بوف کور / صادق هدایت

نام کتاب : بوف کور

نویسنده : صادق هدایت

 بوف کور شناخته‌ شده‌ ترین اثر صادق هدایت نویسنده معاصر ایرانی، رمانی کوتاه و از شاهکارهای ادبیات سدهٔ ۲۰ میلادی است. این رمان به سبک فراواقع نوشته شده و تک‌گویی یک راوی است که دچار توهم و پندارهای روانی است.

برداشت من از کتاب:

شاهکار صادق هدایت با قلمی تلخ اما زیبا. راوی داستان که نقاش بود روزی از سوراخ هواخور رف خانه اش که برای برای برداشتم  شراب به آنجا رفته بود دختری را می بیند که همیشه موضوع نقاشی هایش بود و از این لحظه زندگی اش تغییر می کند.دختری که روز بعد در رختخواب راوی به طرز عجیبی جان می سپارد و بعد راوی او را قطعه قطعه کرده داخل چمدانی گذاشته و به گورستان می‌برد اما چشمهای او را نقاشی میکند. رمانی سراسر تلخ و دلهره آور و به قول صادق هدایت تنها مرگ است که دروغ نمی گوید...

 

جملاتی از کتاب :

 در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. 9

کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان کندن می‌کنند درصورتی‌که بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگ شان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می‌شوند.81

من بیشتر خوشم می آمد با یک نفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا، با قادر متعال! چون خدا از سر من زیاد بود. 85

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید. 95

 

 

 

 

سپاس...

این است انسان / فریدریش نیچه

نام کتاب : این است انسان

نویسنده: فریدریش نیچه

مترجم : سعید فیروز آبادی

 

این کتاب آخرین اثر نیچه به حساب آمده و در حقیقت خودنوشتی است که از روزهای پایانی زندگی اش و چگونگی وضعیت روانی وی حکایت دارد.

او به این پرسش بنیادین پاسخ می‌دهد که « چگونه آن می‌شویم که هستیم.»

در سال ۱۸۸۸، یعنی یک سال پیش از روان‌پریشی نهایی، به نگارش آثار و طرح‌های فراوانی پرداخت. این است انسان نیز در همان سال نگاشته شد و بعدها پتر گاست، شاگرد و دوست صمیمی نیچه، این اثر را برای چاپ و انتشار آماده ساخت.

 

برداشت من از کتاب :

نیچه در این آخرین اثری که در زمان سلامت روانی نوشته به بررسی آثارش از نگاه خود پرداخته است. او در باره کتاب ارزشمندش می گوید : بین نوشته‌های من زرتشت اثری خاص است. با این اثر بزرگ‌ترین هدیه‌ای را به بشریت اعطا کردم که تاکنون وجود داشته است. این کتاب با آوازه‌ای هزاران ساله تنها والاترین کتابی نیست که وجود دارد، بلکه کتاب آن هوای بلندی‌هاست و تمامی واقعیت انسان در فاصله‌ای بس سترگ زیرپای آن است، ژرف‌ترین کتابی است که از درونی‌ترین غنای حقیقت زاده شده و چاهی خشک‌ناشدنی است که هر دلوی پس از رسیدن به ژرفای آن لبریز از زر و نیکی خواهد شد.

جملاتی از کتاب :

 آن کس که بلد باشد هوای نوشته های مرا تنفس کند، می داند که این هوای باندی ها، هوایی قوی است. باید برای چنین هوایی ساخته شده باشیم، زیرا در چنین هوایی خطر سرماخوردگی کم نیست. یخ در همین نزدیکی و تنهایی هراس انگیز است، اما شگفتا که همه چیز در پرتوی نور چنین آرام گرفته است! شگفتا که تنفس آزادانه است! شگفتا که بسیاری از امور را زیرپای خود حس می کنیم!

فلسفه تا آنجا که من اکنون دریافته ام، زیستن داوطلبانه در یخ و کوهستان های بلند است، یعنی کندوکاو برای تمامی امور بیگانه و شک برانگیز هستی و هر آنچه که ناکنون اخلاق ان را تارانده است 11

 هرآنچه که سبب مرگ او نشود، او را قوی تر می سازد 20

آدمی به کمترین میزان با پدر و مادرش خویشاوند است و این نشانه ای از نهایت گستاخی است که آدمی با پدر و مادرش خویشاوند باشد. 22

با هیچ چیز سریع تر از آزردگی نمی توان خود را سوزاند. 27

در جوانی فکر می کردم که باده گساری چون مصرف دخانیات یکی از ان لذتهای مردان جوان است، ولی بعدها دریافتم که عادتی ناپسند است. 35

هیچ کس در انتخاب محل زندگی خود آزاد نیست.37

بزرگترین ایراد هستی تاکنون چه بوده است؟ خدا... 42

هیچ متنی جانگدازتر از آثار شکسپیر نمی شناسم، یعنی انسان باید چه رنج هایی کشیده باشد که چنین از سر ضرورت به لودگی بپردازد. 43

اگر بخواهیم از فشار غیرقابل تحمل زندگی رهایی یابیم، حشیش لازم است. 46

کسی هستم که پس از چهل و چهار سال سن می تواند بگوید که هیچ گاه برای افتخار، زنان و پول نکوشیده ام. 52

زن بسیار شرورتر از مرد و حتی باهوش تر است.65

آیا پاسخ من به این پرسش را شنیده اید که چگونه می توان زنی را درمان کرد و به رستگاری بخشید؟ باید کودکی را برایش فراهم آورد! زن به کودک نیاز دارد و مرد تنها وسیله ای برای این کار است 66

بخشش دوستان دشوارتر از دشمنان است 181

 

سپاس...

 

از خم چمبر / محمود دولت آبادی

 

نام کتاب : از خم چمبر

نویسنده: محمود دولت آبادی

 



"شخصیت‌‌های داستان "از خم چمبر" نوشته "محمود دولت آبادی"، ریشه در واقعیت‌های ملموس زندگی روستا ندارند. آنان كه در چمبر غریزی‌ترین خواست‌هایشان درمانده‌اند، بر اثر مشكلی نفسانی از خواب بیدار می‌شوند. "مارو" در این داستان جز مهاجرت به دنبال پدر و مادر شوقی ندارد و...


