لیدی ال / رومن گاری

 

 

نام کتاب : لیدی ال

نویسنده : رومن گاری

مترجم: مهدی قبرائی

 

داستان از شب تولد ۸۰ سالگی پیرزنی به نام آنت بودن یا همان لی دی ال شروع می‌شود . پیرزن در حالیکه خیره به شمع های تولد و سر و صدای نوه و نتیجه‌هایش می‌باشد، غرق در شکوه قصر زیبایش که قرار است توسط دولت تخریب شود، در کنار سر پرسی نویسنده و شاعر پیری که عاشق و دلداده‌ی او بوده و در آرزوی آن است که روزی سرگذشت لیدی ال را بنویسد به گذشته‌ها سفر می‌کند و به مرور آن روزها می‌پردازد.

لیدی ال که در یک خانواده فقیر و در یکی از مناطق پست پاریس به دنیا آمده بود، در جمع سه نفره ای زندگی می‌کرد که پدرش همیشه مست و خمار بود و آنارشیست قرن ۱۹ به شمار می‌رفت.

آنت با توجه به رفتار خشونت‌بار پدرش از عقاید او متنفر می‌شود و بعد از مرگ مادرش به ادامه‌ی کار او که رختشویی بود پرداخته و دو سال این کار را ادامه می‌دهد و در این مدت پدرش دائما عقاید آنارشیستی خودش را به وضوح بازگو و تبلیغ می‌کند.

آنت تصمیم می‌گیرد که برای ادامه زندگی، به کارهای دیگری روی آورد و چون بسیار زیبا بود، سر و کارش با کارهای پست و بی‌ارزش می افتد. در خلال این ماجراها با آرمان دنی آشنا می‌شود که یک آرناشیست واقعی است. آن دو رابطه‌ی عاشقانه‌ای را با هم آغاز می‌کنند ولی آرمان بیشتر از اینکه آنت را دوست داشته باشد اهداف و عقایدش را دوست دارد و آنت را وارد ماجرا‌های خود می‌کند . هر چند اتفاقات به گونه‌ای رقم می خورند که این دو از هم جدا می شوند و مسیر زندگی‌شان عوض می‌شود ولی لی دی ال همچنان آرمان را دوست دارد و سالها بعد پی یک حادثه‌ای آنت و ارمان دنی باهم ملاقات می‌کنند.


این رمان داستان عشق دو فرانسوی به همراه مبارزات سیاسی آنها در قالب آنارشیزم و رویارویی عشق و سیاست است. این کتاب آکنده از ذکر مکاتب هنری، فلسفی و سیاسی است.

رومن گاری در رمان لیدی ال دو دلداده را از میان خیل جوانان اواخر قرن پرآشوب نوزدهم برگزیده که یکی آرمان سودای مبارزهٔ سیاسی را در سر می پروراند و دیگری دیانا سودایی عشق است و معشوق را به تمامی برای عشق ورزیدن می خواهد.
پیداست که در کشاکش عشق و مبارزه چه بسا یکی فدای دیگری می شود٬ و در این هنگامهٔ پرغوغا پیوسته شکننده تر آسیب پذیرتر است.


برداشت من از کتاب:
 اما اینک زنی بود سالخورده و بی اعتناء و گوشه گیر.
این جمله درباره پیرزن هشتادساله ای به نام لیدی ال است که نام واقعی اش( آنت بودن ) بود. بانوی پیر باشکوهی که در شب تولدش تصمیم گرفت راز هولناکی را به سرپرسی نویسنده و ملک الشعرایی که عاشق او بود بگوید.سرگذشت دختر زیبایی که با پدر آنارشیست و مادر رختشوی خود زندگی می کرد .پس از مرگ مادر که با مرض سل مُرد به عقاید پدرش نفرت عمیق تری احساس کرد .پس از دوسال کار در رختشویخانه تصمیم گرفت که بخاطر زیبایی و عدم تصاحب شغل در جاهای دیگر به پیاده روهای خیابان پناه ببرد و در انتظار مشتری ها باشد.تا اینکه با آرمان دنی آنارشیست متعصب آشنا شد و لیدی ال باوجود تنفر از عقاید آنارشیسمی دل به او داد و تصمیم گرفت تا آخر عمر کنارش باشد اما مسیر زندگی آن دو پُر از تلاطم بود که در چندخط آخر رمان رومن گاری ضربه نهایی را به خواننده وارد می کند..


