر نباشیم و در عین حال برای تزکیه نفسمان هم قدمی بر نداریم. نه از وقاحت نصیب کافی برده ایم و نه از فضیلت. نه نیروی ارتکاب گناه داریم و نه قدرت اجرای ثواب. 107

 

«وای بر شما اگر همه از شما خوب بگویند!» آه! کسی که این را گفته کلامش زر بوده است!.113

 

ما نمی توانیم بی گناهی هیچ کس را تأیید کنیم، در صورتی که می توانیم به طور قطع مجرمیت همه کس را مسلم بدانیم. هر انسانی گواهی است بر جنایت همه ی  انسان های دیگر. 132

 

شما از روز داوری الهی سخن می گویید. اجازه بدهید که با کمال احترام به این حرف بخندم. من بدون ترس و تزلزل در انتظار آن روزم. من چیزی را دیده ام که به مراتب از آن سخت تر است؛ من داوری آدمیان را دیده ام. برای این ها قرائن مخففه وجود ندارد، حتی نیت خیر به پای جنایت گذاشته می شود. 133

 

برای کشتن انسان همیشه دلایلی وجود دارد. اما، به عکس، توجیه زندگی او غیر ممکن است. برای همین است که جنایت همیشه و بی گناهی فقط گاهی برای دفاع از خود وکلایی می یابد.134

 

حالا دیگر خیلی دیر شده است. همیشه خیلی دیر است. خوشبختانه! 167

 

یک عاشقانه ی آرام / نادر ابراهیمی

 

نام کتاب :یک عاشقانه ی آرام

نویسنده : نادر ابراهیمی

 

 یک عاشقانه ی آرام در مورد گیله مردی مبارز و سیاسی است که عاشق عسل دختر آذری زیبا و سیاسی مسلکی می شود. کل کتاب روند و مراحل و برنامه ریزی های زندگی مبتنی بر عشق این دوست . با زبانی شاعرانه بیان عشقی شاعرانه و زیبا .عاشقانی که سعی می کنند در لحظه لحظه با هم بودن عاشق هم باشند و نگذارند عشقشان به رخوت و عادت کشیده شود .عاشقانی که با زمان مبارزه می کنند،قوت اصلی کتاب همان لحن و بیان فوق العاده زیبای نادر ابراهیمی است.

 

برداشت من از کتاب :

 یک عاشقانه ی ماندگار از نادر ابراهیمی که با قلم قوی و زیبای خود عاشقانه زندگی کردن را به ما یادآوری می کند. کتابی که هر زوجی باید حداقل یکبار آن را بخواند..تمرین چگونه عاشقانه زندگی کردن با یک عاشقانه ی آرام

جملاتی از کتاب :

عشق به دیگری ضرورت نیست ، حادثه است .عشق به وطن ضرورت است نه حادثه . عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه

در ميان همه جانوران جهان ، فقط انسان ها اعدام مي شوند – به وسيله انسان ها . ديگر هيچ جانوري اعدام نمي شود ، و نمي كند .

 

 

عاشق زمزمه می کند، فریاد نمی کشد.

 

سن، مشکل عشق نیست. زمان نمی تواند بلور اصل را کدر کند مگر آنکه تو پیوسته برق انداختن آن را از یاد برده باشی.

 

کودک عاشق مادر نیست، محتاج مادر است. عشق ،احساسی  و کلامی کودکانه نیست.

 

عشق یعنی پویشِ نابِ دائمی. به سراغ خستگانِ روح نمی‌آید. خسته‌دل نباش، محبوبِ خوب آذریِ من!

انسان اینقدر خشن، این قدر لطیف؟ اینقدر رحیم، این قدر بی ترحم؟ آیا آن پیر قبادیان راست

 نگفت که « همه ی فتنه ها از توست، ام جرات سرزنش کردنت در من نیست!

 

 

همیشه خاطرات عاشقانه در نخستین روز، نخستین ساعت، نخستین لحظه، نخستین نگاه و  نخستین کلمات

آغاز می شوند. همانگونه که سیاست از نخستین زندان، نخستین شلاق، و نخستین دشنام های یک بازپرس.

خداوند خدا پیش از آنکه انسان را بیافریند، عشق را آفرید؛ چراکه می دانست انسان، بدون عشق ،

درد روح را ادراک نخواهد کرد، و بدون درد روح، بخشی از خداوند خدا را در خویشتن خویش نخواهد

داشت.

 

نمازی که از روی عادت خوانده شود نماز نیست ؛ تکرار یک عادت است ؛ نوعی اعتیاد . حرفه ایی شدن پایان قصه ی خواستن است .

حکومت هایی که معنی دوست داشتن را نمی فهمند،نفرت انگیزند، و نفرت انگيزترين چيزي كه خداوند خدا رخصت داد تا ابليس به انسان هديه كند ، حكومتي ست كه عشق را نمي فهمد .