برداشت من از کتاب :


داستان با جمله از دشت می آمد شروع می شود.
این جمله درباره طاهر بود. او که با دختر خاله اش مارو ازدواج کرده بود. دختری که پدر مادرش برای گدایی در شهر او را ترک کرده بودند.معلم روستا در خانه آنها زندگی می کرد. مارو به طاهر سرد شده بود و شوهرش این را از چشم پسر میرجان می دید که گاهی او را دور و بر مارو دیده بود غافل از اینکه معلم و مارو به همدیگر دلبسته بودند.از آنجایی که معلم نامزد داشت و طاهر مارو را مثل خواهر معلم می دانست هرگز در ذهنش چنین خیانتی خطور نمی کرد. اوج داستان در شبی بود که طاهر با معلم درددل کرد و به او گفت نمی دانم چرا مارو همراه من نیست و می ترسم دل در گرو کسی دیگر داشته باشد و از او کمک و راه حل خواست.توصیفات زیبای دولت آبادی از حال معلم که که دلش میخواست نباشد. که بادی بوزد و او را بردار و با خود ببرد.آشوبی که در دل معلم و طاهر بود. و مارو که چشم انتظار روزی بود که با معلم از رحیم آباد برود.کشمکشی که طاهر، معلم  و مارو با خود داشتند بسیار زیبا و هنرمندانه بیان شده بود.آیا حقیقت بر طاهر عیان می شود؟...

جملاتی از کتاب :



تکرار، تکرار. دهنش،لبهایش،زبانش به گفتن حرفهای محدودی خو کرده بودند.انگار از همه حرف و سخنهای دنیا،فقط محدودی کلمه و موضوع سهم او شده است.شنبه تا پنج شنبه، باز شنبه تا پنج شنبه. یک روز و نیم تعطیل.غروبها خاموش. زمستان و،بهار ،پاییز. 35


دلش می خواست که ناگهان غیبش بزند.می خواست نباشد.اما بود و ایستاده بود. خود را،طاهر را،دشت را، آسمان را،آب را و شب را حس می کرد.بدتر از همه اینکه یقین داشت نخواهد توانست از منگنه ای که گرفتار شده بود،رها بشود.نه می توانست طاهر را به حال خود وابگذارد و پی کار خود برود، نه تاب دیدن او را داشت.نه می توانست خود را به نشنیدن و ندیدن بزند، نه می توانست بشنود و ببیند.تا حال خود را چنین بیچاره حس نکرده بود. 63


قلبم گواهی می دهد که زنم، که مارو چشم و دلش جای دیگری است. او دل به دیگری دارد آقای مدیر! دارم دیوانه می شودم. 64

می خواست خودش را جایی قایم کند. تا حال این جور با خودش روبه رو نشده بود.تا حال کسی او را این جور به خود نشان نداده بود. آه...آدمیزاد گاهی چقدر نفرت انگیز می شود! 67

 

سپاس ...

فوائد گیاهخواری / صادق هدایت

 

نام کتاب : فوائد گیاهخواری

نویسنده : صادق هدایت

صادق هدایت در جوانی گیاه‌خوار شد و کتابی در فواید گیاه‌خواری نیز نوشت. او تا پایان زندگی گیاه‌خوار باقی‌ماند. بزرگ علوی در این باره می‌نویسد: «یک بار دیدم که در کافه لاله‌زار یک نان گوشتی را که به زبان روسی بولکی می‌گفتند، به این قصد که لای آن شیرینی است، گاز زد و ناگهان چشم‌هایش سرخ شد، عرق به پیشانی‌اش نشست و داشت قی می‌کرد که دستمالی از جیبش بیرون آورد و لقمه نجویده را در آن تف کرد.»
او همواره از خوردن گوشت پرهیز می کرد و در پاسخ درخواست دوستانش مبنی بر استفاده از گوشت می گفت: من این لاشه ها و مردارهای رو به متلاشی شدن را نمی خورم.
این کتاب به برهان های گیاه خواران می پردازد.از دلایل اخلاقی گیاه خواری (به چالش کشیدن مفهوم خرد با دیدگاهی که دکارت آن را ویژه ی آدمیزاد می داند) گرفته تا گفتگوهایی درباره ی فیزیولوژی بدن آدمیزاد (که بنا به برهان های این کتاب با گیاه خواری سازگار است).همچنین این کتاب به بررسی صنعت بیرحمانه تولید گوشت و نکات ظریفی از آن می پردازد که مردم چندان درباره ی آن ها نمی اندیشند

برداشت من از کتاب :

هدایت زندگی را شبیه به یک آتشکده می داند که باید مرتب مواد مشتعله به آن برسد تا خاموش نگردد. باید خورد برای زندگانی! او می گوید حیواناتی را که با ترسناک ترین روش می کشند همان حیوانات دست آموزی می باشند که آدمیزاد شیر انان را دوشیده، پشم آنان را پوشیده و همبازی بچه های او بوده اند. او انسان متمدن امروزی را بی رحم می داند و با مقایسه دکان میوه فروشی با قصابی ما را به سمت گیاه خواری و یا حداقل کمتر گوشتخواری تشویق می کند!