جملاتی از کتاب :

گلها اهمیت نمی دهند که جوان هستی یا پیر٬ تنها می دانند چطور احساس جوانی را در تو بیدار کنند ۱۷


چیزهایی هست که از دست رفتنشان را هیچ چیزی در دنیا نمی تواند جبران کند. ۲۵

هدف هنر نجات جهان نیست٬ بلکه آنست که دنیا را پذیرفتنی تر کند ۳۳

اما وقتی هشتادساله باشی دیگر فرصت انتخاب و دستچین کردن را نداری۳۷


عشقهای بزرگ و حقیقی در این دنیا اندکند و آدم حق ندارد بگذارد بدون هیچ گونه اثری نابود شوند و از بین بروند. ۳۷

شصت سال دیگر هم زندگی کرده ام٬ تنها به این امید به صورت مردها نگاه کرده ام تا شاید یک وقتی یک ذره شباهت با او را ببینم.اما افسوس که امکان پذیر نبود.
از همان نگاه اول فهمیدم که هرگز مرد دیگری در زندگی من نخواهد بود و اینکه هیچ چیز به جز او هرگز نه برایم مهم است و نه وجود دارد. ۸۰

نمی دانی چه روزهایی را بی تو گذرانده ام. به خاطر این روزها از تو بدم می آید. می توانستیم باهم خوشبخت باشیم. ۱۸۴

مَرد بودن دشوار است ۱۹۳

انسان چقدر کم می تواند گذشته ها را فراموش کند ۱۹۶

لیدی ال دریافت که بسیار دیر به دنیا آمده است. دنیای جدید ٬جای زن عاشق نیست ۱۹۹

کیمیاگر / پائولو کوئلیو

 

 

نام کتاب : کیمیاگر

نویسنده : پائولو کوئلیو

مترجم : آرش حجازی

 

این رمان درباره چوپانی اسپانیایی به نام سانتیاگو است که زادگاهش را در اندلس ترک می‌کند و به شمال آفریقا می‌رود تا گنجی مدفون را در حوالی اهرام مصر پیدا کند. در این راه، با زنی کولی، مردی که خودش را پادشاه می‌داند، و یک کیمیاگر آشنا می‌شود و عاشق فاطمه، دختر صحرا می‌شود. همه این افراد، سانتیاگو را در مسیر جستجویش هدایت می‌کنند. هیچ کس نمی‌داند این گنج چیست و آیا سانتیاگو می‌تواند بر موانع راهش در صحرا غلبه کند؟ یا اینکه …

فکر کنید یک شب بخوابید و در خواب تان به شما الهام شود که گنجی در نقطه ای با مشخصات داده شده در آن سوی کره زمین وجود دارد که فقط شما میتوانید به آن دست .پیدا کنید…
این گنج فقط برای شماست و به غیر از شما هیچکس دیگری نمیتواند به آن دست پیدا کنید.
کتاب «کیمیاگر» اینطور شروع میشود… کتابی که بیش از 65 میلیون نسخه از آن فروخته شده و پرطرفدارترین کتاب دنیا با بیشتری ترجمه را به نام خودش ثبت کرده است


برداشت من از کتاب :
پدرومادر سانتیاگو می خواستند او کشیش و مایه افتخار آن خانواده ساده روستایی شود که مانند گوسفندان٬ تنها برای آب و خوراک کار می کردند.او جرات کرده بود و به پدرش گفته بود که می خواهد سفر کند و جهان را بشناسد.پدرش سه مدال طلای اسپانیایی به او داد و گفت گله ات را بخر و دنیا را بگرد تا زمانی که بیاموزی دژ ما بهترین دژ و زنان ما زیباترین زنان هستند.
سانتیاگو به راهی ناشناخته قدم گذشت اما دنبال هدفی رفت که قلبش می خواست.آن گنج را می توان هرچیزی تصور کرد.
مهم این است که بدانیم ماموریت زندگی ما چیست؟
مسیر شیرینتر از مقصد است.کتابی بسیار شیرین و پُرمعنا که جملات تاثیرگذاری دارد.


