روز و شب یوسف / محمود دولت آبادی

نام کتاب : روز و شب یوسف

نویسنده : محمود دولت آبادی

 داستان «روز و شب یوسف» روایت نسبتاً بلندی از شبانه روزی از زندگی نوجوان فقیری در محله‌ای نزدیک راه‌آهن تهران است. یوسف نوجوان زیبارویی است که مادرش روزها در خانه اعیان شهر کلفتی می‌کند و در میانسالی از فرط کار سخت، پیر و بیمار شده است. پدرش مرد کم‌حرف و متدّینی است که حضوری سایه‌وار در خانه دارد؛ روزها می‌خوابد و شبها در کارخانه‌ای به کار مشغول است. خواهرش، صدیقه، که از او سالی بزرگ‌تر است به کلاسهای خیاطی و گلدوزی می‌رود. یوسف روزها بی‌کار می‌گردد و شبها دو ساعت در خانه مردی که از او با نام «استاد» یاد می‌شود، درس قرآن و روانخوانی اشعار مولوی و سعدی می‌گیرد، و شبها همراه با خواهرش صدیقه روی پشت بام می‌خوابد.

 

برداشت من از کتاب :

 

داستان دو روز از زندگی پسر نوجوانی به نام یوسف است.
مردی همچون سایه ای دز تعقیب اوست
شبها همراه خواهرش در پشت بام می خوابد که چندمتر پآن طرف تر مرد همسایه با زنش در آنجا می خوابند

جملاتی از کتاب :

 باز شروع کردند. هرشب، هرشب . چطور ممکن بود صدیقه حالیش نشود؟ ص 41

 

 

سپاس ...

 

تنگسیر / صادق چوبک

نام کتاب : تنگسیر

نویسنده : صادق چوبک

 

قهرمان داستان زارمحمد دلاور و جوانمرد تنگسیری است. او مردی است ساده و پاک و خانواده دوست، ولی برخی از شهرنشینان بندری سرمایه و دارایی وی را به امانت گرفته و خرج کرده‌اند. زارمحمد بر آن می‌شود تا از آنان انتقام سختی بگیرد. پس با زن و دو فرزندش وداع می‌گوید تا برای نگاهبانی از درستکاری و آبرو و مردانگی خود آخرین راه چاره را در پیش گیرد

 

برداشت من از کتاب :

محمد مرد مورداعتماد مردم تنگسیر که ظلم را برنمی تابد و بر آن شورش می کند . شورشی که زندگی او را دگرگون می کند و مردم را به تفکر وا می دارد.

صادق چوبک در این اثر با هنرمندی تمام خواننده  را با محمد همراه می کند و شاید اکثر افرادی که این اثر را بخوانند به محمد افتخار کنند .

داستان دنیای مردانگی...

 

جملاتی از کتاب :

این راهش نیست که شیخ ابوتراب برازجونی با یه من ریش و پشم جای پیفمبر بشینه و مردم را لخت کنه . پیغمبر چرا باس یه همچو جانشینایی برای خودش بذاره ؟ من گول ریش و عمامه ش رو خوردم . گول تسبیح و قرآنش رو خوردم.

ديده بود كه چگونه برادرانش از تفنگ هايشان تعريف می كردند و آخرش تفنگ ها ماندند و آنها رفتند.

 

سپاس ...

خاموشی دریا / ورکور

نام کتاب : خاموشی دریا

نویسنده : ورکور

مترجم : حسن شهید نورائی

 

«خاموشی دریا» داستان بلندی است که ژان بروله آن را در سال ۱۹۴۱، در اثنای جنگ جهانی دوم و سال‌های اشغال فرانسه، با نام مستعار ورکور، به صورت مخفیانه نوشت و مدت کوتاهی بعد از انتشار آن، حسن شهید نورایی آن را به فارسی ترجمه و در آبان ۱۳۲۳ در تهران منتشر کرد.

ورکور در این داستان نشان می‌دهد که چگونه پیرمردی فرانسوی همراه با دختر برادرش مقاومت خود را علیه اشغال کشورشان با صحبت نکردن با افسر آلمانی که خانه آنها را اشغال کرده‌است، بروز می‌دهند . این رمانِ جذاب و سرشار از احساس و وقار، لبریز از درد و امید که نمونه‌ای از ادبیات مقاومت در کشور فرانسه می‌باشد به زودی شهرت زیادی پیدا کرد و باعث شهرت نویسنده‌اش شد.

 

برداشت من از کتاب :

 سکوت پیرمردی فرانسوی و برادرزاده اش دربرابر افسر اردوگاه دشمن که خانه ی آنها را اشغال کرده بود. افسر موزیسینی که در کمال ادب و احترام باآنها حرف می زد و می گفت من همیشه فرانسه را دوست داشته ام. او با اتکا به موسیقی قوی آلمان و ادبیات غنی فرانسه رویای صلح و ازدواج فرانسه و آلمان را در سر داشت

علاقه ای که بین دختر و افسر جوان ایجاد شد اما دختر دم نزد و از عشق عبور کرد...

مقاومتی از جنس سکوت...

 

 

جملاتی از کتاب :

 
از اعضای یک حزب تنهاتر کیست مخصوصا وقتیکه سرنوشت ملتی را در دست داشته باشند؟  59


فرماندهی که فرمانبرانش دوستش نداشته باشند آدمک بدبختی است  62


زن مثل گربه تیزهوش است  69

 ترقی در مقابل یک وجدان آسوده بسیار ناچیز است . 73

 

 آن روز فهمیدم برای هرکس که بتواند دقیق شود، دست هم تاثرات انسانی را مانند صورت و بهتر از آن نشان می دهد. 74

سپاس ...

 

آگهی / ناتالیا گینزبورگ

 

نام کتاب : آگهی

نویسنده : ناتالیا گینزبورگ

مترجم : هوشنگ حسامی

 

نمایشنامه ای در سه پرده که ماجرای زنی بنام ترزا ست. داستان در پرده اول از جائی آغاز میشود که ترزا سه آگهی برای فروش ویلا و یک کمد و همچنین اجاره یکی از اتاق هایش در روزنامه داده است. النا دختر دانشجوئی که در منزل پر سر و صدای عموی خود زندگی میکند به عنوان اجاره کننده اتاق وارد میشود و در همان پرده اول ترزا داستان زندگی خود را برای او تعریف می کند. ترزا دختر روستا زاده ای ست که از زیبایی هم بهره هایی دارد و برای رسیدن به آرزوهایش روانه شهر میشود و به عنوان سیاهی لشگر در فیلم مشغول به کار میشود.

برداشت من از کتاب :

نمایشنامه ایتالیایی که بسیار زیبا نوشته شده و درون یک زن و شوهر را به خوبی بیان می کند

در سال ۱۹۶۹  ناتالیا از همسرش جدا می‌شود و در‌‌ همان سال نمایشنامه آگهی را می‌نویسد.

 

جملاتی از کتاب

 

ترزا : لورنتسو از هشت سالگی به بعد دیگه نامه ننوشته . آخرین نامه ئی که نوشته ، در هشت سالگی ، به پاپانوئل بوده که ازش یک کلاه آتش نشانی خواسته. کلاهه هیچوقت به دستش نرسیده، اون هم دیگه نامه ننوشته . آگهی / ص 18

 

لورنتسو : زنها خیلی زود دوست می شند. یه‌ماهه می شند دوست جون‌جونی. دوستی مردها بتدریج شکل می گیره،آهسته آهسته. فقط یک حس رو میشناسم که ناگهانی و مضمحل کننده است : عشق. آگهی / ص 46

 

 

ترزا : آدمها وقتی راضی و خوش حال اند مدام تعجب می کنند که چی شده بخت بصیرت به خرج داده و اون ها رو خوشبخت کرده.اما وقتی ناراضی و بدحال اند، یک دفعه به نظرشون می آد بخت عجب کور ئه. کور و ابله. و این کور و ابله‌بودن بخت به نظرشون طبیعی هم می آد. از نظر آدم ها، بدیهی است که ناشادی و بدحالی امری طبیعی است.  هیچ کس از این جهت تعجب نمی کنه.  آگهی / ص 54

 

 

سپاس...