جملاتی از کتاب :

تاریخ نمدن انسان نیز روی خوراک قرار گرفته 4

مردم شکم خودشان را پر از این گوشت مردار کرده، در همه خانه ها هنگام خوراک بوی دل به هم زن عظلات سرخ کرده و پخته شده، که با هزارگونه آب و تاب رنگرزی پیرایش کرده اند، بلند می شود.بچه، زن،مرد از این تکه ها می خورند و اینها همان مردمانی هستند که لاف تربیت و ظرافت اخلاق و پاک دامنی و پرهیزکاری و مهربانی می زنند.قاضی، آموزگار،شاعر،ادیب،نقاش،نویسنده، وهمه کسانی که گمان می کنند در زندگانی کمال مطلوب عالی تری از زرپرستی و شکم چرانی دارند. هنگامی که می خواهند فکر بنمایند، معده آنان از لاشه و خون لخته شده جانوران سنگین است. 10

سلاخ خانه اختراع حیوان دوپاست، هیچ جانور درنده و خون خواری به این رذالت طعمه خود را نمی خورد.انسان روی گرگ و جانوران خون خوار روی زمین را سفید کرده است 12

معده انسان خیلی نازک و کم زورتر از معده حیوانات گوشت خوار می باشد. 19

چگونه چشم های او طاقت دیدار کشتار را آرود؟ 38

انسان همیشه پرستش پیچیدگی و ظاهرسازی را می کند. هرچه آسان و طبیعی است، به چشم او خار می آید. 59

حیوانات می خوردند برای زیستن ،اما بسیاری از آدم ها پیش از همه چیز زندگانی می کنند برای خوردن. 60

چرا مابین همه جنبدنگان روی زمین تنها انسان است که دندان هایش خراب می شود و به زحمت باید نگاهداری کند؟ نه در ته بیشه ها و نه در دشت و هامون و نه در عمق دریاها، هیچ حیوانی دیده نمی شود که دندانهای او ریخته باشد. 85

روزی خواهد آمد که خوراک مردم به اندازه ای تغییر بکند که باور نخواهند نمود نیاکان ایشان یک خوراک آن قدر ناخوش و ناسالم و وحشیانه می خورند. 91

 

سپاس...

 

 

 

هگل / پیتر سینگر

نام کتاب: هگل

نویسنده : پیتر سینگر

مترجم : عزت الله فولادوند

هگل بنيان‌گذار مكتبی شد كه به زودی طرفداران و پيروان بيشماری را به دنبال خود داشت. نويسنده كتاب هگل، می‌كوشد تا انديشه‌های هگل و ديدگاه‌های او را بی‌طرفانه بازگو كرده و اثر انديشه‌های او بر بزرگانی چون نيچه و ديگر فلاسفه متاخر را مورد كندوكاو قرار دهد. 

 

 

برداشت من از کتاب :

پیتر سینگر فیلسوف معاصر استرالیا و استاد دانشگاه پرینستون در ایالات متحدهٔ آمریکا در این کتاب به زیبایی هگل و اندیشه هایش را به قلمی روان بیان کرده است.همانطور که مترجم کتاب بیان کرده فهم نوشته های هگل شاید دشوارتر از هر فیلسوف غربی است اما او یکی از مهمترین فلاسفه است و غفلت از هگل جایز نیست. هگل می گوید تاریخ با شاهنشاهی ایران آغاز می شود. نظریات بسیار جالب او در باره فلسفه تاریخ،آزادی، دین و خدا،قرون وسطی،رنسانس و دنیای معاصر هر خواننده ای را به توجه بیشتر به هگل وا می می دارد.او به حق رای همگانی اعتقاد نداشت چون معتقد بود انتخاب ناشی از هوا و هوس و انگیزی های آنی، عمل آزادانه نیست.اینکه کل اداره دولت به چنین گزینشهای بلهوسانه ای وابسته شود، به عقیده او مساوی خواهد بود با سپردن سرنوشت جامعه به دست بخت و تصادف.

جملاتی از کتاب :

هگل خود گفته است که فلسفه تاریخ معنایی جز سنجش اندیشمندانه آن ( یعنی تاریخ) ندارد. 40

هگل شخصا در مقدمه فلسفه تاریخ، نظر خود را درباره جهت و مقصد سراسر تاریخ بشر بدین عبارت بوضوح بیان می کند: تاریخ جهان هیچ چیز نییست مگر پیشرفت آگاهی از آزادی42

مردم آزاد را عقل به سطحی بالاتر از رویدادهای تصادفی جهان طبیعت می برد. 47

به عقیده هگل، مسیحیت، دینی ویژه است، زیرا عیسی مسیح، هم موجودی انسانی بود و هم پسر خدا. این به انسانها می آموزد که گرچه از بعضی جهات محدود آفریده شده اند ولی در عین حال به صورت خداوند آفریده شده اند و در درونشان ارزشی بیکران و سرنوشتی جاوید دارند. 51

نقش دین مسیح ایجاد آگاهی به این است که آنچه برای ادمیان اهمیت اساسی دارد، همین فطرت روحانی است. 52

قرون وسطا، به گفته هگل، شبی دراز و پرماجرا و هول انگیز است. شب سیاهی که با رنسانس به پایان می رسد.53

به هیچ مرجع بیرونی برای تفسیر صحف آسمانی یا به جای اوردن مناسک نیاز نیست. بالاترین مرجع داوری درباره راستی و نیکی، وجدان فردی است. 55

باید کاری کرد که همه نهادهای اجتماعی اعم از قانون، مالکیت، اخلاق جامعه، حکومت، قانون اساسی و غیر آن با اصول عامعقلی انطباق یابند 56

هگل می گوید جامعه عقلانی، جامعه ای است دارای سلطنت مشروطه یا مبتنی بر قانون اساسی. 83

این کلمات بر سنگ قبر مارکس هک شده :

فیلسوفان فقط جهان را به شیوه های مختلف تعبیر و تفسیر کرده اند، اما مساله دگرگون ساختن آن است. 115

ما هنگامی آزادیم که بدون فشار و اجبار از ناحیه دیگران یا شرایط اجتماعی یا تمایلات طبیعی، بتوانیم آزادانه انتخاب کنیم. 129

او ذهن را نیروی رانشگر تاریخ می شمارد. آزادی از نظر هگل این نیست که آزاد باشیم به دلخواه عمل کنیم؛ آزادی یعنی ذهن آزاد داشتن. 130

شناخت مطلق هنگامی به دست می آید که ذهن پی ببر که آنچه در جستجوی شناخت آزاد است، خود اوست. 135

 

سپاس...