 

 

بهترین دوستِ انسان، انسان است، نه کتاب!
کتاب ها، تا آن حد که رسمِ دوستی و "انسانیت" بیاموزند، معتبر اَند، نه تا آن حد که مثل دریایی مُرده از کلمات ِ مُرده، تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند.
تو در کوچه ها انسان خواهی شد نه در لا به لای کتاب ها.
تو در کوه ها، در جاده ها، و در کنارِ ستم دیدگانِ واقعی، رسم زندگی را یاد خواهی گرفت نه با غوطه خوردن در آثاری که در اتاق های دربسته نوشته شده و نویسندگان اَش هرگز نسیم را ندانسته اند و قایقی در تَنِ توفان را...
از همه ی این ها گذشته، من، عشقِ کتابی را هم دوست نمی دارم و تسلّطِ کتاب بر خانه را هم.
من دوست ندارم که وقتی برای کاری صدایت می کنم، جواب بدهی: "هم این صفحه را که تمام کنم، می آیم." من از این جواب بیزارم و از آن کتاب که مثل صخره ای میان دو عاشق قرار می گیرد.

 

من نمی گویم که هرگز در هیچ لحظه ای از این سفر دشوار , گرفتار نا امیدی نباید شد . من می گویم: به امید باز گردیم پیش از آنکه نا امیدی نابودمان کند.

 

هیچ وقت همه چیز درست نمی شود؛ چون توقعات ما بیشتر می شود و تغییر می کند. هیچ قله ای آخرین قله نیست. رسیدن، غم انگیز است. راه بهتر از منزلگاه است

يك بار ، يك بار ، و فقط يك بار مي توان عاشق شد . عاشق زن ، عاشق مرد ، عاشق انديشه ، عاشق وطن ، عاشق خدا ، عاشق عشق .... يك بار ،فقط يك بار . بار دوم ديگر خبري از جنس اصل نيست .

شوق تصرف، جای عشق به انسان را می گیرد؛خودنمایی جای عشق به وطن را، ریا جای عشق به خدا را... یک بار،یک بار،و فقط یک بار. در عشق، حرفه یی شدن ممکن نیست-مگر آنکه به بدکارترین ریاکار تن پرست بی اندیشه تبدیل شده باشیم.

 

مگذار كه عشق به عادت دوست داشتن تبديل شود .
مگذار كه حتي آب دادن گلهاي باغچه به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود !
عشق به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست . پيوسته نو كردن خواستني ست كه خود پيوسته خواهان نو شدن است و ديگرگون شدن .

عشق ٬ آنگاه که به واژه تبدیل شد ٬ و به نگاه٬ و به آواز٬ و به نامه٬ و به اشک ٬ و به شعر٬ و در بسته بندی های کاملا متشابه به مشتریان تشنه٬ عرضه شد٬ در هر بازار غیرمسقفی هم می توان آن را خرید و به معشوق ٬ هدیه کرد؛ و همین عشق را تحقیر کرده است.

 

عزیز من!

تولید انبوه٬ راه را٬ مدت هاست که بر نامکرر بودن عشق بسته است.

خوفناک است عسل! اما حتی به قلب هم آموخته اند که به تپیدن های عاشقانه تظاهر کند. خوفناک است عسل !

 

عشق، قیام پایدار انسانهای مقتدر است در برابر ابتذال. با این وجود، عشق یک کالای مصرفی ست نه پس انداز کردنی

 

خودکارانه زیستن، پایان انسانی زیستن است!

بعضي ها را ديده ام كه از وقت كم شكايت مي كنند . آنها مي گويند : حيف كه نمي رسيم . گرفتاريم . وقت نداريم . عقبيم .... . اينها واقعا بيمار خيالبافي هاي كاهلانه خود هستند . وقت علي الاصول بسيار بيش از نياز انسان است . ما وقت بي مصرف مانده و بوي نا گرفته بسياري در كيسه هايمان داريم : وقتي كه فنا مي كنيم ، مي سوزانيم ، به بطالت مي گذرانيم .

 

رسیدن قیمتی دارد که باید داد. خوشبخت شدن ، بهای سنگینی دارد. نپرداخته، چطور می خواهی به چنگش بیاوری؟

 

عظمت و افتخار در استمرار است و دوام .عاشق شدن مساله یى نیست,عاشق ماندن مساله ماست: بقاى عشق ,نه بروز عشق  .هر نوجوانی هم گرفتار هیجانات عاشقانه می شود؛ اما آیا عاشق هم می ماند؟

عشق به اعتبار مقدار دوامش عشق است نه شدت ظهورش.

هر چه شهری بزرگ تر باشد،روح انسان های ساکن در ان شهر کوچک تر می شود و مصرفی تر.

در باب طبیعت انسان/ آرتور شوپنهاور

نام کتاب : در باب طبیعت انسان

نویسنده: آرتور شوپنهار

مترجم : رضا ولی یاری

 

 

کتاب «در باب طبيعت انسان» نوشته‌ی «آرتور شوپنهاور» يکی از بزرگترين فلاسفه‌ی اروپا و ترجمه‌ی «رضا ولی ياری» است. در باب طبيعت انسان مجموعه‌ی کوچکی از نوشته‌های مختلف شوپنهاور درباره‌ی طبيعت بشر، اخلاق، حقوق و سياست است. اين مجموعه بعد از مرگ شوپنهاور منتشر شده است. در اين کتاب محتوای مقالات شوپنهاور تحت اين عنوان دسته‌بندی شده‌اند: «طبيعت بشری»، «حکومت»، «اراده‌ی آزاد و تقديرياوری»، «شخصيت» و «غريزه‌ی اخلاقی و تاملات اخلاقی». نمی‌توان از محققان و علاقه‌مندان به فلسفه بود و از آثار شوپنهاور به‌واسطه‌ی تاثيرگذاری آن بر بسياری حوزه‌ها ازجمله هنر، روانشناسی و ادبيات چشم‌پوشی کرد.