 

روی ماه خداوند را ببوس / مصطفی مستور

نام کتاب : روی ماه خداوند را ببوس

نویسنده : مصطفی مستور

 

یونس دانشجوی دکترایی ست که موضوع پایان نامه اش بررسی جامع شناختی خودکشی دکتر محسن پارساست. همسر عقد کرده اش هم در حال جمع آوری پایان نامه خود با عنوان " مکالمه خدا و موسی در کوه طور" می باشد و پدر همسرش هم شرط ازدواج این دو را به پایان رساندن رساله دکتری یونس قرار داده است.  سایه همسر یونس شخصیتی مذهبی دارد که خداوند در تمام امور جاری زندگی اش جریان دارد و بر خلاف او یونس دچار شک و شبهه شده است. شک درباره وجود خدا و ارتباط جهان با یک خلق کننده مدبر. هرچند یونس در ابتدا رشته فلسفه را انتخاب کرده است تا بتواند با ان به جنگ شک و شبهات درباره خدا برود ولی خود گرفتار این شبهات می شود.

برداشت من از کتاب :

روی ماه خداوند را ببوس  داستان تردید مردی که برای دفاع از دین ، فلسفه خواند اما در ادامه راه به وجود خداوند شک و تردید کرد. سوالی که از مدتها پیش در ذهنش بود و با دیدن بچه ای منگل در فرودگاه جرات به زبان آوردنش را یافت و به خودش گفت احتمالا خداوندی وجود ندارد. این سوال با بیماری جولیا همسر دوستش بیشتر ذهنش را درگیر کرد و با نگاهی دقیق به بیماری ها، فقر و مشکلات آدم های دنیا فکر کرد. سوالات و تجربه ای که خیلی از آدمهای دنیا در مواقع مختلف زندگی با اون روبرو می شوند حتی اگر برای نادیده گرفتنش تلاش کنند... و جمله زیبای کتاب شک کردن مرحله ی خوبی در زندگیه اما ایستگاه خیلی بدی است...

 

جملاتی از کتاب :

جولیا می خواد بدونه بیست و پنج سال پیش، یعنی درست قبل از تولدش کجا بوده. نمی دونه چرا بیست و پنج سال پیش قبل، نه یک سال زودتر و نه یک سال دیرتر متولد شده . می پرسه هزاران ساله که جهان وجود داشته اما او نبوده، پس چه دلیلی باعث شده او ناگهان بیست و پنج سال قبل وجود پیدا کنه و به زندگی پرتاب بشه؟ آن هم چه زندگی ای؟ پر از رنج و درد و فقر و بیماری و اندوه که آخر هم به مرگ منتهی می شه. جولیا به آفرینش و زندگی و مرگ اشکالات جدی می گیره و این ، زندگی رو براش تلخ و دشوار می کنه.  روی ماه خداوند را ببوس / ص 6

آدم وقتی می میره چه چیزی از دست می ده که آدم های زنده هنوز اون رو از دست نداده اند؟ فرق یک مرده با یک زنده در چیه؟  روی ماه خداوند را ببوس / ص 7

کلیدها به همان راحتی که در را باز می کنند قفل هم می کنند.  روی ماه خداوند را ببوس / ص 23

به نظر تو خداوند وجود داره ؟ میلیون‌ها انسان بدون این كه این سؤال ذره‌ای آزارشون داده باشه برنامه‌های هزارساله برای عمر هفتاد ساله‌شون می‌چینند و من همیشه تعجب می‌كنم كه چه‌طور كسی می‌تونه بدون این‌ كه‌ پاسخ قاطع و قانع‌كننده‌ای برای این سؤال پیدا كرده باشه، كار كنه، راه بره، ازدواج‌ كنه، غذا بخوره، خرید كنه، حرف بزنه و حتی نفس بكشه. چه برسه به برنامه‌ریزی‌های دراز مدت. اگه نیست چرا ما هستیم؟ احتمال ریاضی وجود پیدا‌كردن حیات بر این سیاره چیزی نزدیك به صفره. می‌فهمی؟ صفر! اما این احتمالِ در حد صفر به وقوع پیوسته و ما وجود داریم. این وجود داشتن یا به عبارت دیگه تحقق آن احتمالِ نزدیك به صفر مفهوم‌ش اینه كه اراده‌ای توانا و ذی‌شعور مایل بوده كه ما وجود پیدا كنیم. از طرف دیگه، اگه خداوندی هست پس این همه نكبت برای چیه؟ این همه بدبختی و شر كه از سر و روی كائنات می‌باره واسه‌ی چیه؟ كجاست رد‌پای اون قادر محض؟چرا این قدر چیزها آشفته و زجرآوره؟ کجاست آن دست مهربان که هرچه صداش می زنند به کمک هیچ کس نمی آد؟ هر روز حقوق میلیون ها نفر روی این کره ی خاکی پایمال می شه و همه هم تقاضای کمک می کنند اما حتی یک معجزه هم رخ نمی ده. حتی یکی . ستم گران دائم فربه تر می شوند و ضعفا در اکناف عالم یا اسیر سیل می شن و یا زلزله می آد و زمین اون ها رو می بلعه.اگه هم جون سالم بدر ببرند ف فقز و گرسنگی و بیماری سروقت شون می آد. این همه کودک ناقص الخلقه تاوان چه چیزی رو دارند پس می دن؟ چه گناهی مرتکب شده اند که از شیرخوارگی تا پایان عمر، البته اگه زنده بمونن، باید با کوری مادرزادی و فلج مادرزادی و نقص عضو و هزاران عذاب دیگه سر کنند؟  روی ماه خداوند را ببوس / ص 24

- بود و نبود خداوند برای من مهمه. اگر خداوندی‌ وجود داشته باشه، مرگ پایان همه‌چیز نخواهد بود و در این شرایط اگه من همه ی عمرم رو با فرض نبود او زندگی کنم دست به ریسک بزرگ و خطرناکی زده ام. من این خطر رو با پوست و گوشت و استخوانم حس‌ میکنم.

- اگه خداوندی نباشه چطور؟

- اگه خداوندی در‌ کار نباشه مرگ پایان همه ‌چیزه و در آن صورت زندگی کردن با فرض وجود خداوند که نتیجه اش دوری جستن از بسیاری لذت هاست با توجه به اینکه ما فقط یک بار زندگی میکنیم، واقعا یک باخت بزرگه.