 

باشبیرو / محمود دولت آبادی

 

نام کتاب : با شبیرو

نویسنده : محمود دولت آبادی

 



ماجرای آن با بازگشت حله به خانه پدری آغاز می‌شود. او که به اجبار و خواست برادر بزرگش، عبید به عقد حبیب مردی عیاش و قاچاقچی، در آمده و شهر و دیارش را ترک گفته بود، پس از یک زندگی زناشویی ناموفق طلاق می‌گیرد و به زادگاهش باز می‌گردد. عبید که خود زمانی قاچاقچی و خلافکار بوده ولی تازگی مأمور دولت شده به شهری منتقل می‌شود و از بار مسئولیت سرپرستی خواهرش شانه خالی می‌کند. نویسنده در ابتدای داستان به معرفی شخصیت‌های اصلی و فرعی می‌پردازد. حوادث در یکی از شهرهای گرم و مرطوب استان خوزستان روی می‌دهد. شبیرو، عموی مادر حله، بازمانده‌ای از برده‌های زنگبار است که زمانی به بندر آورده شده‌اند. او پس از یک بیماری طولانی دچار مالیخولیا می‌شود و می‌پندارد که دختر عمویش فزّه در دریا غرق شده است. از آن به بعد همه روزها خاموش و بی حرف به امید بازگشت محبوبش چشم به دریا می‌دوزد و شب‌ها را به کپرش در کنار ساحل پناه می‌برد. حله دلش می‌خواهد با شبیرو حرف بزند اما شبیرو چنان با جریان‌های بیرون از خود و آدم‌هایش بیگانه شده که هیچ چیز را حس نمی‌کند. حله غم تنهایی و شکست را در پرتو ازدواج با خدو که دوست و آموزگار برادر کوچکش جاسم است از یاد می‌برد، اما موج بحران بزرگ‌تری آرامش او را برهم می‌زند. خدو یک سابقه‌دار سیاسی فعال است و دیری نمی‌گذرد که همراه با رفقایش قریش و دادیار بازداشت می‌شود. از طرف دیگر جاسم و رفیقش خلیل که مشغول تحصیل و کار در تهران هستند تحت تعقیب قرار می‌گیرند. خلیل دستگیر می‌شود و جاسم به دوبی فرار می‌کند.


برداشت من از کتاب :

بعد از جدایی حله از شوهر سابقش به خانه پدری پناه می آورد. خانه ای که برادرانش عبید و جاسم زندگی میکردند و برادر بزرگترش عبید برخورد بدی با او داشت و از خانه رفت. جاسم برادر کوچک او حامی او شد و پس از ازدواج حله با معلم جاسم زندگی روی خوش را به او نشان داد اما دیری نپایید که به دلیل فعالیت های سیاسی خدو دستگیر شد و به زندان رفت و حله ماند و با کوهی از مشکلات و نگاه های هرزه مردانی که اطراف او بودند .حتی مدیر مدرسه ای که حله در آن تدریس می کرد از او درخواست بی شرمانه ای کرد که با مقاومت حله مواجه شد تا اینکه ...


جملاتی از کتاب :


زندگانی پشت سرش فرو ریخته بود و پیش روی خود هم هیچ طرحی نمی دید.تنها نفس کشیدن و نگاه کردن و راه رفتن خود را حس می کرد.اطراف خود را می دید.چیزها را نه دوست داشت و نه نداشت.دریا نه او را خوش می امد و نه بد. 26


حله گفت: ممنون. و خدو هیچ نگفت. چون متانت و خاموشی را دوست تر می داشت، و نیز حس کرده بود که در بعضی لحظه ها هیچ چیز به اندازه ی گفتن، آدم را بی معنا و جلف جلوه نمی دهد؛ مثل اینکه کلمه ها آدم را ساقط می کنند. از درون نابودش می کنند. 31


گویا خوی آدم این طور است که هر گاه پی برد از همه جا و همه چیز جدا مانده است، دلش می خواهد به خاک خودش بچسبد. خاکی که بر آن از مادر زاییده است.دلش برای زباله های کوچه های کودکیش هم تنگ می شود.به خود می گراید و از باطن خود نقبی به گذشته هایش می زند. 93

بعضی وقتها هست که چشمهای یک آدم باز است،اما جایی را نمی بیند. شاید در این جور لحظه ها او تصور موجودی، شیئی و یا موضوعی را به درون خود،به مخیله خود برده و دارد به آن فکر میکند.به ان و به خودش. در خود و با خودش. 100

 سپاس...

 

انسان و حیوان/ صادق هدایت

نام کتاب : انسان و حیوان

نویسنده : صادق هدایت

 

انسان و حیوان عنوان کتابی است که صادق هدایت پیرامون لزوم تغییر موضع انسان در مقابل آزار و کشتار حیوانات تألیف کرد.

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است

این بیت از فردوسی در ابتدای کتاب انسان و حیوان آمده است؛ در این کتاب صادق هدایت از حکما و فلاسفه در مورد تشابه و تفاوت‌های بین انسان و حیوان نکاتی را ذکر می‌کند. این که حیوانات نیز در کارهایشان دارای اختیار و اراده می‌باشند و فکر می‌کنند و نیز دارای احساس هستند. در ادامه به ستم‌هایی که انسان نسبت به حیوانات روا می‌دارد، می پردازد و این که انسان گیاه خوار چگونه از گوشت حیوانات استفاده می‌کند و این که چگونه انسان حیوانات را از طبیعت دزدیده، برای هر کدام مصرف و کاری تراشیده و به این‌ها هم اکتفا نکرده است و می‌خواهد با شکار کردن آنها برای خود تفریح و سرگرمی ایجاد کند. در پایان به این مطلب که باید برای حیوانات حق و حقوقی قائل شد پرداخته و مطالبی را از بزرگان و کتاب‌های مختلف بیان می‌کند و با این شعر حافظ کتاب خود را پایان می‌دهد که:

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن

که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست

 

برداشت من از کتاب :

صاق هدایت در این کتاب انسان را به تامل بیشتر درباره نوع برخورد انسان با حیوان دعوت می کند. انتقاد او از انسانی است که با قساوت قلب  برای تفریح و لذتش به آزار و شکار حیوانات می پردازند و حتی انسان را وحشی تر از حیوانات می داند.

