نام کتاب: تماما مخصوص
نویسنده : عباس معروفی
داستان از زبان شخصی ایرانی به نام عباس که در سال های اول بعد از انقلاب از ایران فرار کرده و تنها در برلین زندگی می کنه روایت می شود.شخصی که دچار نوعی استیصال و سردرگمی شده و هیچ چیز او را به حس رضایت و خوشبختی نمی رساند. در واقع گفتگوهای درونی و اتفاقات زندگیش رو در یک بازه ی چند ماهه از زبان خودش می خوانید.
برداشت من از کتاب :
عباس ایرانی روزنامه نگار سیاسی که در جریانهای سیاسی – اجتماعی دهه شصت ایران، پس از اعدام معشوقه اش پری و دوستان نزدیکش با کوله باری از غم و تنهایی ، دل از وطن و مادر کند و به آلمان پناه برد.
رمانی با شیوه سیال ذهن که بین بیوگرافی و اتوبیوگرافی در حال جابجایی بود
روایتی از یک سفر تا سفر بعد، از سفر پاکستان تا سفر به قطبشمال
روایتی بین دو مرگ...
تماما مخصوص در ایران اجازه انتشار پیدا نکرد و نویسنده ی کتاب آن را به طور رایگان در سایت شخصی خودش منتشر کرد.
جملاتی از کتاب :
شغل ها بو دارند... دست آخر هر آدمی شبیه شغلش می شود.
آندریاس گفت: مهم نیست کارگر موزاییک سازی باشی یا مدیر یک هتل بزرگ. مهم این است که خودت باشی. ببین چی تو را به این جا رسانده که از خودت دور شدی؟ دنبال خودت بگرد، عباس! پیداش می کنی.
دراز کشیدم و به شب کویر خیره شدم، به آن پرده سیاه که کشیده بودند روی همه چیز تا خدا نبیند چه بلایی دارد سرمان می آید.
آه پدر، تو زندگی مرا ویران کردی. نه هستی نه نیستی. کجایی؟ دلم می خواهد سرم را بر شانه هات بگذارم و از غیبت های تو بزنم زیر گریه، از دستت به کی شکایت کنم؟ تو تو آره، تو چرا تنها رهام کردی؟ پدر پدر پدر، دلم برای تنهایی هات توی آن جاده ها تنگ شده، بیا به دادم برس پدر، بیا ببین چقدر تنها مانده ام.
هر وقت پا به راه بود موقع خداحافظی یکی می خواباند زیر گوشم، و بعد بوسم می کرد. می گفت دردش که بیاید کمتر دلش برام تنگ می شود. مامان گفت: «پس چرا بوسش می کنی؟» پدر با لبخند نگاهم کرد. صورتش موقع لبخند کمی کج می شد. رگ های شقیقه ها و گردنش زده بود بیرون، و همین جور نگاهم می کرد. من به شکمش هم نمی رسیدم. سرم بالا بود و نگاهم به چشم هاش. پریشان بود. پریشان. گفت: «آخر دلم براش تکه تکه می شود. ولی کارگرم، باید بروم.
عشق و فقر که با هم قاطی می شود، گناه بشریت را می شورد. معصومیت هراسانی می شود که اگر به استغنا برسد، با هیچ چیزی نمی توان معامله اش کرد، اما البته اگر به استغنا برسد.
احمد گفت: در هر جنگی باید به چروک پیشانی زن ها نگاه کرد یا به درهم شکستگی پل ها
من داشتم فکر می کردم هر کسی از جنگ یک چیزش را می بیند. به نظر من در هر جنگی باید به دو چیز نگاه کرد؛ یکی به کفش مردم، و دیگر به دندان بچه ها. این ها نشان می دهد که یک جنگ چقدر فاجعه آمیز بوده.
همیشه می خواستم بدانم مرز احساس و منطق کجا تعیین می شود. در آلمان فهمیدم که مرز احساس و منطق در فرهنگ تعیین می شود، در درازای تاریخ، آلمانی ها کانت را دارند و ما حافظ.