- به هر حال این سوالیه که که پاسخ قطعی اون رو اگه پاسخش مثبت باشه بعد از مرگ می فهمیم و اگر پاسخش منفی باشه، یعنی اگر خداوندی اصلا وجود نداشته باشه هرگز نخواهیم فهمید   روی ماه خداوند را ببوس / ص26

چرا این همه بیماری توی انسان ها ریخته اند؟ از انواع سردرد، مثل میگرن و سینوزیت گرفته تا بیماری های چشمی مثل دوربینی و نزدیک بینی و کوررنگی و آب مروارید و آستیگماتیسم تا انواع نارسایی های قلبی مثل تپش قلب و بزرگ شدن قلب و تنگ شدن دریچه ی میترال تا سنگ کلیه و سنگ مثانه تا نازایی و صرع و نقرس و مننژیت تا آبله و اوریون و سرخک . مخملک و آسم تا اصناف مختلف بیماری ها و معلولیت های ارثی مثل کوری و لوچی و کَری و فلج و اختلالات گفتاری و انواع هپاتیتَ A و B و C و بیماری های خونی مثل هموفیلی و لوسمی و تالاسمی تا انواع معلولیت های ذهنی و عقب ماندگی های رفتاری تا زخم معده و اثنی عشرو روده تا بیماریهای انگلی تا واریس و دیفتری و تیفوس و روماتیسم و دیسک و پارکینسون و دیابت و الزایمر تا تصلب شرائین تا سکته مغزی تا ... آخ چقدر بیماری !   روی ماه خداوند را ببوس / ص43

هر کسی قبل از مرگ تعدادی از بیماریها را رو تجربه میکنه .مادر من سالهاست که واریس داره . سایه تپش قلب داره . پدرش زخم اثنی عشر داره و مادرش دچار پارکینسون شده بود . فکر نمی کنم هیچ جانداری به اندازه انسان در معرض ابتلا به این همه بیماری باشه . یکی از فکر های همیشگی من اینه که چرا حیوانات به اندازه انسانها بیمار نمی شن ؟ علیرضا آهسته زیر لب چیزی می کوید که من نمی شنوم بعد چند لحظه با دقت به من نگاه می کند و با لبخند محوی می گوید : « تو از کجا اسم این همه فرشته رو می دونی ؟  روی ماه خداوند را ببوس / ص 44

عزیز میگه مردها  هرقدر هم که بزرگ بشن و باسواد بشن و پول دار بشن اما باز هم مثل بچه ها هستند. زود قهر میکنن، زود پشیمون میشن و زود هم آشتی میکن .ممکنه جلوی زن ها  چیزی نگن اما تنها که شدن شروع میکنن به بغض کردن. برای همینه که کسی گریه مردها رونمی بینه. عزیز می گه زنها هرچقدر کوچیک باشن اما مادرند، پناه مردها هستند.
حتی دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستند.   روی ماه خداوند را ببوس / ص 77

علیرضا می گوید :
ــ قبول دارم دنیا در نگاه اول پیچیده است اما فکر نمیکنم حل کردن معمای اون خیلی پیچیده باشه، برعکس، فکر می کنم تا حدی زیادی هم ساده است...

ــ هستی لایه لایه است. تو در تو و پر از راز و البته پیچیده. برای درک اون باید خوب بود. همین.
پاسخ من به این سوال دشوار همینه : خوب.
من فکر می کنم هرکس درهر موقعیت می دونه که خوب ترین کاری که می تونه انجام بده چیه اما مشکل زمانی شروع می شه که انسان نخواد این خوب رو انتخاب کنه.
در چنین صورتی او راه رو کمی محو کرده. اگه در موقعیت دوم هم انسان نخواد به خوب تن بده را ه محوتر و تاریک تر می شه.
وقتی هزار تا انتخاب بد رو به جای هزار تا انتخاب خوب برمی گزینیم وضع اون قدر آشقته می شه که انسان حتی نمی تونه یک قدم هم به جلو برداده. شبیه قدم زدن در مه می مونه که با هر قدم که برداری راه وضوح بیشتری پیدا می کنه.
خوشبختانه هستی اون قدر سخاوت داره که دائم یک فرصت و یک شانس دیگه به شما می ده تا دوباره از صفر شروع کنید.
اما اگه شما در برابر موقعیتی، خوب رو انتخاب کنید راه اندکی وضوح پیدا می کنه. در موقعیت بعدی احتمالا با شرایط پیچیده تری مواجه خواهید شد که بازهم باید انتخاب کنید. این انتخاب ها مثل دالانی هزار تو همیشه در مقابل شما قرار دارند. با هر انتخاب سرعت شما بیشتر و بیشتر می شه. هر انتخاب درست شتاب شما رو بیشتر می کنه تا اونجا که با سرعت نور هم می تونید پیش برید. در مقابل، هر انتخاب بد از سرعت شما کم می کنه. برای این آدم ها هم البته که فرصت هست اما. اونها که دائم به انتخاب های بد دست می زنند وضع تاسف باری پیدا می کننند. اونقدر کند می شن تا کاملا متوقف می شن و بعد شروع می کنند به فرو رفتن. اون قدر فرو می روند تا این که به کلی دفن می شن اونها مجبورند مدتی رو صرف این کنند تا از اعماق، خودشون رو به سطح برسونند. زندگی مواجهه ی ابدی انسان است با این انتخاب ها.     روی ماه خداوند را ببوس / ص 85

خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره. این یک رابطه ی دوطرفه است. خداوند بعضی ها نمی تونه حتی یه شغل ساده برای مومنش دست و پا کنه یا زکام ساده ای رو بهبود بده چون مومنِ به چنین خداوندی توقع ش از خداوندش از این مقدار بیشتر نیست.    روی ماه خداوند را ببوس  / ص 87

من هم نمی تونم با یک مُرده زندگی کنم. یونس از نظر من تو اگه خداوند رو از زندگیت پاک کنی با یه مُرده فرق زیادی نداری.  روی ماه خداوند را ببوس  / ص 99

 

چرا آدم ها اینقدر در فهمیدن ماهیت هستی ناتوان اند؟ دست فروش ها و دوره گردها و سپورها و خیاط ها و آشپزها و راننده تاکسی ها و حتی دانشجوها و فیلسوف ها و خیلی های دیگر چه درکی از این هستی پیچیده دارند؟ همیشه دلم برای آدم های زیادی می سوزد که توان حمل خودشان را هم در این دنیا ندارند. آدم هایی که جهلشان آن ها را نه فقط از فهم هستی و انسان ناتوان کرده که از درک مصائب بزرگی مثل فقر، بیماری و مرگ هم ناتوان می کند. وقتی سپوری کودک خردسالش را در اثر بیماری مهلکی از دست می دهد، او حتی نمی تواند  ابعاد این اتفاق تلخ را درک کند یا وقتی اتومبیلی دست فروشی را زیر می گیرد و او را برای تمام عمر از داشتن پا محروم می کند، دست فروش بی آنکه به چیزی اعتراض داشته باشد، بقیه عمرش را با عذاب معلولیت به سر می آورد و حتی نمی فهمد که او فقط یکبار شانس زندگی کردن داشته و حالا این شانس برای همیشه از او سلب شده است.   روی ماه خداوند را ببوس / ص 105

 

سپاس ...