 

جملاتی از کتاب :

کیست که ندیده باشد سگ خوشحال یا غمگین.

آیا چه صفتی می شود گذاشت به شخصی که لذت خود را در کشتار و انهدام زیردستان می داند؟

اگر شیر حیوانی را شکار می نماید، برای هوا و هوس ذائقه خودش نیست، بلکه ساختمان بدن او برای گوشت خواری درست شده. عذر او خیلی روشن و آشکار است یعنی برای امرار حیات و تنازع بقاء است. طعمه او اسارت ندیده، مزه چوب و شلاق نچشیده، در پاداش خدمت کشته نشده، بلکه حیوانی است که زندگانی خود را به آزادی نموده و روزی که تقدیر بوده می میرد.

سلاخ خانه ها را همیشه در بیرون شهر می سازند. خوب بود اقلا در میدان های عمومی کشت و کشتار می نمودند تا مردم از مرگ مهیب غذای خود آگاه می شدند. فکر بکنید به زمان های آینده که با شگفت خواهند خواند، اجداد انسان جسد حیوان کشته شده را می خورانده اند.

می گویند حیوانات حقوقی ندارند، اگر آنان تا به حال حقوقی ندارند برای ان است که ما نمی خواهیم داشته باشند. چرا نباید حقوق آنها را رعایت کرد؟

تمام وجدان و شرافت ، هر انسانی را مجبور می کند که در دادخواهی آنها شرکت نموده هرچه زودتر جبران حقوق پایمال شده بنمایند.

 

سپاس ...

 

واپسین شطحیات / فریدریش نیچه

 

نام کتاب : واپسین شطحیات

نویسنده : فریدریش نیچه

مترجم : حامد فولادوند

 


این کتاب در سه فصل نگاشته شده است .بخش آغازین به شرح حال و روزشماری از زندگی, فلسفه و جهان بینی ‘نیچه ‘اختصاص یافته است .در این بخش ریشه‌های خاموشی فعالیت فکری نیچه تشریح شده, ضمن آن که نگارنده دست کشیدن نیچه از خلق آثار فلسفی و ادبی را ‘کسوف معنوی ‘می‌داند .دومین فصل با عنوان ‘واپسین شطحیات ‘حاوی جملاتی پراکنده از نیچه است .گفتنی است نیچه در ۱۰سال پایانی عمر خود این سخنان را بر زبان رانده است و این جملات بازتاب دورانی از زندگی نیچه و نشانگر روحیات وی بوده به گونه‌ای که در قالب آن جملات وانمود می‌کند دیوانه و مجنون است .در فصل سوم نوشته‌های آغازین نیچه درج شده است . این نوشته‌ها عمدتا در سن ۱۷تا ۱۸سالگی وی به طبع رسیده‌اند’ .بینش تاریخی نیچه ‘پایان بخش کتاب است که طی آن آرای تنی چند از اشخاص در باب وی گردآوری شده است .


برداشت من از کتاب :


کتاب بسیار خوب و جامعی درباره دلیل کسوف معنوی نیچه و ده سال آخر عمر او که در جنون بسر می برد. جنونی که که از نظر برخی اندیشمندان نیچه خود را به دیوانگی و جنون زده بود! نیچه در میدان کارلو آلبرتوی شهر تورین ایتالیا اسبی را می بیند که درحال شلاق خوردن از کالسکه چی خشنی است. او منقلب می شود ، به زمین می افتد گردن اسب را به آغوش می گیرد و با چهرا ای گریان اسب را با مهربانی نوازش می کند سپس ناگهان نقش بر زمین می شود و تا پایان عمر به حالت قبل بر نمی گردد و در جنون از دنیا می رود. سرنوشت تلخ و تامل برانگیز مرد بزرگ تاریخ بشریت.


جملاتی از کتاب :


هر روز بیشتر به این واقعیت پی می برم که زندگی را نمی توان تحمل کرد مگر دیوانگی چاشنی ان باشد.7


تنهایی تنها باجی است که اندیشمند جوینده و هنرمند پیشتاز باید بپردازد تا بشود انچه که هست. 42


بیش از پیش فکر می کنم که تنهایی مطلق الگو و میل بنیادی من باشد. ما هستیم که چنین تنهایی را باید به وجود آوریم تا بهترین آثار خود را خلق کنیم. یعنی ما باید حاضر باشیم به خاطر آفرینش این آثار خیلی چیزها را از دست دهیم. 43


آیا پس از مرگ خداوند، دوران پایان مرد برتر است؟ 124


چه در بستر، چه در پشت میز بمیرم فرقی نمی کندقرن بیستم باید من را خوب هضم بکند.126

 

سپاس...

بابا گوریو / اونوره بالزاک

 

نام کتاب: باباگوریو

نویسنده : اونوره بالزاک

مترجم : م . ا . به آذین

 


بابا گوریو داستان تلاقی سرنوشت انسان‌های گوناگون است که در قالب شخصیت‌های مثبت و منفی عناصر سازنده داستان را تشکیل می‌دهند. بالزاک در این کتاب روایت ماجرایی را پیش می‌برد که حول زندگی جوان شهرستانی ساده‌دلی (اوژن دو راستینیاک) است که به پاریس آمده و در پانسیونی که محل اقامت افراد گوناگون و غریبی است اقامت می‌کند. داستان در پاریس بورژوایی قرن نوزدهم رخ می‌دهد. روایت بالزاک در تشریح فضای ویژه این پانسیون و شخصیت پردازی افراد مؤثر داستان خواننده را به میان ماجراها می‌برد.
کلود فارو عضو فرهنگستان فرانسه می گوید که این داستان را صد بار خوانده و در دفعه صدم همان هیجان مطالعه اول به او دست داده است. داستان بابا گوریو نه فقط بزرگ ترینِ رمان های دنیاست بلکه به عقیده کلود فارو شاهکار شاهکارهای ادبی جهان و به عقیده فیلیپ برتو شاهکار نبوغ انسانی است.

