نام کتاب : کافکا در کرانه

نویسنده : هاروکی موراکامی

ترجمه : مهدی غبرائی

این رمان داستان دو شخصیت متفاوت است که در موازات هم حرکت می‌کنند: کافکا که پسری ۱۵ ساله‌است و به علت یک پیشگویی عجیب از خانه فرار می‌کند و آقای ناکاتا پیرمرد آرام و مهربان و عجیبی که به علت اتفاقی شگفت‌انگیز در بچگی دچار نوعی عقب ماندگی ذهنی شده‌است اما حاصل این حادثه به دست آوردن توانایی صحبت با گربه هاست.
بخشی از داستان به کافکا و زندگی او می‌پردازد و بخش دیگر به آقای ناکاتا. رمان در عین دو پارگی دارای وحدت مضمون است و تمام حوادث حتی کوچکترین و جزیی‌ترین آنها به هم مرتبط هستند.

برداشت من از کتاب :

کتاب بسیار زیبایی که در هر قسمت داستان یک از شخصیت ها رو بیان کرده بود. کافکا نوجوانی که پس از فرار از خانه به کتابخانه ای در شهر دور پناه می برد و با مسئول کتابخانه ارتباط خوبی برقرار می کند.

ناکاتا پیرمرد بسیار عجیبی که داستان زندگی اش بسیار پرکشش بود .

جملات بسیار خوبی داشت که انسان را به فکر فرو می برد.

جملاتی از کتاب :

بستن چشم هايت چيزی را تغيير نمی دهد.
هيچ چيز فقط به خاطر اينكه تو آنچه را دارد اتفاق می افتد نمی بينی٬ ناپديد نمی شود. در حقيقت بار ديگری كه چشم هايت را باز كنی اوضاع حتی خيلی بدتر خواهد بود.
 دنيايی كه ما در آن زندگی می كنيم اين چنين است. چشم هايت را كاملا باز نگه دار. فقط يك ترسو چشم هايش را می بندد.
بستن چشم هايت و گرفتن گوش هايت زمان را متوقف نمی كند.


از طوفان که درآمدی، دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا نهاده بودی. معنی
طوفان همین است.

چرا صد ها و هزاران حتی میلیون ها مردم گرد می آیند و کمر به نابودی یکدیگر می بندند ؟ آیا جنگ ها را از خشم نسبت به یکدیگر شروع می کنند ؟ یا از ترس ؟ یا خشم و ترس دو روی یک سکه اند ؟

خاطرات از درون گرمت می کنند اما در عین حال دو پاره ات می کنند .

فقط یک جور سعادت است، اما بدبختی هزار شکل دارد. به قول تولستوی سعادت یک
 تمثیل است ، اما بدبختی داستان است

افکا ، در زندگی هرکس یک جا هست که از آن بازگشتی در کار نیست. و در موارد
 نادری نقطه ای است که نمی شود از آن پیشتر رفت. وقتی به این نقطه برسیم، تنها
کاری که می توانیم بکنیم این است که این نکته را در آرامش بپذیریم . دلیل بقای ما
همین است.

هر كدام از ما چيزی را كه برايش با ارزش بوده از دست می دهد. موقعيت های از دست رفته٬ احساساتی كه هرگز نمی توانيم دوباره به دست بياوريم. اين بخشی از آن چيزيست كه معنی اش زنده بودن است. اما درون سرمان اتاق كوچكی است كه آن خاطرات را در آن نگه می داريم. اتاقی شبيه قفسه هايی توی اين كتابخانه. و برای درك عملكرد قلبمان بايد مدام كارت های مرجع جديد درست كنيم. بايد هرچندوقت يكبار چيزها را گردگيری كنيم٬ آنها را هوا بدهيم٬ آب گلدان ها را عوض كنيم. تو برای ابد در كتابخانه ی خصوصی خودت زندگی مي كنی

 

سپاس ...