 

بار هستی / میلان کوندرا

نام کتاب : بار هستی

نویسنده : میلان کوندرا

مترجم : پرویز همایون پور

 

رمان بارهستی،تفکر و کاوش درباره زندگی انسانها و تنهایی او در جهان است، جهانی که در واقع دامی بیش نیست و بشر – مغرور و سرگردان – در ریسمانهای به هم تنیده آن تلاش می کند.
چگونه بار هستی را به دوش می کشیم؟ آیا «سنگینی» بار هول انگیز و «سبکی» آن دلپذیر است؟

برداشت فلسفی و زبان نافذ کتاب، از همان آغاز خواننده را با مسائل بنیادی هستی بشر روبرو می کند و به تفکر وا می دارد ...
شخصیت های رمان با بیان احساسات ، تفکرات و رویاهای خود ، موقعیت انسان را در برابر چشمان ما به نمایش می گذارند و
تلخکامی ها و سرخوردگی هایش را می نمایانند.
اگرچه شخصیت های کتاب واقعی نیستند، از انسان های واقعی، بهتر درک و احساس می شوند. کوندرا در توصیف قهرمانان خود می نویسد: «شخصیت های رمانی که نوشته ام، امکانات خود من هستند که تحقق نیافته اند. بدین سبب تمام آنان را هم دوست دارم و هم هراسانم می کنند آنان هر کدام از مرزی گذر کرده اند که من فقط آن را دور زده ام. آن چه مرا مجذوب می کند، مرزی است که از آن گذشته ام- مرزی که فراسوی آن خویشتن من وجود ندارد

برداشت من از کتاب :

پزشک جراحی به نام توما که از همسر اولش جدا شده و بچه اش را هم به همسرش داد
او می خواهد رها زندگی کند
بدون زندگی مشترک با زنی دیگر
حتی  فرزندش را حاصل بی احتیاطی در یک شب می دانست
به شهری دور پناه می برد و با زنان مختلف وقت می گذارند اما بدون عشق، بدون تعهد و ماندن..
تا اینکه زنی به نام ترزا با رمان آنا کارنینا که زیر بغل داشت او را وارد دنیای دیگری می کند...
توما تردید می کند که این احساس زودگذر هست یا عشق
از دودلی خود شرمسار می شود اما در می یابد که تردید در انسان طبیعی است زیرا زندگی یکبار بیشتر نیست
تردیدی  برای تصمیمی مهم
با ترزا بودن بهتر است یا تنها ماندن؟
کوندرا در عمق وجود شخصیت هایش نفوذ می کند ، ما را مجبور به قضاوت درباره شخصیتهایش می کند و در ادامه به ما یاد
می دهد که هرگز قضاوت نکنیم.
کتابی بسیار عمیق که باید بیش از یکبار آن را خواند
و جمله زیبایش
بهتر است فریاد برآوریم و مرگ خود را جلو بندازیم، یا سکوت کنیم و جان دادن تدریجی خود را طولانی تر سازیم؟

 

جملاتی از کتاب :

زندگی که به یکباره و برای همیشه تمام می شود و باز نخواهد گشت، شباهت به سایه دارد ، فاقد وزن است و از هم اکنون باید آن را پایان یافته دانست، و هرچند متوحش، هرچند زیبا و هرچند باشکوه باشد، این زیبایی، این دهشت  و شکوه هیچ معنایی ندارد.  اینها در خور اعتنا نیست ، همانطور که جنگ میان دو سرزمین آفریقایی در قرن چهاردهم ، هیچ چیز را در دنیا تغییر نداده است ، هرچند در این جنگ سی هزار سیاه پوست با رنج و مصیبت وصف ناپذیری هلاک شده باشند .

هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی، خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی می توان قائل شد؟ اینست که زندگی همیشه به یک «طرح» شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه ی درستی نیست، زیرا طرح همیشه زمینه سازی برای آماده کردن یک تصویر است، اما طرحی که زندگی ماست طرح هیچ چیز نیست، طرحی بدون تصویر است. هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم. مانند هنرپیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی، خود زندگی باشد، پس برای زندگی چه ارزشی می توان قائل شد؟ اینست که زندگی همیشه به یک «طرح» شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه ی درستی نیست، زیرا طرح همیشه زمینه سازی برای آماده کردن یک تصویر است، اما طرحی که زندگی ماست طرح هیچ چیز نیست، طرحی بدون تصویر است.
 توما این ضرب المثل آلمانی را با خود زمزمه می کرد : یک بار حساب نیست، یک بار چون هیچ است. فقط یک بار زندگی کردن مانند هرگز زندگی نکردن است. 

همدردی معمولا بدگمانی را بر می انگيزد . اين كلمه احساسی را نشان می دهد كه درجه دوم تلقی می شود و با عشق ارتباط چندانی ندارد . كسی را از روی همدردی دوست داشتن ،دوست داشتن حقيقی نيست . 

آنچه فرد تحصیل کرده را از فرد خود آموخته مشخص می سازد، وسعت دانش نیست بلکه مراتب مختلف نیروی حیات و اعتماد به نفس است.

باور کن ، تنها یک کتاب ممنوع در کشورت، بیشتر از میلیاردها کلمه که از دانشگاههای ما بیرون می ریزند ، معنا و مفهوم دارد. وقتی در برابر کسی که مهربان، مودب و مبادی آداب است، قرار می گیریم، خیلی مشکل است همه حرفهایش را دروغ تصور کنیم و صداقت و راستی در او نبینیم. 

اساس هستی چیست ؟  خداوند ؟ مبارزه ؟ عشق ؟ مرد ؟ زن ؟ 

ما هرگز نمي توانيم با قاطعيت بگوييم كه روابط ما با ديگران تا چه حدی از احساسات ما ، از عشق ما ، از لطف و مهربانی ما و يا از كينه و نفرت ما سرچشمه می گيرد و تا چه حد از قدرت و ضعف در ميان افراد تاثير می پذيرد . نيكی حقيقی انسان - در كمال خلوص و صفا و بی هيچ گونه قيد و تكلف - فقط در مورد موجوداتی آشكار می شود كه هيچ نيرويی را به نمايش نمی گذارند . آزمون حقيقی اخلاق بشريت (اساسی ترين آزمونی كه به سبب ماهيت عميق آن ، هنوز براي ما به خوبی محسوس نيست )چگونگی روابط انسان با حيوانات است ، به خصوص حيواناتی كه در اختيار و تسلط او هستند . اينجاست كه بزرگترين ورشكستگی بشر تحقق يافته است . آن هم ورشكستگی بنيادی كه ناكامي های ديگر نيز از آن ناشی مي شود . 

اگر ما شايستگی برای دوست داشتن نداريم ، شايد بخاطر آن است كه خواهانيم تا دوستمان بدارند ، يعنی از ديگری چيزی (عشق ) را انتظار داريم ، به جای آنكه بدون ادعا و توقع به سويش برويم و تنهاخواستار حضورش باشيم .

اگر کارنین به جای یک سگ ، یک انسان بود، مسلما از مدتها قبل به ترزا گفته بود : « گوش کن ، از اینکه هر روز نان روغنی را به دهان بگیرم خسته شده ام ، نمی توانی چیز تازه ای برایم پیدا کنی؟»  تمامی محکومیت انسان در این جمله نهفته است . زمان بشری دایره وار نمی گذرد، بلکه به خط مستقیم پیش می رود . و به همین دلیل انسان نمی تواند خوشبخت باشد چرا که خوشبختی تمایل به تکرار است .

 

سپاس ...

 

 

تماما مخصوص / عباس معروفی

نام کتاب: تماما مخصوص

نویسنده : عباس معروفی

 

داستان از زبان شخصی ایرانی به نام عباس که در سال های اول بعد از انقلاب از ایران فرار کرده و تنها در برلین زندگی می کنه روایت می شود.شخصی که دچار نوعی استیصال و سردرگمی شده و هیچ چیز او را به حس رضایت و خوشبختی نمی رساند. در واقع گفتگوهای درونی و اتفاقات زندگیش رو در یک بازه ی چند ماهه از زبان خودش می خوانید.

برداشت من از کتاب :

عباس ایرانی روزنامه نگار سیاسی که در جریانهای سیاسی – اجتماعی دهه شصت ایران، پس از اعدام معشوقه اش پری و دوستان نزدیکش با کوله باری از غم و تنهایی ، دل از وطن و مادر کند و به آلمان پناه برد.

