من او را دوست داشتم / آنا گاوالدا

 

 

نام کتاب : من او را دوست داشتم

نویسنده : آنا گاوالدا

مترجم : الهام دارچینیان

 کتاب درباره ی زنی به نام کلوئه است که عاشقانه همسرش را دوست می داشته و تصور می کرده که در کنار او زندگی خوبی دارد تا اینکه در یک روز زمستانی همسرش او و دو فرزندش را به خاطر زنی دیگر ترک می کند.بخش اعظم رمان من او را دوست داشتم را مکالمه های کلوئه و پدر همسر بی وفایش تشکیل می دهد. پدرشوهر قصد آرام کردن عروسش را دارد ولی نه با روش های متداول و نه دلداری هایی که هر روزه عادت به شنیدنشان داریم. او معتقد است که پسرش انسان خوبی نیست ولی کار درستی کرده است.

 

برداشت من از کتاب :

 مسئله اصلی رمان این است که آیا پس از عاشق شدن بعد از ازدواج بهتر است آدم با عشق جدیدش برود یا اینکه با حس رنج و عذاب به زندگی مشترکش  ادامه دهد؟ گاوالدا خود از همسرش جدا شده و دو فرزند دارد و به نوعی داستان زندگی شخصی اوست. پی یر پدرشوهر همیشه ساکت و بداخلاقش در گفتگویی با او رازهایی را بیان می کند که باعث حیرت کلوئه می شود. عشق پی یر به دختری که زندگی اش را دگرگون کرد. نثری بسیلر روان و صمیمی که قطعا خواننده را تا آخر داستان به دنبال خود می کشد و پایان تکان دهنده رمان ...

جملاتی از کتاب :

 

با خودم می گفتم باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد.. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد 29

چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد ؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت ؟ 35

زندگی همین است ... اراده راسخ تان را در ترک سیگار تحسین می کنید و بعد یک صبح سرد زمستان تصمیم می گیرید چهار کیلومتر پیاده بروید تا یک پاکت سیگار بخرید . مردی را دوست دارید ، از او دو بچه دارید و یک صبح زمستانی ، در می یابید که او خواهد رفت چون زن دیگری را دوست دارد . 46

 

عادت ندارم گذشته رامرور کنم ، انگار احساس مرگ به من هجوم می آورد ... 61

 

آدمی همیشه از غم و اندوه کسانی می گوید که می مانند ، اما تا به حال درباره آنان که می روند فکر کرده ای ؟ 85

 

شهامت از آن آنان است که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه می کنند و روشن و صریح این عبارت را به خودشان می گویند ، فقط به خودشان : "آیا من حق اشتباه کردن دارم ؟" فقط همین چند واژه ...
شهامت نگاه کردن به زندگی خود از رو به رو ... و هیچ هماهنگی و سازگاری در آن ندیدن . شهامت همه چیز را شکستن ، همه چیز را زیر و رو کردن ...
به خاطر خودخواهی؟ خودخواهی محض ؟ البته که نه ، نه به خاطر خودخواهی .. پس چه ؟ غریزه بقا ؟ میل به زنده ماندن ؟ روشن بینی ؟ ترس از مرگ؟
شهامت با خود رو به رو شدن . دست کم یک بار در زندگی . رو به رو با خود . تنها خود . همین .
"حق اشتباه" ترکیب بسیار کوچکی از واژه ها ، بخش کوچکی از یک جمله ، اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد ؟
چه کسی جز خودت؟ 86

 

او را بیشتر از هر چیزی در این دنیا دوست داشتم . بیش از هر چیزی ... نمی دانستم آدم می تواند تا این حد دوست داشته باشد ...89

او شیفته ام کرده بود. دوست داشتم ئنیا از حرکت بایستد. که آن شب هرگز تمام نشود 121

 سعی می کنم بدون شما زندگی کنم امیدوارم بتوانم 125

وقتی با او بودم احساس می کردم آدم خوبی هستم ... حتی ساده تر از خوب بودن . انگار تا پیش از آن نمی دانستم می توانم آدم خوبی باشم . آن زن را دوست داشتم . آن ماتیلد لعنتی را ، زنگ صدایش را ، روح و جانش را ، خنده هایش را ، شیوه نگاهش را به زندگی ، یک جور پوچی آدم هایی که زیاد به این سو و آن سو می روند .