 

برداشت من از کتاب :شوپنهاور فیلسوفی هست که وقتی می خوانیم کمتر به صداقتش شک می کنیم و بدون ترس از قضاوت انسانها نظریاتش را بیان کرده است.نوشته های صریح او درباره طبیعت انسان و حکومت پرده از مسائلی بسیار عمیق از ما انسانها برمیدارد که هرچند تلخ است اما بهتر است آدم با نگاهی دیگر با آنها روبرو شود.

 

 

جملاتی از کتاب :

 

 

چه افتخاری است انسان را که بستن نطفه اش معصیت است و تولدش مجازات، و زندگی اش رنج و مرگش ضرورت! ص 4

 

صداقت واقعی در دنیا اندک است و اغلب حتی در جایی که کمتر از همه انتظارش می رود،پشت همه ی ظواهر بیرونی فضیلت،مخفیانه و در درونی ترین زوایا،ناراستی حکمفرماست!به همین سبب هست که بسیاری از انسانهای شریف تر چهارپایان را به دوستی برمی گزینند، چون مطمئنا اگر سگی وجود نداشت که بشود بی سوء ظن به چهره ی صادقش نگاه کرد،انسان نمی توانست از تزویر و دروغ و شرارت بی پایان بشر رهایی یابد. ص 13

 

 

انسان در نهایت یک وحشی و دیوی هولناک است. ما این را صرفا با اهلی کردن و مهار کردن او که تمدن نامیده می شود فهمیده ایم. از این رو وحشت می کنیم اگر گاهی طبیعت او سر باز کند. هر کجا و هر گاه غل و زنجیر قانون و نظم فرو افتد و جای خود را به هرج و مرج و بی نظمی بدهند، او خود واقعی اش را نشان خواهد داد اما برای فهمیدن این موضوع نیازی نیست منتظر هرج و مرج شویم.صدها مورد قدیم و جدید این اعتقاد راسخ را به وجود می اورند که انسان با بی رحمی تسلیم ناپذیرش به هیچ وجه چیزی از ببر و کفتار کمتر ندارد.  ص14

 

ﺁﺩﻣﯿﺎﻥ، ﺷﺘﺎﺏ ﺯﺩﻩ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ،ﻭﻟﯽ ﺳﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﮐﯿﻨﻪ ﻣﯽ ﻭﺭﺯﻧﺪ !  ص 16

 

انسان تنها جانوری است که بی دلیل درد به جان دیگران می اندازد. هیچ حیوانی دیگر حیوانات را صرفاً به هدف عذاب دادن شکنجه نمی کند، ولی انسان می کند، و همین است که وجه شیطانی شخصیت او را که خیلی بدتر از وجه صرفاً حیوانی اوست تشکیل می دهد.
برای مثال وقتی دو سگ کوچک مشغول بازی با یکدیگرند - چه منظره ی خوشایند و زیبایی - و کودکی سه چهار ساله به آنها ملحق میشود، تقریباً حتمی است که کودک با یک شلاق یا ترکه شروع به زدن آنها می کند و بدین وسیله، حتی در آن سن، خودش یعنی «شرور جانوری تمام عیار» را به نمایش می گذارد. عشق به آزار دادن و گول زدن، که به قدر کافی معمول است، از همین سرمنشأ می آید.
به این علت است که همه ی حیوانات به طور غریزی از دیدن انسان یا حتی ردپای او، این «شرور جانوری تمام عیار»، وحشت می کنند. غریزه شان به آنها دروغ نمی گوید. زیرا فقط انسان است که برای تفریح حیوانی را شکار می کند که هیچ فایده ای برایش ندارد و هیچ آسیبی هم به او نمی زند  ص 17

 

هر انسانی همان قدر که قدرت دارد حق دارد ص 29

 

 

حق فی حد ذاته ناتوان است و در طبیعت زور است که حکمرانی می کند. ص 37

 

 

کسانی که به جای زندگی فضیلت مندانه،آرزوی زندگی شاد و عالی و طولانی را در سر دارند، مانند بازیگران احمقی هستند که می خواهند همواره نقش های بزرگ داشته باشند،

نقش هایی که وجه ممیزشان شکوه و ظفرمندی است.

این ها نمی توانند بفهمند که مهم "چه"  و "چقدر"  بازی کردن نیست،بلكه چطور بازی کردن است. ص 63

 

بسیاری از جنایتکارانی که بر چوبه ی دار می میرند آرام تر از بسیاری کسان اند که در آغوش خانواده جان می سپارند. ص 90

 

سپاس...