روایت مردی که برخلاف میل پدر مادرش، شغل چوپانی را به کشیش شدن ترجیح داد تا بتواند سفر کند و در جستجوی رویای شخصی خودش برود.رویای گنج در فرسنگ ها دورتر در اهرام مصر. این گنج را می شود هر چیزی تصور کرد و چیزی که مهم است گام برداشتن به سمت اهدافی است که غیرممکن به نظر می آید.در بخشی از کتاب سانتیاگو با مرد بلورفروشی برخورد می کند که سالها در آرزوی رفتن به مکه بود و اکنون پول کافی برای سفر را داشت اما به مکه نمی رفت.سانتیاگو دلیل امتناع از رفتن به مکه را از او پرسید مرد بلورفروش گفت: چون مکه است که من را زنده نگه می دارد. می ترسم رویاهایم را تحقق ببخشم و بعد دیگر انگیزه ای برای ادامه زندگی نداشته باشم


لذت زیستن فراتر از زمان و مکان . رسیدن به مرحله ای که هیچ چیزی ما را غمگین نکند.پیمودن مسیر پرتلاطم و غیرمنتظره حیات در عین آرامش. وقتی زندگی را با دید مسیری غیرقابل اجتناب ببینیم و بدانیم که هر لحظه به نوعی وداع با لحظه قبل می باشد و درک فانی بودن حیات جسمانی در هستی سبک زندگی ما را تغییر می دهد و با نگاهی دیگر٬ قلبی آرامتر و زبان و اعمالی مهربانتر با پیرامون خود برخورد خواهیم کرد

جملاتی از کتاب :

 

پدرش گفت : گله ات را بخر و دنیا را بگرد تا زمانی که بیاموزی دژ ما بهترین دژف و زنان ما زیباترین زنان هستند. 26

اگر آدم همواره همان آدم های ثابت را ببیند، احساس می کند بخشی از زندگیش را تشکیل می دهند و از آنجا که بخشی از زندگی ما می شوند، هوس می کنند زندگیمان را هم تغییر بدهند. اگر آدم، آنطور که آنها انتظار دارند، عمل نکند به باد انتقادش می گیرند؛ چون هرکس فکر می کند دقیقاً می داند ما باید چطور زندگی کنیم اما هرگز نمی دانند چگونه باید زندگی خودشان را بزیند. 33

 

سانتیاگو پرسید: بزرگترین دروغ دنیا چیست؟

پیرمرد گفت: این است: در لحظه مشخصی از زندگی مان،اختیارمان را بر زندگی خود از دست می دهیم و از آن پس ، سرنوشت بر زندگی ما فرمانروا خواهد شد. این بزرگترین دروغ جهان است. 36

 

جوان نمی دانست افسانه شخصی چیست. چیزی است که همواره آرزوی انجامش را داری. همه آدم ها در آغاز جوانی، می دانند افسانه شخصی شان چیست. در آن دوره زندگی، همه چیز روشن است؛ همه چیز ممکن است و آدم، از رویاها و آرزوی آنچه دوست دارد در زندگی بکند، نمی ترسد. با این وجود، با گذشت زمان، نیرویی مرموز، تلاش خود را برای اثبات آنکه تحقق بخشیدن به افسانه شخصی غیرممکن است، آغاز می کند. 39

 

نیروهایی هستند که ویرانگر می نمایند اما در حقیقت، چگونگی تحقق بخشیدن به افسانه شخصی را به ما می آموزند. نیروهایی هستند که روح و اراده ما را آماده می کنند؛ چون در این سیاره، یک حقیقت بزرگ وجود دارد: هر که باشی و هر کار کنی، وقتی چیزی را از ته دل، طلب می کنی، از این روست که این خواسته در روح جهان، متولد شده. این، ماموریت تو بر روی زمین است، حتی اگر فقط سفرکردن باشد؟ یا ازدواج با دختر یک بازرگان پارچه؟ یا جست و جوی یک گنج .