رمانی با شیوه سیال ذهن که بین بیوگرافی و اتوبیوگرافی در حال جابجایی بود

روایتی از یک سفر تا سفر بعد، از سفر پاکستان تا سفر به قطب‌شمال

روایتی بین دو مرگ...

تماما مخصوص در ایران اجازه انتشار پیدا نکرد و نویسنده ی کتاب آن را به طور رایگان در سایت شخصی خودش منتشر کرد.

جملاتی از کتاب :

شغل ها بو دارند... دست آخر هر آدمی شبیه شغلش می شود. 

آندریاس گفت: مهم نیست کارگر موزاییک سازی باشی یا مدیر یک هتل بزرگ. مهم این است که خودت باشی. ببین چی تو را به این جا رسانده که از خودت دور شدی؟ دنبال خودت بگرد، عباس! پیداش می کنی. 

دراز کشیدم و به شب کویر خیره شدم، به آن پرده سیاه که کشیده بودند روی همه چیز تا خدا نبیند چه بلایی دارد سرمان می آید.

آه پدر، تو زندگی مرا ویران کردی. نه هستی نه نیستی. کجایی؟ دلم می خواهد سرم را بر شانه هات بگذارم و از غیبت های تو بزنم زیر گریه، از دستت به کی شکایت کنم؟ تو تو آره، تو چرا تنها رهام کردی؟ پدر پدر پدر، دلم برای تنهایی هات توی آن جاده ها تنگ شده، بیا به دادم برس پدر، بیا ببین چقدر تنها مانده ام.

هر وقت پا به راه بود موقع خداحافظی یکی می خواباند زیر گوشم، و بعد بوسم می کرد. می گفت دردش که بیاید کمتر دلش برام تنگ می شود. مامان گفت: «پس چرا بوسش می کنی؟» پدر با لبخند نگاهم کرد. صورتش موقع لبخند کمی کج می شد. رگ های شقیقه ها و گردنش زده بود بیرون، و همین جور نگاهم می کرد. من به شکمش هم نمی رسیدم. سرم بالا بود و نگاهم به چشم هاش. پریشان بود. پریشان. گفت: «آخر دلم براش تکه تکه می شود. ولی کارگرم، باید بروم.

عشق و فقر که با هم قاطی می شود، گناه بشریت را می شورد. معصومیت هراسانی می شود که اگر به استغنا برسد، با هیچ چیزی نمی توان معامله اش کرد، اما البته اگر به استغنا برسد.

احمد گفت: در هر جنگی باید به چروک پیشانی زن ها نگاه کرد یا به درهم شکستگی پل ها

من داشتم فکر می کردم هر کسی از جنگ یک چیزش را می بیند. به نظر من در هر جنگی باید به دو چیز نگاه کرد؛ یکی به کفش مردم، و دیگر به دندان بچه ها. این ها نشان می دهد که یک جنگ چقدر فاجعه آمیز بوده.

همیشه می خواستم بدانم مرز احساس و منطق کجا تعیین می شود. در آلمان فهمیدم که مرز احساس و منطق در فرهنگ تعیین می شود، در درازای تاریخ، آلمانی ها کانت را دارند و ما حافظ. 

تاریخ مثل یک صفحه کاغذ است که ما روی پهنه اش زندگی می کنیم و درد می کشیم،دردی به پهنای کاغذ . وقتی گذشتیم در پرونده تاریخ به شکل خطی دیده می شویم، همان خط لبه کاغذ . گاهی هم اصلا دیده نمی شویم

مرز با یک تیرک چوبی و تابلو حلبی جلو روی مان بود.

در آخرين لحظه رو به خورشيد ايستادم. آخرين غروب كشورم را تماشا کردم که به رنگ خون در تاریکی فرو می رفت.

دیگر چیزی ازش نمانده بود.

خداحافظ مامان .

 

سری هم به لعنت آباد بزنیم پرسان پرسان شاید قبر پری را پیدا کنیم. چه جوری ازش دل بکنم؟ چه جوری از دلش در بیارم؟ تو بگو چه جوری ازش دل بکنم میرزا؟ آخر آدم تا مرده اش را خودش به خاک نسپارد هرگز مرگش را باور نمی کند.

آدم در تنهایی است که می پوسد و پوک می شود و خودش هم حالیش نیست. می دانی؟ تنهایی مثل ته کفش می ماند؛ یکباره نگاه می کنی می بینی سوراخ شده. یکباره می فهمی که یک چیزی دیگر نیست. بیش تر آدم های دنیا در هر شغلی که باشند از خودشان هرگز نمی پرسند چرا چنین شغلی دارند. چیزهای دیگر هم هست که آدم دنبال دلیلش نمی گردد. یکیش مثل تنهایی است.

خیلی ها فکر می کنند که سلامتی بزرگ ترین نعمت است، ولی سخت دراشتباهند، وقتی سالم باشی و در تنهایی دست و پا بزنی، آنی مریض می شوی، بدترین نحوست ها می آید سراغت، غم از در و دیوارت می بارد، کپک می زنی. کاش مریض باشی ولی تنها نباشی.  

پدرم می گفت: «از هزار تا آدم یک رفیق سوا کن، از آن یکی هم بترس.»

هر کس مخالف طبیعت حرکت کند، طبیعت ازش انتقام می گیرد. 

بزرگ ترین جنگ تاریخ به خاطر یک زن بوده . برو تاریخ تروا را بخوان تا بفهمی .

 

برنارد: «من یک آلمانی ام عباس! نیچه به من می گوید به زن ها که رسیدی شلاقت را بردار!» 

 

زندگی برای هر کس چند تا خط بیشتر نیست. مال من هم همین دو سه تا خط بود؛ فرار، تنهایی و مرگ.

زندگی یعنی سیرک، بچه شیرهای کوچولو که شلاق بر تن شان می چسبد تا به حلقه آتش نگاه کنند، تکه ای گوشت نیم پز آبدار، یک شلاق، حلقه آتش، مربی، گوشت، شلاق، نگاه، مربی، شلاق، اشک، و بعد اراده پریدن. بچه شیرها زود یاد می گیرند که از حلقه آتش بگذرند، روزی می رسد به زودی که شلاق بر تن شان فرود نمی آید، ولی حرکت شلاق در هوا و ترکیدنش بر زمین همه درد کودکی را باز می گرداند تا شیر خسته از حلقه بگذرد که شب بتواند تنهایی اش را مرور کند. شاید زن ها این جوری مادر می شوند، و مردها این جوری پا به میدان مبارزه می گذارند. بعد اشاره یک شلاق کافی است که هر کس با پیشداوری خود زندگی را تعریف کند.  

 

در سفر بود که پس از سال ها فرصت یافتم خودم را از دور تماشا کنم. واقعا تا آدم سفر نکند، هرگز خودش را نمی شناسد. سفر یعنی این که تو با دیدن یک درخت احساس کنی برای اولین بار است آن درخت را می بینی. وگرنه این همه خلبان و راننده شب و روز از جایی می روند به جای دیگر. هیچ درختی براشان تازگی ندارد. این که سفر نیست. سفر یعنی دور شدن از یکنواختی، وسعت دید نسبت مستقیم دارد به بُعد مسافت. هر چه دورتر، وسعت دید بیش تر. و من این را پیش از سفر نمی دانستم. سفر یعنی این که صبح از خواب بیدار شدی تعجب کنی ، و از خودت بپرسی من این جا چه می کنم؟

 

سپاس ...