 125

ترجیح می دهم تو امروز خیلی رنج بکشی تا این که همه عمرت ، همیشه کمی رنج بکشی . 139

 

زندگی حتی وقتی انکارش می کنی ، حتی وقتی نادیده اش می گیری ، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است . از هر چیز دیگری قوی تر است . آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند . مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند ، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند ، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند . باور کردنی نیست اما همین گونه است . زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است .

به خودمان فشار می آوریم با قدرت حرف می زنیم که چه ؟ و چرا ؟ و بعدش چه ؟ الان سیلوی که پل به خاطرش در گوشه اتاق مرد چه شده است ؟ الان چه حال و روزی دارد ؟ 167

 

و آن جا بود که درهم شکستم . اصلا انتظارش را نداشتم مثل ابر بهار گریه کردم . من ... این بچه ، پسر من بود . من باید پلوورش را بر می داشتم و کلاهش را سرش می کردم . بله من باید این کارها را می کردم . می دانستم ماتیلد دروغ می گوید . کور که نبودم ! خوب می دانستم دروغ می گوید . چرا این طور دروغ می گفت ؟! چرا دروغ گفته بود ؟ آدم حق ندارد چنین دروغ هایی بگوید !... به هق هق افتاده بودم . دلم می خواست به او بگویم ...
صندلی اش را عقب کشید ، گفت : تنهایت می گذارم ، من گریه هایم را کرده ام . بسیار گریه کرده ام . 172

 

سپاس ...

 

والس خداحافظی / میلان کوندرا

 

 

نام کتاب : والس خداحافظی

نویسنده : میلان کوندرا

مترجم : عباس پژمان

کوندرا، در هنر رمان نویسی، درباره این اثر چنین می گوید، رمانیی است که به معنایی در نظرم عزیزترین است. آن را با تفریح و لذت نوشته ام. شاید این سیاهترین رمان کوندرا باشد. والس خداحافظی ما را به این نکته ظنین می کند که قربانیان بهتر از جلادان نیستند و بهترین واقعه ای که ممکت است برای کره زمین پیش آید نجات یافتن از چنگال انسان است. با این همه ، والس خداحافظی ، سرگرم کننده ترین و خیال انگیزترین رمانی است که کوندرا نوشته است.گویی که هدف آن است که ما بی معنایی فاجعه های انسانی را درک کنیم.

 

 برداشت من از کتاب :

کلیما ترومپت نواز مشهور در دهکده آبگرم مخصوص بیماران با پرستار روزنا آشنا شد و پس از یک رابطه ناخواسته در برزخی گیر کرد که عبور از آن زندگی او و روزنا را دگرگون کرد.کوندرا در این اثر نگاه خود را به مقوله هایی چون زیبایی و زشتی، عشق، ازدواج و تصمیم به بچه دارشدن بیان می کند. می گوید عشق بقای نوع، بشریت را به جایی می برد که عاقبت در این زمین تنگ خفه گردد.

 

 

جملاتی از کتاب :

هیچ مردی ، به اندازه خود زنها از جنس زن متنفر نیست. فکر می کنید برای چه اینقدر سعی می کنند تا ما را اغوا کنند؟ فقط برای اینکه زنهای دور و بر خود را بسوزانند. خدا در دل رن، کینه زنهای دیگر را قرار داده برای اینکه می خواسته نسل انسان زیاد شود.49

قربانیان بهتر از جلادان نیستند 90

در دوران ما، در شکار انسان ها، ممتازها را شکار می کنند: آنهایی را که کتاب می خوانند یا یک سگ دارند. 109

کسی که می خواهد لااقل تا اندازه ای آزاد باشد نباید بچه داشته باشد. بچه دار شدن یعنی همرنگ جماعت شدن. اگر من بچه ای داشته باشم مثل این است که می گویم : من به دنیا آمده ام، مزه زندگی را چشیدم و اینقدر خوب است که ارزش تکثیر را دارد.من یک چیز بیشتر نمی دانم و آن اینکه هیچوقت نمی توانم با اعتقاد کامل بگویم انسان موجودی عالی است و من دلم می خواهد تولید انسان کنم. 118