 

روح جهان، از خوش بختی انسان ها تغذیه می شود و یا از بدبختی، ناکامی و حسادت آنها. تحقق بخشیدن به افسانه شخصی، یگانه وظیفه آدمیان است. همه چیز، تنها یک چیز است و هنگامی که آرزوی چیزی را داری، سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی. 40

سفر / محمود دولت آبادی

 

نام کتاب : سفر

نویسنده : محمود دولت آبادی

 



محور اصلی داستان سفر تقابل میان آوارگی و خانه است . مختار در جستجوی کار راهی کویت می شود. مرحب ، که پس از مختار وارد زندگی همسر او شده ، وقتی «شخصیت» می یابد که به «خانۀ» مطلوبش می رسد . در آغاز او «چون بته خاری است که باد از ریشه درش آورده و آن را با خود می برد» اما نیروی عشق و شفقت پایبندش می کند و مفهوم والاتری از زندگی را در منظرش قرارمی دهد .


برداشت من از کتاب :

به علت کمبود مشتری ٬ استاد صفی تصمیم گرفت آهنگری را تعطیل و سمساری باز کند. پس مختار که در آهنگری کار می کرد بیکار شد و رمان با بحران بیکاری مختار شروع می شود.سبک نوشتاری و توصیفات هنرمندانه از شاخصه های محمود دولت آبادی است.مختار پس از خداحافظی با همسرش خاتون و دخترش٬ آنها را به بی بی مادرزنش می سپارد و به کویت می رود.مَرحَب که به دلیل کمبود وزن برای کار در لاستیک سازی رد شده بود با خاتون آشنا و به او علاقمند شد.هشت ماه انتظار برای خبری از مختار بی فایده بود.تلاش بی بی برای ازدواج خاتون و مرحب و خاتونی که هنوز منتظر مختار بود.پس از اینکه به خاتون خبر دادند که مختار غرق شده است راه مَرحَب را برای ورود به خانه خاتون هموار کرد.


در شبی سرد و‌سوزناک مردی با صورتی خسته٬ نگران و غصه دار با چوبهای زیربغلش کنار ریلهای آهن روبروی خانه ی خاتون بود...


جملاتی از کتاب :

پس این عمر چی شده بود؟ گم شده بود؟ مگر می شود آدمیزاد به همین سادگی عمرش را ببازد و تازه بفهمد که باخته است؟ ص۶


آدم تو یه کاری وارد میشه٬ اما بعدش که فکرشو می کنه از خودش می پرسه: حالا چی؟یه جوری میشه. می مونه.نمی دونه چیکار باید بکنه؟تقریبا پشیمون میشه.اما پشیمون پشیمونم نیست.دلخوره٬اما دلخورم نیست. راضییه٬اما راضییم نیست .نمی دونم.نمی دونم. ص ۵۲


آدم هرچقدر هم پرت وپلا باشه بازم به یه جایی از این دنیا وصل میشه.خوبیش اینه٬ بدیشم همینه. ص ۱۰۷

خاتون به زحمت توانست بگوید:
- من پیش خودم رو تو حساب کرده بودم. ص۱۱۶

پیرمرد و دریا / ارنست همینگوی

 

نام کتاب : پیرمرد و دریا

نویسنده : ارنست همینگوی

مترجم : نجف دریابندری

 

پیرمرد و دریا واپسین اثر مهم داستانی همینگوی بود که در دوره زندگی‌اش به چاپ رسید. این داستان، که یکی از مشهورترین آثار اوست، شرح تلاش‌های یک ماهیگیر پیر کوبایی است که در دل دریاهای دور برای به دام انداختن یک نیزه ماهی بسیار بزرگ با آن وارد مبارزهٔ مرگ و زندگی می‌گردد. نوشتن این کتاب یکی از دلایل عمده اهدای جایزه ادبی نوبل سال ۱۹۵۴ به ارنست همینگوی بوده‌است.