 

 

 

کافکا در کرانه / هاروکی موراکامی

نام کتاب : کافکا در کرانه

نویسنده : هاروکی موراکامی

ترجمه : مهدی غبرائی

این رمان داستان دو شخصیت متفاوت است که در موازات هم حرکت می‌کنند: کافکا که پسری ۱۵ ساله‌است و به علت یک پیشگویی عجیب از خانه فرار می‌کند و آقای ناکاتا پیرمرد آرام و مهربان و عجیبی که به علت اتفاقی شگفت‌انگیز در بچگی دچار نوعی عقب ماندگی ذهنی شده‌است اما حاصل این حادثه به دست آوردن توانایی صحبت با گربه هاست.
بخشی از داستان به کافکا و زندگی او می‌پردازد و بخش دیگر به آقای ناکاتا. رمان در عین دو پارگی دارای وحدت مضمون است و تمام حوادث حتی کوچکترین و جزیی‌ترین آنها به هم مرتبط هستند.

برداشت من از کتاب :

کتاب بسیار زیبایی که در هر قسمت داستان یک از شخصیت ها رو بیان کرده بود. کافکا نوجوانی که پس از فرار از خانه به کتابخانه ای در شهر دور پناه می برد و با مسئول کتابخانه ارتباط خوبی برقرار می کند.

ناکاتا پیرمرد بسیار عجیبی که داستان زندگی اش بسیار پرکشش بود .

جملات بسیار خوبی داشت که انسان را به فکر فرو می برد.

جملاتی از کتاب :

بستن چشم هايت چيزی را تغيير نمی دهد.
هيچ چيز فقط به خاطر اينكه تو آنچه را دارد اتفاق می افتد نمی بينی٬ ناپديد نمی شود. در حقيقت بار ديگری كه چشم هايت را باز كنی اوضاع حتی خيلی بدتر خواهد بود.
 دنيايی كه ما در آن زندگی می كنيم اين چنين است. چشم هايت را كاملا باز نگه دار. فقط يك ترسو چشم هايش را می بندد.
بستن چشم هايت و گرفتن گوش هايت زمان را متوقف نمی كند.


از طوفان که درآمدی، دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا نهاده بودی. معنی
طوفان همین است.

چرا صد ها و هزاران حتی میلیون ها مردم گرد می آیند و کمر به نابودی یکدیگر می بندند ؟ آیا جنگ ها را از خشم نسبت به یکدیگر شروع می کنند ؟ یا از ترس ؟ یا خشم و ترس دو روی یک سکه اند ؟

خاطرات از درون گرمت می کنند اما در عین حال دو پاره ات می کنند .

فقط یک جور سعادت است، اما بدبختی هزار شکل دارد. به قول تولستوی سعادت یک
 تمثیل است ، اما بدبختی داستان است

افکا ، در زندگی هرکس یک جا هست که از آن بازگشتی در کار نیست. و در موارد
 نادری نقطه ای است که نمی شود از آن پیشتر رفت. وقتی به این نقطه برسیم، تنها
کاری که می توانیم بکنیم این است که این نکته را در آرامش بپذیریم . دلیل بقای ما
همین است.

هر كدام از ما چيزی را كه برايش با ارزش بوده از دست می دهد. موقعيت های از دست رفته٬ احساساتی كه هرگز نمی توانيم دوباره به دست بياوريم. اين بخشی از آن چيزيست كه معنی اش زنده بودن است. اما درون سرمان اتاق كوچكی است كه آن خاطرات را در آن نگه می داريم. اتاقی شبيه قفسه هايی توی اين كتابخانه. و برای درك عملكرد قلبمان بايد مدام كارت های مرجع جديد درست كنيم. بايد هرچندوقت يكبار چيزها را گردگيری كنيم٬ آنها را هوا بدهيم٬ آب گلدان ها را عوض كنيم. تو برای ابد در كتابخانه ی خصوصی خودت زندگی مي كنی

 

سپاس ...

 

 

پرنده من / فریبا وفی

نام کتاب : پرنده من

نویسنده : فریبا وفی

 

راوی داستان پرنده من ، مثل همه رمان های دیگر وفی یک زن است. زنی که بسیار آشنا می نماید و همه مان به نوعی در زندگی روزمره مان مانند او را دیده ایم. فصلهای کتاب کوتاه اند و جمله ها کوتاه تر؛ پنجاه و سه فصل که هر کدام شبیه یک داستان کوتاه اند که نویسنده با هنرمندی تمام آنها را همچون قطعات پازل کنار هم قرار می دهد و داستان را به پیش می برد.

کتاب پرنده من ،  برنده جایزه بهترین رمان سال 1381 ، جایزه سومین دوره جایزه هوشنگ گلشیری و جایزه دومین دوره جایزه ادبی یلدا شده است . همچنین کتاب از سوی جایزه ادبی مهرگان و جایزه ادبی اصفهان مورد تقدیر قرار گرفته است .

 

برداشت من از کتاب :

داستان زندگی زنی که با همسرش امیر و دو فرزندش شادی و شاهین زندگی می کند . شوهرش رویای سفر به کانادا را در سر دارد و از زنش انتظار دارد مثل زنهای غربی زندگی کند .

راوی از زندگی گذشته اش و ترس هایش می گوید که هنوز ادامه دارد .

بسیار روان نوشته شده و شخصیت ها بخوبی توصیف شده است

داستانی که در آن راوی هم مانند همسرش به دنبال پرنده خودش است.

آیا هر کدام از آنها پرنده خود را پیدا می کنند؟!

جملاتی از کتاب :

این جا چین کمونیست است. من کشور چین را ندیده ام ولی فکر می کنم باید جایی مثل محله ما باشد . نه ، در واقع محله ما مثل چین است؛ پر از آدم .

سکوت من گذشته دارد . به خاطر آن بارها تشویق شده ام . هفت هشت ساله بودم که دانستم هر بچه ای آن را ندارد . سکوت من اولین دارایی ام به حساب می آمد .

حرف می تواند مخفی گاهی حتی بهتر از سکوت باشد .

تو از تغییر می ترسی . از تحرک می ترسی . ماندن را دوست داری . فکر می کنی دنیا به همین شکلی که می خواهی می ماند . تازه مگر همین شکلش خوب است ؟جواب بده . خوب است ؟ این قدر سرت توی لاک خودت است که فراموش کرده ای زندگی دیگری هم وجود دارد و این زندگی نیست که تو می کنی .

امیر خبر ندارد که روزی صد بار به او خیانت می کنم . وقتی که زیرشلواری اش به همان حالتی که در اورده وسط اتاق است . وقتی توی جمع آن قدر سرش گرم است که متوجه من نیست .  وقتی سیر شده و یادش می افتد که منتظر ما نمانده است . وقتی مرا علت ناکامی هایش به حساب می آورد . وقتی زن دیگری را به رخ من می کشد . وقتی که می تواند از هر چیزی به تنهایی لذت ببرد . وقتی که تنهایم می گذارد ، به او خیانت می کنم .

بچه با تحقیر بزرگ نمی شود . قد می کشد ولی هرگز بزرگ نمی شود .

غیر ممکن است کسی که مقابلت نشسته به دندانهایت کمتر از حرفایی که می زنی توجه کند

امیر هم چراغ هایش زیاد است . وقتی مال خانه خاموش است می تواند بیرونی ها را روشن کند . برای همین وقتی از من قهر است می تواند استخر برود . صبحانه کله پاچه بخورد . خودش را به یک آب میوه ی خنک مهمان کند و با دوستانش به کوه و دشت بزند .
من هم مثل مامان فقط یک چراغ دارم . وقتی خاموش می شود درونم ظلمت مطلق است . وقتی قهرم با همه ی دنیا قهرم با خودم بیشتر .