برداشت من از کتاب :


باباگوریو پیرمردی که زندگی اش را در راه دو دختر قدرنشناسش تباه کرده بود و اکنون در پانسیونی به سر می برد که افراد بیچاره ای در آن زندگی می کردند و هرکدام سرگذشت متفاوتی داشتند .


شخصیت پیچیده ووترن که از همه کارهای اطرافیانش باخبر بود اما هیچکس نمی توانست از افکار و کارهای او سر درآورد. و همچنین اوژن که برای تحصیل رشته حقق به پاریس آمده بود و میخواست به هر طریقی که شده خود را در مجامع بزرگ وارد کند تا از طریق زنان پیشرفت کند.دنیای اعیانی و اشراف که اقیانوسی از لجن بود...


جملاتی از کتاب :



زن از رنج کشیدن بخاطر کسی که دوستش دارد لذت می برد. 94


آدم بهتر است با مردان بجنگدف تا اینکه در خانه با زنش دعوا داشته باشد. 106


زندگی همین است که می بینید.هیچ بهتر از مطبخ نیست،به همان اندازه هم بد بو است.کسی که بخواهد غذا درست بکند باید دستهایش را کثیف بکند.فقط باید بعد دست و رو را خوب شست.همه اصول اخلاقی عصر ما در همین جمله خلاصه می شود. 107


آه! دوست من، زن نگیرید، بچه نداشته باشید! شما زندگی را به آنها خواهد می بخشید،آنها مرگ را به شما می دهند.شما آنها را به دنیا می آورید،آنها شما را از دنیا بیرون می کندد. 260


در عصری که مذهب آنقدر غنی نیست که به رایگان دعا کند، به اندازه همان هفتاد فرانکی که گرفته بودند کار کردند. 279

 

سپاس...

شازده کوچولو / آنتوان دوسنت اگزوپری

نام کتاب : شازده کوچولو

نویسنده : آنتوان دوسنت اگزوپری

مترجم : ابوالحسن نجفی

 



شازده کوچولو، شعری است منثور و نثری است شاعرانه که پر از یک دنیا لطف و معنی است. شازده کوچولو، رویایی است راستین که در درون آدمی ریشه دوانده. شازده کوچولو، آن‌قدر که رویایی می‌ماند همان اندازه نیز آرزوها و آرمان‌هایش واقعی و لمس‌کردنی است و در کالبدی کوچک تمام پاکی‌ها، زیبایی‌ها، حقیقت‌ها و احساس‌های راستین را در خود دارد و از دروغ‌ها، تظاهرها، فرومایگی‌ها و نابخردی‌های به ظاهر خردمندانه به‌دور است. سخنان شازده کوچولو، پرنده‌های سپیدی هستند که به هر سو می‌پرند و حقیقت و راستی را به آن‌هایی که شیفته زیبایی‌های درون‌اند، هدیه می‌کنند و با صدای شازده کوچولو می‌خوانند: «آنچه اصل است، از دیده پنهان است.»

در این داستان سنت اگزوپری به شیوه‌ای سوررئالیستی به بیان فلسفه خود از دوست داشتن و عشق و هستی می‌پردازد. طی این داستان سنت اگزوپری از دیدگاه یک کودک، که از سیارکی به نام ب۶۱۲ آمده، پرسشگر سؤالات بسیاری از آدم‌ها و کارهایشان است.

سال ۱۹۳۵، هواپیمای سنت اگزوپری، که برای شکستن رکورد پرواز بین پاریس و سایگون تلاش می‌کرد، در صحرای بزرگ آفریقا دچار نقص فنی شد و به ناچار در همان‌جا فرودآمد.

همین سانحه دستمایه الهام شازده کوچولو شد که در آن شخصیت قهرمان داستان، خلبانی بی‌نام، پس از فرود در بیابان با پسر کوچکی آشنا می‌شود. پسرک به خلبان می‌گوید که از اخترکی دوردست می‌آید و آنقدر آنجا زندگی کرده که روزی تصمیم می‌گیرد برای اکتشاف اخترک‌های دیگر خانه را ترک کند. او هم‌چنین برای خلبان از گل سرخ محبوبش می‌گوید که دل در گرو عشق او دارد، از دیگر اخترک‌ها تعریف می‌کند و از روباهی که او را این جا، روی زمین، ملاقات کرده است. خلبان و شازده چاهی را می‌یابند که آنها را از تشنگی نجات می‌دهد اما در نهایت شازده کوچولو خلبان را در جریان تصمیم خود قرار می‌دهد و می‌گوید تصمیم گرفته به اخترک خانه‌اش بازگردد.


برداشت من از کتاب :
شازده کوچولویی که از سیاره ای دیگر وارد زمین شده بود و از تجربیاتش در شش سیاره دیگر سخن می گوید. گفتگوهای زیبا و احساسی او با مار ، گل و روباهی که مهمترین راز زندگی را بر او آشکار کرد  بسیار زیبا و ماندگار می باشد به طوری که این کتاب کوچک پس از انجیل پرخواننده ترین کتاب در سراسر جهان است.

جملاتی از کتاب :


کسی که راهش را بگیرد و برود زیاد دور نمی رود 16


آدم بزرگ ها عدد و رقم دوست دارند 18


محاکمه کردن خود بسیار مشکل تر از محاکمه کردن دیگری است. اگر بتوانی درباره خودت درست حکم کنی معلوم می شود که حکیم واقعی هستی.46


روباه گفت: آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند. اما تو نباید فراموش کنی. تو مسئول همیشگی آن می شوی که اهلیش کرده ای. تو مسئول گلت هستی. 92


کسی که تن به اهلی شدن بدهد بسا که باید کمی هم گریه کند 103

 

سپاس...

بار دیگر شهری که دوست می داشتم / نادر ابراهیمی

 

نام کتاب: بار دیگر شهری که دوست می داشتم

نویسنده : نادر ابراهیمی

 

بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، داستان عاشقی پسر مردی کشاورز است که سخت دلباخته دختر خان شده است و هنگامی این داستان را روایت می کند که عشقش (هلیا) پس از گذر روزها از فرارشان از شهری که در آن کودکی خود را به دست جوانی سپرده بودند ، او را تنها رها کرده و به خانه بازگشته بود.مرد عاشق به شهری باز می گردد که روزگاری به خاطر عشقش از آن گریخته بود و از آن طرد شده بود.به شهری که دوستش می داشت...و می گوید هیچ عشقی ماندگارتر از عشق به خاک نیست...حتی عشقی که برایش از خاکت بگذری !