 ارنست همینگوی در این کتاب به حوزهٔ زندگی پیرمردی چنگ می‌اندازد که روزی قلمرو بزرگ دریا در حیطه اقتدارش بود و عروسکان خوش خرام دریا بیوه‌هایی بوده‌اند درمانده در تار و پود تورش و اینک زندگی او به پایان خود می‌رسد. همینگوی در پیرمرد و دریا شکوه قلمرو دریا را با افت و خیز زندگی دراز یک صیاد در هم می‌آمیزد و از این آمیزش زندگینامه‌ای سرشار از اندوه برای صیادی از پا افتاده فراهم می‌کند.

پیرمرد و دریا ظاهر ساده و فریبنده‌ای دارد، مثل تمثیل‌هایی از انجیل یا افسانه‌های آرتور که در ورای سادگی‌اشان می‌توان مفاهیم پیچیده و عمیق اخلاقی یا واقعیت‌های تاریخی و ظرافت‌های روانشناختی پیدا کرد.

برداشت من از کتاب :

 پیرمرد و دریا آخرین اثر ارنست همینگوی داستانی بسیار ساده و جذاب که هیچوقت رنگ و بوی کهنگی نمی گیرد.تلاش پیرمردی که 84 روز ماهی نگرفته بود و طعنه های مردم دهکده را در کافه ها می شنید. سانتیاگو ی تنها در کلبه ای که عکس همسرش را زیر پیراهن تمیزش می گذاشت چون با دیدنش دلتگ تر می شد.پیرمردی که در آخرین تلاشش برای شکستن طلسم ماهی نگرفتنش، معنای دیگری به واژه ی شکست می دهد.

جملاتی از کتاب :

پیرمرد گفت : پیرمردا چرا این قد زود بیدار می شن؟ برای اینکه روزشون درازتر بشه؟ 113

هزار باری که پیش از آن ثابت کرده بود حساب نبود. اکنون داشت بار دیگر ثابت می کرد. هربار، بار دیگری بود و او در گرماگرم کار هرگز به گذشته نمی اندیشید. 156

پیرمرد گفت : « ماهی ، ای ماهی ، تو که آخرش باید بمیری، باید حتما مرا هم بکشی؟ 182

تمام دردش ، و آنچه را از زورش و از غرور دیرینه اش برجا بود فراهم کرد. 183

آدم را برای شکست نساخته اند. آدم ممکنه از بین بره، ولی شکست نمی خوره. 195

پیرمرد.حالا وقتش نیست که ببینی چه نداری. ببین با آنچه داری چکار می توانی بکنی.202

پیرمرد گفت: مالونین، شکستم دادن، راستی شکستم دادن. 214

 

سپاس...

ملکوت / بهرام صادقی

 

نام کتاب : ملکوت

نویسنده : بهرام صادقی

 

 

«ملکوت»، شاید تنها داستانی باشد که بتوان از آن، در کنار «بوف کور» صادق هدایت، به عنوان یکی از ماندگارترین رمان های ایرانی یاد کرد. بهرام صادقی نویسنده این رمان، گرچه یکی از کم کارترین داستان نویسان ایرانی است، و از وی تنها مجموعه داستان «سنگر و قمقمه های خالی» و رمان «ملکوت» منتشر شده، اما توانسته یکی از ماندگارترین و در عین حال مرموزترین داستان ها را خلق نماید. جالب اینکه به دلیل عدم وجود حواشی مختلف در زندگی نویسنده، زندگی بسیار کوتاهش، محدود بودن آثار به جای مانده از وی، و نیز برگزیدن زبانی رمز آلود و سمبولیک در «ملکوت»، نامش، آنگونه که شایسته آن می باشد در تاریخ داستان نویسی ایران مطرح نشد و جایگاهی را که باید در میان خوانندگان ایرانی داشته باشد به دست نیاورد!