كسی كه پرنده‌اش از جایی پر بكشد، مشكل می‌تواند همان‌جا بماند. در خانه خودش هم غریبه می‌شود.

آیا من هم پرنده‌ای دارم؟ پرنده خودم. ولی مگر ممكن است كسی پرنده نداشته باشد.

این جعفر عشقی هم كه با عینك دودی و كاكل فرفری سر خیابان ایستاده، پرنده دارد. حالا هم دارد زیر لبی سوت می‌زند. لابد برای پرنده‌اش.

 

سپاس...

 

 

گروه محکومین / فرانتس کافکا

نام کتاب : گروه محکومین

نویسنده : فرانتس کافکا

ترجمه : صداق هدایت

 

کافکا در گروه محکومین سرنوشت محتوم بشر را به صورت عجیبی در قالب داستان بیان می‌کند. سرزمینی که نماد دنیا است. بشر با تمام تلاشهایی که در طول زندگیش می‌کند؛ عاقبت چاره و گریزی از مرگ ندارد. محکومین این سرزمین، انسانها هستند که عاقبت باید بر بستر مرگ خوابیده و بدون آنکه بدانند جرمشان چیست، تن به مرگ بدهند. محکومین اینجا هیچگاه از نوع مرگ خود خبر ندارند و تنها در آخرین لحظات زندگیشان به جرم خود و بر مرگ خود واقف می‌شوند. جالب اینکه این انسانِ محکوم به فنا، تا آخرین دقایق زندگیش دست از تلاش و مقاومتش برای ادامه حیات بیهوده‌اش بازنمی‌دارد؛ اما سرنوشت او و نوع مرگش در حافظه دستگاه خالکوب نهاده شده و او هیچ چاره‌ای برای گریز از این تقدیر بی چون و چرا ندارد.

برداشت شخصی من از کتاب :

صادق هدایت در پیام کافکا می گوید هرگاه برخی به طرف کافکا دندان قروچه می روند و پیشنهاد سوزاندن آثارش را می کنند ، برای اینست که کافکا دلخوشکنک و دست اویزی برای مردم نیاورده . بلکه بسیاری از فریب ها را از میان برده و راه رسیدن به بهشت دروغی روی زمین را بریده است.

داستان آدمی که محکوم به اعدام شده است بدون اینکه بداند چه کیفری برایش تعیین کرده اند - نمی داند که محکومش کرده اند و چه سرنوشتی در انتظار اوست - و حتی امکان دفاع برای او وجود ندارد - پاسخ افسر به مرد سیاح  که می گوید چه فایده دارد که از کیفرش او را آگاه کنند، وقتی متن حکم به روی بدنش کوبیده شود کیفر خودش را می داند!  و دستگاه اعدامی که با گذاشتن کاغذ حکم در بالای دستگاه متن حکم را با چرخ های دندانه دار بر بدن محکوم خالکوبی می کنند .

فضای تلخ و دلهره آور داستان که دنیای ما را تداعی می کند که انسان در آن هر لحظه در چنگال مرگ قرار دارد بدون اینکه بداند کی و کجا حکمش اجرا خواهد شد.

 

جملاتی از کتاب :

من نمی خواستم باعث افسردگی شما شوم. خودم می دانم که امروز فهماندن روزگار سابق غیر ممکن است.

سیاح ابروها را درهم کشیده به دارخیش نگاه می کرد.آنچه درباره روش دادگستری به او گفته شده بود وی را راضی نمی کرد.و او ناگزیربود پیوسته به خاطر آورد که آنجا سرزمین محکومین است ،جایی که اقدامات استثنائی در آن ضروریست و روح نظامی باید بر کوچکترین چیزی حاکم باشد.

 

سپاس ...

 

 

 

 



 

عقیل عقیل / محمود دولت آبادی

 

نام کتاب : عقیل عقیل

نویسنده : محمود دولت آبادی

 

عقیل عقیل داستان سرگشتگی و سفر بدفرجام پیرمردی بنام عقیل است. زلزله روستای «خاف» در نزدیکی گناباد را به تمامی ویران کرده است.
در زلزله عقیل همسر، برادر، دختر، داماد، نامزد پسرش تیمور، دو فرزند خردسال و یک نوه‌اش را از دست داده و همه را با دستان خود دفن کرده است.
پس دل ماندن ندارد و به همراه بز، چهار مرغ و خروس و دختر خردسالش، شهربانو، روستای خاف را  برای دیدن تیمور که در سربازی به سر می‌برد ترک می کند اما دخترش در مسیر تلف می‌گردد و به تنهایی به مسیر خود ادامه می‌دهد...

برداشت شخصی من از کتاب :

داستانی پرکشش از زندگی پیرمردی که پس از زلزله و از دست دادن خانواده اش دل از دیار می کند و برای دیدن پسرش تیمور به بیرجند می رود.. داستان فضای غم آلودی داشت و بسیار زیبا بود.

جملاتی از کتاب :

-  بابا ما کجا می رویم؟

-  می رویم پیش برارت  بابا جان. پیش تیمور، به بیرجند می رویم.

نباید شهربانو دنباله‌ حرفهای پدرش را شنیده باشد. چون پلک‌هایش را بر هم گذاشت و مُرد.

عقیل ٬ ذله بود- نه چنان که بتوان پنداشت با آسودگی یکشبه یا ده شبه ذلگیش از میان خواهد رفت- چندان ذله بود که احساس می کرد به آسودگی همیشه نیاز دارد.
به گوری عمیق با خنکای خاکی نمناک. زیر تن مهربان خاک. زیر سنگی پهن و سنگین که نامش را بر آن بکنند.
این را درمان ذلگی تن و جان خود می دید. خاک !
خاک شدن در خاک . بگذار وامانده را مار و مور بخورند . آنچه هست جز این نیست .
از خاک ٬ بر خاک٬ در خاک.
آنچه بود جز این نبوده .
این حرفی است قدیمی.

عقیل گفت:
-پس کجا بروم؟ من هم باید امشب را به صبح برسانم بالاخره!
-شب خودش به صبح می رسد.


عقیل گفت:
-برادر،بزم نیست. بز را برده اند. بزم را بردند.
مرد،سر پرموی خودرا از زیر ردایش بیرون آورد،چشمهای خسته و خواب آلودش را به عقیل گرداند و باز سر بر خشت گذاشت و زمزمه کرد:
-تن رها کن تا نخواهی پیرهن. جهان فانی، فنا باقی است. در قیدش مباش.
عقیل با عتاب گفت:
-برادر، بزم را بردند . گوشهایت نمی شنود؟ بزم برایم عزیز بود. جای یکی از اولادهایم را پیش من پر کرده بود. بزم!

مرد گفت:
-رنگی از رنگهای تعلق کم. این خودش توفیقی ست. دنیا را به دنیادار واگذار . از تو عمر چندانی باقی نیست. آفتابت لب بام است. دل به دنیا مبند.

او خود به تمامی رنج است.
پس رنج را دوست می‌دارد.
چنین است که فاسد، فساد را
زاهد، زهد را
کاری، کار را
عالم، علم را
و رنجور، رنج را دوست می‌دارد...

گل باقالی آب نمی خورد . نمی جنبید. قلبش نمی زد. مرده بود.
پنجه های عقیل هم برای کندن خاک هنوز رمق داشتند.
خاک را کند.
پای مرغ گل باقالی را از بند بیرون آورد. مرغ را میان دستهایش گرفت و یک بار دیگر نگاهش کرد .
آن را در گودالی که کنده بود گذاشت و خاک نرم و مرطوب را رویش ریخت.
-  اینجا چه کار می کنی تو؟
عقیل به بالای سرش نگاه کرد. تفنگ و یک سرباز . گفت :
آمده بودم پسرم را ببینم. تو می توانی یک راهی پیش پایم بگذاری؟
-  برخیز و از این دوروبرها برو . اینجا رفت و آمد قدغن است، برخیز.
-  با این سن و سالش اینجا نشسته و دارد خاکبازی می کند! هه!