برداشت من از کتاب :

نادر ابراهیمی در این کتاب سرگذشت جوان ساده ای را می گوید که بار دیگر پس از یازده سال دوری به شهر خود بازگشته و با نگاهی به گذشته و حال مکنونات قلبی خودش را بیان می کند. کتابی سرشار از جملات عاشقانه و احساسی


جملاتی از کتاب :


دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه ی تو نخواهد گذشت، چشمان تو چه دارد که به شب بگویند؟ 13


بازگشت من به شهر بازگشت من به سوی تو نیست.سگ های خانگی ،مرز میان آشنایی و بیگانگی هستند.15


من یازده سال تشنگی گفتن را به این شهر آورداه ام 17


من پیش از این بارها گفته ام که التماس، شکوه زندگی را فرو می ریزد. تمنا ،بودن را بی رنگ می کند.17


گریستن، هلیا، تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز! 17


هلیا میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است.آن کس که غریب نیست شاید که دوست نباشد. 18


هر آشنایی تازه اندوهی تازه است. مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان.هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی است. 22


آنچه هنوز پوزخند مرا برمی انگیزد چیزی شدن از دیدگاه آنهاست. آنها که می خواهند ما را در قالب های فلزی خود جای بدهند. 25


آه هلیا ، چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست . ذلت ، رایگان ترین هدیه ی هر پناهی ست که می توان جست . 34


روزی دانستیم- و تو نیز خواهی دانست- که زمان جاودان بودن همه چیز را نفی میکند. 35


هلیا! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است . تحمل اندوه ،از گدایی همه ی شادی ها آسان تر است . سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد .42


هلیای من! به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش. من خوب آگاهم که زندگی یکسر صحنه ی بازی ست. 55


من هرگز نخواستم که از عشق ، افسانه یی بیافرینم . باور کن ! من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم – کودکانه و ساده و روستایی . من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم.آن لحظه یی که تو را به نام می نامیدم. 63


و من دیگر برای تو از نهایت سخن نخواهم گفت. که چه سوگوارانه است تمام پایان ها. 65


در پایدارترین شادی ها نیز غمی نهفته است و در پاک ترین اعمال ، قطره ای از ناپاکی . 80


انسان دوستانش را فراموش می کند، کتاب هایی را که خوانده است فراموش می کند، و رنگ مهربان نگاه یک رهگذر را.... آن را هم فراموش می کند. 81


باز می گردم، همیشه باز می گردم، مرا تصدیق کنی یا انکار، مرا سر آغازی بپنداری یا پایان، من در پایان پایان ها فرو نمی روم. مرا بشنوی یا نه، مرا جستجو کنی یا نکنی، من مرد خداحافظی همیشگی نیستم. باز می گردم؛همیشه باز می گردم. 83


هلیا هیچ چیز تمام نشده بود. هیچ پایانی به راستی پایان نیست. در هر سرانجام ، مفهوم یک آغاز نهفته است. چه کسی می تواند بگوید تمام شد و دروغ نگفته باشد؟86


بگذار آنچه از دست رفتنی است، از دست برود.88

 

سپاس...

 

خداحافظ گاری کوپر / رومن گاری

نام کتاب : خداحافظ گاری کوپر

نویسنده : رومن گاری

مترجم : سروش حبیبی

نام رمانی فلسفی سیاسی از نویسنده فرانسوی رومن گاری است. رمان دربارهٔ جوانی ۲۱ ساله به نام لنی است که از زادگاه خود آمریکا به کوه‌های سوییس پناه می‌برد و دربارهٔ فلسفه زندگی او و دیدگاه‌هایش است. رومن گاری «خداحافظ گَری کوپر» را در سال ۱۹۶۹ نوشت. 

 برداشت من از کتاب :

لنی کوهنوردی که در ارتفاع حالش خوب بود و همیشه بدون توجه به پیرامون خودش زندگی می کرد و شعارش آزادی و عدم عادت به چیزی بود تا اینکه روزی از روزها دختری به نام جس را دید و تسلیم شد. او که سالها بدون تعلق خاطر زندگی کرده بود در دامی گیر کرد که رهایی از آن را برای خودش غیرممکن می دانست. کتابی بسیار زیبا و شیرین و پر از نکات خوب...

 

جملاتی از کتاب :

چیزی که مهم است این است که به هیچ عنوان نباید در زیاد کردن نفوس شرکت کرد. جمعیت حکم پول را دارد. هر چه مقدارش بیشتر ارزشش کمتر. 12

کلمات خیلی آسان دروغ می گویند،به سادگی نفس کشیدن. 14

آدمهایی که به خدا عقیده دارند در عمق دلشان هم بیخدا هستند. 31

هر قدر عقاید کسی احمقانه تر باشد باید کمتر با او مخالفت کرد . 35

ترودی،من حالا برایت توضیح می دهم.وقتی یک پسر و دختر،اینطور که تو می گویی برای همیشه به هم می چسبند، بالاخره،صاحب اتومبیل و خانه و بچه و کار و کاسبی و این جور چیزها می شوند و آنوقت این دیگر اسمش عشق نیست،ترودی،اسمش زندگی است.48

خوشبختی از ان نوع شیرینی هاست که باید بلافاصله و گرم گرم خورده شود. 135

پول بد تله ای است. اول آدم صاحب پول است ولی بعد پول صاحب آدم می شود. 150

کلمه ها،خیلی مسخذه اند.همیشه آدم را گیر می اندازند. آدم خودش دارد حرف می زند،اما حرفهها مال یکنفر دیگر است. می دانی حتی یک نظریه است که می گوید ما نمی توانیم ادعا کنیم که افکار خودمان را فکر می کنیم.ظاهرا،ما فکر نمی کنیم فکر می شویم.172