داستان ملکوت چیزی است درباره سرنوشت محتوم انسان که همانا پذیرش زندگی جبری و مرگ است.در نگاه نخست اینطور به نظر می رسد که صادقی معتقد است هر انسان با به دنیا آمدنش شروع به مردن می کند و در این میان قدرت های ماورایی تقدیری را برایش رقم می زنند که نمی تواند تغییرشان دهد. چه از مرگ استقبال کنی یا نه، بترسی یا نترسی، لاجرم باید در مقابلش سر خم کنی، در این میانه کسی که بیشتر به لذت های زندگی آغشته است از مرگ بیشتر می ترسد، اما همانطور که گفته شد این لایه ی بیرونی داستان است درحالی که این داستان به شدت نمادگونه و سوررئال است.

برداشت من از کتاب :

دکتر حاتم پزشک مرموزی که با آمپول مردمان شهر را می کشد و همه ی زنها و شاگردها و دستیارانش را کشته است..در شبی که به دو تن از افرادی که آمپول حاوی سم کشنده زده به انها می گوید که چند روز بیشتر زنده نیستید و عکس العمل انها در برابر مقوله ی مرگ که تامل برانگیز است. واقعا اگر انسانها خبر از مرگ زودهنگام خود داشتند چه سبکی از زندگی را انتخاب می کردند و چقدر در رفتارشان تاثیر می گذاشت؟! و اینکه آیا تنها باید دم مرگ مهربانتر بود؟!

داستانی بسیار زیبا و نمادین از بهرام صادقی که پر است از  نکات عمیق و تاثیر گذار...

 

جملاتی از کتاب :

گریستم زیرا دانستم این لحظه را هم گذراندم و دیگر نخواهم داشت  43

من بارها به تو گفته ام که اگر کسی ادعا کند جیبش پر از پول است خیلی ساده میتوان تحقیق کرد و یا به اثبات رساند: کافی است که پولها را در جیبش به صدا دربیاورد – اگر سکه باشد- و یا بیرون بکشد و نشان بدهد. اما آیا ممکن است که کسی قلبش رل دربیاورد و به محبوبه اش ثابت کند که مالامال از عشق او است؟

برای محبوب گاهی اشاره ای هم کافی است و دیگر لازم نیست عاشق زیاد قهرمان بازی دربیاورد 50

قطره ناچیزی می شوم در این دنیای بزرگ، در این اقیانوس یکسان و یکرنگی که اسمش اجتماع آدمها است. یکی مثل آنها می شوم . با همان علاقه ها و عادات و آداب، هرچند که حقیر و پوچ و احمقانه باشد و با آنکه خودم آنها را صدها بار به مسخره گرفته ام.از این پس من یکی از هزارها خواهم بود.یکی از میلیونها 70

به عقیده من یک هفته زندگی در این جهان کافی است  86

 

شهامت / اُشو

 

نام کتاب : شهامت

اثر: اُشو

مترجم : خدیجه تقی پور

 