می‌روم پیش رئیس ا‌ش و التماسش می‌کنم و تیمور را پس می‌گیرم. تیمور خودم را می‌گیرم. تا نگیرم دست بر نمی‌دارم. تو هم برو. برو دیگر. برو. التماس می‌کنم برو دست از سر من بردار. تو عقلت سرجاش نیست. مردم‌آزاری می کنی. مکن! التماست می کنم، برو ها؟
من هستم. پیش تو می‌مانم، با تو. دیگر عقیل تو نیستی. گیوه‌ها را به گردن من بینداز. دیگر عقیل منم. عقیل منم . عقیل، عقیل.
عقیل، عقیل!

سپاس ...

 

 

 

 

 

دنیای سوفی / یوستین گردر

 

نام کتاب: دنیای سوفی

نویسنده: یوستین گردر

 

دنیای سوفی یک رمان فلسفی اثر یوستین گردر نویسنده نروژی است که چاپ اوّل آن در سال ۱۹۹۱ میلادی در نروژ منتشر شد. این اثر داستانی است که تاریخ فلسفه را به زبان ساده برای نوجوانان تشریح می‌کند. این کتاب تاکنون به ۵۴ زبان برگردانده شده و علاوه بر نوجوانان، توجه بزرگ‌سالان را هم به‌خود جلب کرده‌است.

داستان در مورد دختری به نام سوفی است که در آستانه پانزده سالگی نامه‌های جالب و نوارهای ویدئویی از شخصی به نام آلبرتو ناکس دریافت می‌کند که در آنها سؤالات جالبی مانند جهان چگونه پدید آمده‌است؟ که آغاز گر راه آموزش تاریخ فلسفه‌است، مطرح می‌کند. این نامه‌ها در ابتدا مطالبی در خصوص یونان باستان، سقراط و سؤالات اساسی زندگی بشری را عنوان می‌کند. پس از دریافت چند نامه سوفی و آلبرتو یکدیگر را ملاقات می‌کنند. موضوع صحبت‌های آنان عمدتاً نظریات فلاسفۀ یونان باستان، امپراتوری_روم  قرون_وسطی رنسانس عصر روشنگری و موضوعاتی چون انقلاب‌های بزرگ و تا مسائل امروز بشری است. داستان به صورتی جذاب است و سعی می‌کند در ضمن داستان، تاریخ فلسفه را به‌صورت طبقه‌بندی شده به خواننده آموزش دهد؛ همچنین در داستان وقایعی اتفاق می‌افتد که خواننده را تشویق به ادامۀ رمان می‌کند.

پرسش های فلسفی به همه انسانها مربوط اند٬ ولی همه مردم فیلسوف نمی شوند۰ اکثر مردم به دلایلی مختلف به این نتیجه می رسند که تحیر از حیات فقط تلف کردت وقت است. آنها مانند خرگوشی که در لانه اش می نشینند٬ گوشه ای را انتخاب می کنند٬ در آنجا با آسودگی خاطر می نشینند و بقیه عمر خود را همان جا سپری می کنند.

 برداشت شخصی من از کتاب :

دوستان خوبم

آیا ما هم جز گروه اکثر مردم هستیم؟

شما دوست دارید در کدام دسته باشید؟

آیا خداوند وجود دارد؟

چقدر به وجود خداوند ایمان داریم و عمل می کنیم؟

در وجودمان چه تردیدها و ترس هایی وجود دارد؟

به نظرم بدترین دروغ٬ دروغ به خود است.

در خلوت خودمان چقدر به اعتقادات زبانی خود باور داریم؟

دوستان عزیز ما می توانیم از این سوالها فرار کنیم و یا اینکه بیشتر درباره اینها فکر کنیم

با خودمان فکر کنیم که ما در کدام دسته از مردم قرار می گیریم؟

اصلا واقعا به خداوند باور داریم؟

اگر قدرت برتری به نام خداوند ٬ میلیاردها کهکشانها را بوجود آورده و شخص به او ایمان دارد پس چرا انقدر نافرمانی می کند؟

و حرفهای زیادی که در درون همه شما وجود داره... 

خیلی از کتاب لذت بردم

 

جملاتی از کتاب :

توجه به این سوال که چرا زنده ایم ٬ شبیه علاقه به جمع کردن تمبر نیست.

چنین توجهی را نمی توان اتفاقی دانست. کسی که توجه به چنین سوالهایی دارد خود را درگیر مساله ای ساخته که به قدمت حیات بشر بر روی این کره خاکی است.

 

در تاریخ فلسفه همیشه مردان فیلسوف بوده اند و انگار زنان در طول تاریخ بشریت چه از نظر جنسیت و چه از نظر تفکر همیشه دست کم گرفته شده اند . این مسئله بسیار ناگوار است٬ زیرا به همین خاطر همیشه بخشی از مهمترین تجربیات از دست رفته است۰ در طی تمامی این قرون٬ تازه در قرن حاضر است که زنان در تاریخ فلسفه جایی به خود اختصاص داده اند

 

کار فیلسوف اصلا همین است٬ این که زیباترین زن سال کیست یا چگونه می توان در روز پنجشنبه ارزان ترین گوجه فرنگی را خرید ٬ مورد توجه فیلسوف نیست و به همین خاطر است که مردم به آنها زیاد علاقه ندارند! فلاسفه سعی دارند تا این مسایل مبتذل و بی ارزش را کنار بگذارند و به این نکته بپردازند که حقیقت جادوانه ٬ زیبایی جاودانه و نیکی جاودانه چیست

 

زنان باید آموزش ببینند و پرورش بیابند و اگر چنین کاری صورت نپذیرد درست مانند آن است که انسان فقط به پرورش دست راست خود بپردازد و دست چپش را فراموش کند.

 

یوهان ولفگانگ گوته شاعر آلمانی قطعه شعری به این مضمون دارد:

آن که با گذشت سه هزاره٬

نور معرفت را درنیابد؛

تا ابد در تاریکی جهل باقی است؛

هرچند زندگی جاوید یابد.

دلم نمی خواهد تو هم مثل اینها باشی. تمام سعی من این است که تو را با ریشه های تاریخی ات آشنا کنم. تنها از این طریق است که می توانی خود را انسان بنامی٬ چیزی بیش از میمون برهنه باشی و در فصای لایتناهی سرگردان نمانی.

 

نه ترس درست است و نه جسارت بی منطق؛ آنچه برای ما نهایت مطلوب به شمار می رود شجاعت است.

از شجاعت کمتر ٬ترس است و بیشتر از آن جسارت خواهد بود.

نه خست شایسته است نه اسراف؛

آنچه پسندیده به شمار می رود٬ سخاوت است.

از سخاوت کمتر خست است و از آن بیشتر اسراف.

 

زندگی پر از اندوه و شادی است. ما به دنیا می آییم ؛ یکدیگر را می بینیم ؛ باهم آشنا می شویم؛ لحظه ای را باهم می گذرانیم. سپس از هم دور می شویم و با همان شتابی که آمده ایم٬ دوباره می رویم. بدون آن که بدانیم چرا آمده ایم و رفتنمان برای چیست

 

تاریخ می تواند نشان دهد که کدام رفتار و نگرش های امروز ما ٬ غلط بوده است.

 

سپاس...