صداقت یعنی شناخت خود، و شناخت خود ثمره سن است125

هرچه یک فرد نادانتر باشد هوس بیشتری به تولیدمثل دارد. موجودات کامل حداکثر یک بچه می آورند، و بهترین ها هم تصمیم می گیرند اصلا بچه دار نشوند. 134

بزرگترین اصالت اینست که انسانها را دوست بداری هرچند که قاتل باشند 253

 

سپاس

 

 

 

 

ملت عشق / الیف شافاک

 

 

نام کتاب : ملت عشق

نویسنده : الیف شافاک

مترجم: ارسلان فصیحی

 ملت عشق داستان دلدادگی و رهایی است. داستان زندگی آرام و یکنواخت زنی در غرب است که درگیر اندیشه‌های عرفانی شرق می‌شود. «اللا روبینشتاین» چهل ساله در بیست سال اخیر همه زندگی‌اش را با توجه به زندگی زناشویی‌اش تنظیم کرده بود. تنها دلیل و عاملی که سمت و سوی زندگی‌اش را تعیین می‌کرد خانه و آسایش خانواده‌اش بود. تا اینکه بعد از بیست سال زندگی مشترک یک روز صبح خود را از بند این زندگی آزاد کرد و تک و تنها به سفری رفت که پایانی نامعلوم دارد. شاید عشق تنها دلیلی بود که «اللا» را از زندگی آرام و تکراری اش جدا کرد و در مسیری متلاطم قرار داد.

 

برداشت من از کتاب :

 کتاب ملت عشق رو می توان در قاعده چهلم مولانا خلاصه کرد.عمری که بی عشق بگذرد، بیهوده گذشته. کتابی با راویان مختلف که که دو داستان مولانا و شمس در گذشته و اللا و عزیز در دوران حاضر روایت می شود. اللا زنی امریکایی که پس از سالها زندگی با دیوید که بدوت عشق می گذشت با آشنایی با نویسنده ی کتابی که ویراستاری آن را برعهده داشت با عشق و زندگی حقیقی آشنا شد.و عشق یکباره از غیب مثل تکه سنگی در برکه راکد زندگی او افتاد.

 

جملاتی از کتاب :

 باید دلواپس کسانی شد که از عشق دور می شوند، نه کسانی که چهارنعل به طرف عشق می تازند 147

عشق سفر است. مسافر این سفر، چه بخواهد چه نخواهد، از سر تا پا عوض می شود. کسی نیست که رهرو این راه شود و تغییر نکند. 149

تا به حال به این فکر کرده ای که آشنایی ما در دنیای مجازی هم ممکن است تصادفی نباشد؟156

نگران این نباش که زندگی ات زیر و رو شود. از کجا معلوم زیر زندگی ات بهتر از رویش نباشد. 167

در این دنیا آدم هایی که بیش تر بدانند ، آرام تر و ساکت ترند. 169

 

 با عادت ها کنار می آیی و اسیر تکرارها می شوی.گمان می کنی همان طور که تا امروز زندگی کرده ای ، از این به بعد هم زندگی خواهی کرد ، بعد ،در لحظه ای نامنتظر ،کسی می آید شبیه هیچ کس دیگر . خودت را در آینه ی این انسان نو می بینی . آینه ای سحرآمیز است او ؛ نه آنچه داری ، بلکه آنچه نداری ، آن را نشانت می دهد .
و تو می فهمی که سال های سال ، در اصل ، همیشه با نوعی احساس نقصان زندگی کرده ای و در حسرت چیزی ناشناخته بوده ای . حقیقت مثل سیلی به صورتت می خورد .
این شخص که خلاء درونت را نشانت می دهد ، ممکن است پیری ، استادی ، دوستی ، رفیقی ، همسری یا گاه کودکی باشد . مهم این است روحی را بیابی که کاملت می کند . 312

 عشق چیزی نیست که بیرون بشود پیدایش کرد. درونی است. تنها کاری که باید بکنیم این است که موانعی را که در درونمان جلو عشق را می گیرند پیدا کنیم و از میان برداریم 401

در این دنیا که همه می کوشند چیزی شوند، تو هیچ شو. 426

سپاس ...