تاریخ مثل یک صفحه کاغذ است که ما روی پهنه اش زندگی می کنیم و درد می کشیم،دردی به پهنای کاغذ . وقتی گذشتیم در پرونده تاریخ به شکل خطی دیده می شویم، همان خط لبه کاغذ . گاهی هم اصلا دیده نمی شویم
مرز با یک تیرک چوبی و تابلو حلبی جلو روی مان بود.
در آخرين لحظه رو به خورشيد ايستادم. آخرين غروب كشورم را تماشا کردم که به رنگ خون در تاریکی فرو می رفت.
دیگر چیزی ازش نمانده بود.
خداحافظ مامان .
سری هم به لعنت آباد بزنیم پرسان پرسان شاید قبر پری را پیدا کنیم. چه جوری ازش دل بکنم؟ چه جوری از دلش در بیارم؟ تو بگو چه جوری ازش دل بکنم میرزا؟ آخر آدم تا مرده اش را خودش به خاک نسپارد هرگز مرگش را باور نمی کند.
آدم در تنهایی است که می پوسد و پوک می شود و خودش هم حالیش نیست. می دانی؟ تنهایی مثل ته کفش می ماند؛ یکباره نگاه می کنی می بینی سوراخ شده. یکباره می فهمی که یک چیزی دیگر نیست. بیش تر آدم های دنیا در هر شغلی که باشند از خودشان هرگز نمی پرسند چرا چنین شغلی دارند. چیزهای دیگر هم هست که آدم دنبال دلیلش نمی گردد. یکیش مثل تنهایی است.
خیلی ها فکر می کنند که سلامتی بزرگ ترین نعمت است، ولی سخت دراشتباهند، وقتی سالم باشی و در تنهایی دست و پا بزنی، آنی مریض می شوی، بدترین نحوست ها می آید سراغت، غم از در و دیوارت می بارد، کپک می زنی. کاش مریض باشی ولی تنها نباشی.
پدرم می گفت: «از هزار تا آدم یک رفیق سوا کن، از آن یکی هم بترس.»
هر کس مخالف طبیعت حرکت کند، طبیعت ازش انتقام می گیرد.
بزرگ ترین جنگ تاریخ به خاطر یک زن بوده . برو تاریخ تروا را بخوان تا بفهمی .
برنارد: «من یک آلمانی ام عباس! نیچه به من می گوید به زن ها که رسیدی شلاقت را بردار!»
زندگی برای هر کس چند تا خط بیشتر نیست. مال من هم همین دو سه تا خط بود؛ فرار، تنهایی و مرگ.
زندگی یعنی سیرک، بچه شیرهای کوچولو که شلاق بر تن شان می چسبد تا به حلقه آتش نگاه کنند، تکه ای گوشت نیم پز آبدار، یک شلاق، حلقه آتش، مربی، گوشت، شلاق، نگاه، مربی، شلاق، اشک، و بعد اراده پریدن. بچه شیرها زود یاد می گیرند که از حلقه آتش بگذرند، روزی می رسد به زودی که شلاق بر تن شان فرود نمی آید، ولی حرکت شلاق در هوا و ترکیدنش بر زمین همه درد کودکی را باز می گرداند تا شیر خسته از حلقه بگذرد که شب بتواند تنهایی اش را مرور کند. شاید زن ها این جوری مادر می شوند، و مردها این جوری پا به میدان مبارزه می گذارند. بعد اشاره یک شلاق کافی است که هر کس با پیشداوری خود زندگی را تعریف کند.
در سفر بود که پس از سال ها فرصت یافتم خودم را از دور تماشا کنم. واقعا تا آدم سفر نکند، هرگز خودش را نمی شناسد. سفر یعنی این که تو با دیدن یک درخت احساس کنی برای اولین بار است آن درخت را می بینی. وگرنه این همه خلبان و راننده شب و روز از جایی می روند به جای دیگر. هیچ درختی براشان تازگی ندارد. این که سفر نیست. سفر یعنی دور شدن از یکنواختی، وسعت دید نسبت مستقیم دارد به بُعد مسافت. هر چه دورتر، وسعت دید بیش تر. و من این را پیش از سفر نمی دانستم. سفر یعنی این که صبح از خواب بیدار شدی تعجب کنی ، و از خودت بپرسی من این جا چه می کنم؟
سپاس ...