هیچ کس تا به حال دو مرتبه در عمرش عاشق نشده، عشق دوم ، عشق سوم ، اینها بی معنی است . فقط رفت و امد است . افت و خیز است . معاشرت می کنند و اسمش را می گذارند عشق. 202

کینه به انسان جرات می دهد.نیروی فوق العاده می بخشد. انگار آدم را بر پشت خود سوار می کند، اگر کینه را از انسان بگیرید واقعا به مردانگی احتیاج خواهد داشت. 215

میلیونها و میلیاردها آدم توی این دنیا هستند و همه شان می توانند بی تو زندگی کنند ، آخر من بدبخت چرا نمی توانم ؟ 244

در بیست سالگی انسان حقایقی می بیند و متوجه نیست که آنچه دیده است حقیقت نیست و فقط زیبایی است. 257

لنی خود را تسلیم کرد، آدم که نمی تواند تما عمرش را زندگی کند. گاهی هم باید تسلیم شود. خود را شل بدهد. خوب، جس را دوست داشت. اینها چیزهایی است که حتی برای بهترین آدمها پیش می آید. 265

از همین می ترسم . آدم به کسی یا چیزی عادت می کند و آنوقت آن کس یا آن چیز قالش می گذارد . آنوقت دیگر هیچ چیزی باقی نمی ماند. می فهمی چه می خواهم بگویم ؟265

آنهایی را که می گذارند و می روند،دوست ندارم. اینست که اول خودم می گذارم و می روم.این مطمئن تر است. 266

لنی من قول می دهم که اول تو مرا ترک کنی. تویی که مرا قال می گذاری.
قول می دهی ؟
با تمام قلبم. 266

سرنوشت همیشه یعنی یک چیز مزخرف. مثل نفوس زدن. هیچوقت شنیدی کسی نفوس خوب بزند؟ 267

 

سپاس...

تربیت احساسات / گوستاو فلوبر

 

نام کتاب : تربیت احساسات

نویسنده : گوستاو فلوبر

مترجم : مهدی سحابی

 

تربیت احساسات کتابیست نوشته ی گوستاو فلوبر فلوبر نویسنده ی فرانسوی و خالق اثر مادام بوواری نیز هست.وی در سال1821متولد شده و در سال 1880فوت شده است.

شخصیت اصلی داستان جوانیست به نام فردریک مورو که در طی سفر با بانوی متاهلی به نام ماری آنجل آشنا و دلباخته ی او می شود . فردیک که ساکن شهری کوچک است و عمویی ثروتمند ساکن پاریس دارد و امیدوار است از او ارث ببرد.

بالاخره فردیک وارث ثروت عمویش می شود و به پاریس می رود وبا خانواده ی ماری آنجل رابطه برقرار میکند و تاحدی وارد زندگی او می شود اما از آنجایی که ماری آنجل زنی نجیب است فردریک در رسیدن به او توفیقی حاصل نمی کند و سرخورده از این پیشامد به سوی زنی بی بند و بار به نام رزانت کشیده می شود .

 

 

برداشت من از کتاب :

 جوان 18 ساله ای که برای گرفتن ارث عمویش به فرانسه رفته بود با ناکامی به شهرش برگشت و آشنایی او با زن متاهل و متعهد و نجیبی به نام خانم آرنو مسیر زندگی اش را تغییر داد و برای به دست آوردن دل او راه های زیادی را پیمود . گوستاو فلوبر در این رمان با عیان کردن دل و فکر شخصیتهایش نمایی درگیر از احساست درونی انسان را به ما نشان می دهد. فردریک شخصیت پیچیده ای که گاهی خودش هم از عملکردش خشمگین می شد اما با تبعیت کامل از احساساتش قدم در راه پیچیده ای گذاشت که سرانجامش بر او پوشیده بود...

جملاتی از کتاب  :


فردریک حاضر بود ناشنوا و افلیج و زشت باشد و نامی معروف و موهایی سفید داشته باشد، یا به هرحال چیزی که مقام او را تا آن حد خودمانی گری بالا ببرد.خون خونش را میخورد و از جوانی خودش در خشم بود. 75


هیچ چیز خفت آورتر از این نیست که ببینی ابلهی در آنچه تو شکست خورده ای موفق شده است. 95


مبادا ازدواج کنید دوست عزیز ، مبادا، از من بشنوید. 245


چقدر همه شان احمق اند،وای که جقدر احمق اند. ببینم،تو، می توانی با یک زن حرف بزنی؟ 264


در وجدان آدمی همیشه کمی از سفسطه های که کرده بجا می ماند؛ته مزه ای از آنها، چون مزه شرابی بد، در وجدان باقی است. 267


میان آدم ها کسانی هستند که کارشان فقط میانجی گری است؛ از ایشان چنان که از روی پلی می گذریم و دور می شویم. 353

آدم وقتی از رسیدن به چیز زیبایی که آرزویش را داشت نومید شد، به چیزهای معمولی پناه می برد 392

همیشه به آنهایی که بیشتر از همه فداکاری می کندد بیشتر ظلم می شود؛بعد هم ، اگر وجدانی در کار نبود،اراذلی که آدم با ایشان کنار می آید آدم را از فداکاری منزجر می کردند. 453


با نزدیکترین رازگویی ها همیشه محدودیت هایی است که از شرم بیجا،یا ظرافت، یا ترحم است. نزد دیگری یا خودتبه ورطه هایی، منجلاب هایی بر می خوری که از پیش رفتن بازت می دارند؛ گو این که این را هم می دانی که اگر پیش بروی آن یکی درکت نمی کند؛ بیان دقیق انچه بخواهی دشوار است و از همین روست که بندرت می توان با کسی بکمال یکی شد. 483


دل زنان به صندوقچه های رمزی ای می ماند که پر از کشوهای تودرتو است؛ زحمت بسیار می کشیم، ناخن می شکنیم و سرانجام در ته آن گل خشکیده ای پیدا می کنیم یا اندک غباری یا خلاء! 566

 

سپاس...