نام کتاب : خداحافظ گاری کوپر
نویسنده : رومن گاری
مترجم : سروش حبیبی
نام رمانی فلسفی سیاسی از نویسنده فرانسوی رومن گاری است. رمان دربارهٔ جوانی ۲۱ ساله به نام لنی است که از زادگاه خود آمریکا به کوههای سوییس پناه میبرد و دربارهٔ فلسفه زندگی او و دیدگاههایش است. رومن گاری «خداحافظ گَری کوپر» را در سال ۱۹۶۹ نوشت.
برداشت من از کتاب :
لنی کوهنوردی که در ارتفاع حالش خوب بود و همیشه بدون توجه به پیرامون خودش زندگی می کرد و شعارش آزادی و عدم عادت به چیزی بود تا اینکه روزی از روزها دختری به نام جس را دید و تسلیم شد. او که سالها بدون تعلق خاطر زندگی کرده بود در دامی گیر کرد که رهایی از آن را برای خودش غیرممکن می دانست. کتابی بسیار زیبا و شیرین و پر از نکات خوب...
جملاتی از کتاب :
چیزی که مهم است این است که به هیچ عنوان نباید در زیاد کردن نفوس شرکت کرد. جمعیت حکم پول را دارد. هر چه مقدارش بیشتر ارزشش کمتر. 12
کلمات خیلی آسان دروغ می گویند،به سادگی نفس کشیدن. 14
آدمهایی که به خدا عقیده دارند در عمق دلشان هم بیخدا هستند. 31
هر قدر عقاید کسی احمقانه تر باشد باید کمتر با او مخالفت کرد . 35
ترودی،من حالا برایت توضیح می دهم.وقتی یک پسر و دختر،اینطور که تو می گویی برای همیشه به هم می چسبند، بالاخره،صاحب اتومبیل و خانه و بچه و کار و کاسبی و این جور چیزها می شوند و آنوقت این دیگر اسمش عشق نیست،ترودی،اسمش زندگی است.48
خوشبختی از ان نوع شیرینی هاست که باید بلافاصله و گرم گرم خورده شود. 135
پول بد تله ای است. اول آدم صاحب پول است ولی بعد پول صاحب آدم می شود. 150
کلمه ها،خیلی مسخذه اند.همیشه آدم را گیر می اندازند. آدم خودش دارد حرف می زند،اما حرفهها مال یکنفر دیگر است. می دانی حتی یک نظریه است که می گوید ما نمی توانیم ادعا کنیم که افکار خودمان را فکر می کنیم.ظاهرا،ما فکر نمی کنیم فکر می شویم.172
هیچ کس تا به حال دو مرتبه در عمرش عاشق نشده، عشق دوم ، عشق سوم ، اینها بی معنی است . فقط رفت و امد است . افت و خیز است . معاشرت می کنند و اسمش را می گذارند عشق. 202
کینه به انسان جرات می دهد.نیروی فوق العاده می بخشد. انگار آدم را بر پشت خود سوار می کند، اگر کینه را از انسان بگیرید واقعا به مردانگی احتیاج خواهد داشت. 215
میلیونها و میلیاردها آدم توی این دنیا هستند و همه شان می توانند بی تو زندگی کنند ، آخر من بدبخت چرا نمی توانم ؟ 244
در بیست سالگی انسان حقایقی می بیند و متوجه نیست که آنچه دیده است حقیقت نیست و فقط زیبایی است. 257
لنی خود را تسلیم کرد، آدم که نمی تواند تما عمرش را زندگی کند. گاهی هم باید تسلیم شود. خود را شل بدهد. خوب، جس را دوست داشت. اینها چیزهایی است که حتی برای بهترین آدمها پیش می آید. 265
از همین می ترسم . آدم به کسی یا چیزی عادت می کند و آنوقت آن کس یا آن چیز قالش می گذارد . آنوقت دیگر هیچ چیزی باقی نمی ماند. می فهمی چه می خواهم بگویم ؟265
آنهایی را که می گذارند و می روند،دوست ندارم. اینست که اول خودم می گذارم و می روم.این مطمئن تر است. 266
لنی من قول می دهم که اول تو مرا ترک کنی. تویی که مرا قال می گذاری.
قول می دهی ؟
با تمام قلبم. 266
سرنوشت همیشه یعنی یک چیز مزخرف. مثل نفوس زدن. هیچوقت شنیدی کسی نفوس خوب بزند؟ 267
سپاس...