 اُشو می گويد: شهامت بی ترسی نيست، بلکه چيزی فراتر؛ حضور کامل ترس به همراه شهامت مواجهه با ترس است.
اين کتاب دربرگيرنده بررسی اجمالی در همه زمينه‌هاست: ترس از کجا سرچشمه ميی گيرد، چطور آن را درک کنيم و چگونه شهامت مواجهه با آن را کسب نمائيم.
اُشو می گويد: اگر ما به ترديد برسيم و در پی آن شاهد تغيير باشيم، اين فرايند را بايد جشن گرفت و بخاطرش پايکوبی کرد.
می توانيم به جای آويزان شدن به امور آشنا و شناخته شده، از موقعيت‌های پيش آمده به‌عنوان فرصت‌های ماجراجوی و تعمق بخشيدن به درک‌مان از خود و جهان پيرامون‌مان بهره جوئيم.
کتاب با آشکارسازی ژرفی در مورد مفهوم شهامت آغاز مي‌شود و اين‌که اين مسئله چگونه در زندگی روزمره افراد نقش دارد.
برخلاف کتاب‌های ديگر که بر حرکت‌های قهرمانانه در موقعيت‌های استثنايی تاکيد دارند، تمرکز اصلی کتاب فوق بر گسترش شهامت درونی است که ما را قادر می سازد روز به روز زندگی درست و رضايت‌بخشی را تجربه کنيم.
اين شهامت براي تغيير به‌موقع ضروری است و بر خلاف نظرات ديگران در خدمت حقيقت درونی ماست و علی رغم حضور ترس، ناشناخته را در آغوش می گيرد و آغازگر سفرهای اکتشافی جهت درک مفاهيم: ما که هستيم، چرا در اين جا هستيم می باشد. هم چنين اين کتاب حاوی يک‌سری تکنيک‌های مراقبه است که اختصاصا توسط خود اُشو طراحی شده و برای غلبه بر ترس مفيد می باشد.
 اُشو يکی از مشهورترين و موثرترين معلمان روحاني قرن بيستم است.
او در آغاز دهه 1970 ميلادی جوانان غربی را که خواستار تجربه مراقبه و اشراق بودند، مجذوب خود کرد. بيش از يک دهه از مرگش در سال 1990 نگذشته که تاثيرات آموزش‌هايش هم‌چنان در حال گسترش بوده و جستجوگران در سنين متفاوتی از سراسر جهان را دربرمی گيرد.

برداشت من از کتاب :

 کتاب شهامت مطالب گفته شده ی عارفی است که درباره او نظرات زیادی داده شده و هرمذهب و دینی،  قضاوت های خودش را درباره این فرد کرده است. کتاب پر است از حقایق تلخ و دردآور از روش و دلیل زندگی ما آدمها که فارغ از هر مسئله ای درمورد شخصیت اُشو ، به هیچ وجه نمی شود حقایقش را انکار کرد. مطالبی که بی واسطه و مستقیم با عمق جان آدم ارتباط برقرار می کند و هر انسانی در وجود خودش به خوبی حقایق نهفته در آن را درک می کند.

جملاتی از کتاب :

 نیامده ام به شما عقیده مذهبی بدهم، چرا که اعتقاد مذهبی شخص را مطمئن می سازد. حتی نمی خواهم وعده آینده بدهم. چون هر وعده ای در خصوص آینده شخص را ایمن می کند.خیلی ساده، با تمام ناامنی، باتمامی عدم اطمینان و باتمامی خطری که در زندگی وجود دارد آمده ام تا بیدارتان کنم  ص 9

پیام من این است: هیچ امنیتی وجود ندارد.

هیچ چیز نمی تواند امن باشد، چرا که زندگی مطمئن از مرگ هم بدتر است. امنیت در هیچ چیز وجود ندارد. زندگی پر از ناامنی، پر از شگفتی است و در حقیقت زیبایی زندگی در این است!

شما هرگز نمی توانید به لحظه ای برسید و بگوئید «در این لحظه احساس امنیت می کنم.» اگر چنین کنید،بسادگی مرگتان را اعلام کرده اید. ص 10

تمامی اعتقادات عاریه هستند. دیگران آن ها را به شما داده اند، دریافت های خود شما نیستند. چگونه چیزی قرضی می تواند شما را به واقعیت،واقعیت محض رهنمون باشد. ص 39

 

 در تمام این دنیا چه چیزی می توانی بدست آوری؟چه چیزی را قادری با خودت ببری؟
نامت، اعتبارت ،افتخاراتت؟ ثروت ،قدرت ،چه چیزی را؟ فضل و دانشت؟ هیچ چیز را نمی توانی با خودت ببری.
همه چیز باید همین جا باقی بماند. تنها در آن لحظه می فهمی که تمام مایملکت ،از دست رفته و به تو تعلق ندارد.اصولا عقیده مالکیت غلط است. تو به خاطر این مالکیت زندگیت را تباه کرده ای. برای افزایش دارائی،پول بیشتر،قدرت بیشتر،فتح سرزمین های بیشتر، کارهایی انجام داده ای که از گفتنش شرم داری.

دروغ گفته ای،ناراست بوده ای،صدها چهره داشته ای. برای لحظه ای هم نسبت به خودت یا دیگران صادق نبوده ای.نمی توانستی باشی. ناچار بودی دروغگو، حقه باز و متظاهر باشی. چون اینها عوامل موفقیت در دنیا هستند.درستی کمکی به تو نمی کند.صداقت بی فایده است.حقیقت ممکن نیست.بدون دارائی،موفقیت و شهرت تو چه هستی؟! نمی دانی.تو با نام،اعتبار،شخصیت و قدرت خودت هویت می یابی.ولی بدون اینها چه، تو چه هستی؟بنابراین این مایملک ها، هویت تو هستند.این هویت احساس دروغین حیات به تو می دهد و این نفس است .

«نفس» چیز مرموزی نیست.شکل بسیار ساده ای دارد. نمی دانستی زندگی بدون دانستن اینکه کی هستی، غیرممکن است. اگر من ندانم چه کسی هستم، پس در این دنیا چه کاره ام؟پس هرچه می کنم بی معنی است.

اولین و مهمترین چیز ، دانستن چه کسی بودن است. شاید بعد از آن بتوانم کاری انجام دهم که مناسب طبعم باشد،راضی ام کند و مرا به جایگاهم برساند. اما اگر ندانم کیستم، نادانسته به راهم ادامه می دهم. چطور می توانم به جایی برسم که وجودم می خواهد برسد. چگونه باید هدایت شوم؟

من سلانه سلانه راه می روم. اما جایی نیست بتوانم بگویم: «اکنون رسیده ام.این همان جایی بود که در جستجویش بودم.»

اگر نمی دانید چه کسی هستید،احتیاج به هویت جعلی دارید. دارائی شما این هویت جعلی را در اختیارتان قرار می دهد. ص 56

 بشریت برای چیزی جز عشق تربیت شده است. برای کشتن آموزش دیده است. ارتش ها سالها برای کشتن آموزش می بینند. ما برای حسابگری آموزش می بینیم. دانشگاهها سال ها وقت صرف اموزش تو می کنند تا کسی تو را فریب ندهد ولی تو قادر باشی به دیگران کلک بزنی. اما هیچ جا فرصتی دست نمی دهد تا عشق بورزید، آزادانه عشق بورزید، در کمال آزادی. در واقع تمام جامعه تمام تلاشش ار می کند تا عشق را سرکوب کند. ص 85

نسل جدید اگر با تمام وجود عاشق شود، جنگ پایان می پذیرد. ص 86

وقتی مردم کاملا در رفاه باشند، سیاستمداران بی اهمیت می شوند. ولی اگر مردم در ترس باشند، سیاستمداران قدرتمند می شوند. بهنگام وقوع جنگ سیاستمدارن مقتدر می شوند. چرچیل، هیتلر، استالین و یا مائو، همگی محصولات جنگ هستند. اگر جنگ جهانی دوم بوجود نمی آمد خبری از چرچیل، هیتلر یا استالین نبود. ص 103

 عشق باید یکی از طبیعی ترین چیزها باشد، ولی نیست. برعکس،مشکل ترین چیز شده است.تقریبا امری غیرممکن. نفرت آسان است. شما برای نفرت آموزش می بینید، آماده می شوید.

ناسیونالیست بودن به معنای نفرتی عظیم نسبت به سایر ملل است. ص 111

بزرگترین ترس در جهان، ترس از نظر دیگران است. ص 126

 
عاشق باش. اما نباید فکر کنی بلافاصله زنی در دسترست خواهد بود. چنین انتظاری نباید داشت. زن را به مرتبه همسر بودن تقلیل نده.در عمق ذهن تان هرگز مالک زنی نشوید. هرگز حتی برای یک لحظه کوتاه هم نگویید: « تو مال من هستی.»
 چون ٬ چطور یک آدم می تواند متعلق به شما باشد؟ ۱۴۲


فکر کردن به عشق بسیار ساده است اما عشق ورزیدن خیلی مشکل. ۱۷۶

 

سپاس..