آهستگی / میلان کوندرا
نام کتاب : آهستگی
نویسنده : میلان کوندرا
مترجم :دریا نیامی
این رمان، مراقبه ای در مورد اثرات مدرنیته بر ادراک فرد از جهان است. این رمان از داستانهای جداگانهای تشکیل شده است که این داستانها در طول رمان به هم بافته شده و در انتهای کتاب تمامی گرههای داستان که به هم پیچ خورده بودند از هم باز می شوند.
برداشت من از کتاب :
کوندرا در ابتدای رمانش می پرسد چرا لذت آهستگی از میان رفته است؟راننده در ترافیک کنار زنش به راننده جلویی دشنام می دهد.چرا مرد مطلب جالبی برای زنش تعریف نمی کند؟ چرا دستش را روی زانوی زن نمی گذارد؟ او ارمغان مدرنیته را برای بشر سرعت ناب می داند به گونه ای که هر عملی را به سرعت انجام می دهیم و با همان سرعت فراموش می کنیم.او لذت را در آهستگی ریتم می داند.بشر با سرعتی عجیب در حال گذر از مرحله های متفاوت زندگی است بدون توجه به استفاده از تک تک ثانیه ها..انتظاری عبث برای رسیدن به لذت در آینده ای که هرگز نخواهد آمد.رمانی بسیار عمیق درباره حافظه بشری و نیز احساسات عمیق انسان که بصورتی زیبا بیان کرده است.کوندرا بالاترین لذت را لذتی می داند که انسان خود بتواند احساس کند هرچند ناچیز باشد مانند جرعه ای آب گوارا، نگاهی به آسمان و یا نوازشی...
جملاتی از کتاب :
همسرم «ورا» میگوید: «هر پنجاه دقیقه یک نفر در جادههای فرانسه کشته میشود. این دیوانهها را که دارند دوروبر ما میگردند ببین! اینها همان آدمهایی هستند که وقتی کسی درست جلوی چشمشان در خیابان کیف پیرزنی را میزند، خوب بلدند محافظهکار باشند، ولی وقتی پشت فرمان مینشینند ترس یادشان میرود».
چه بگویم؟ شاید باید بگویم: مردی که پشت موتورسیکلت قوز کرده، فقط میتواند هوش و حواسش را روی این لحظه پرواز متمرکز کند. او خود را به برشی از زمان آویخته که هم از گذشته و هم از آینده جداست. او از چنگ استمرار زمان گریخته. بیرون زمان مانده. به عبارت دیگر در حالت جذبه قرار گرفته. در چنان وضعی او دیگر چیزی درباره سن خود، همسرش، بچه هایش و نگرانیهایش نمیداند و در نتیجه ترسی هم ندارد. چرا که ترس ریشه در آینده دارد و کسی که از آینده رها است، لازم نیست از چیزی بترسد.
سرعت شکلی از جذبه است که انقلاب فنی برای بشر به ارمغان آورده. بر خلاف موتورسیکلتسوار، یک دونده همواره در بدن خود حضور دارد. او باید مواظب تاولها و تنگی نفس خود باشد. او حین دویدن، وزن و سن خود را به یاد دارد و بیش از هر موقع دیگر بر خود و زمان خود آگاهی دارد، اما وقتی که انسان اختیار سرعت را به دست ماشین میسپارد، دیگر جسم وی از بازی بیرون میافتد. خود را به دست سرعتی غیرجسمانی و غیرمادی میسپارد. سرعت ناب، خود سرعت، سرعت جذبه.
انسان به جهان پردرد و رنجی پرتاب می شود و کم کم پی می برد که یگانه ارزش بدیهی و قابل اعتماد، لذتی است که او خود بتواند احساس کند. 7
انسان خردمند را با هرآنچه به جنگ ارتباط داشته باشد کاری نیست. 8
هر اندیشه ای که عمومی شود دیر یا زود تف سربالایی می شود برای صاحب آن اندیشه و لذتی را که وی از پروردن آن فکر احساس کرده بود، از او پس می گیرد. 21
درجه کندی تناسب مستقیم با حضور ذهن دارد و درجه شتاب تناسب مستقیم با شدت فراموشی. 37
برگزیده بودن یک مفهوم دینی است و معنایش این است که شخص بی آنکه لیاقتی ابراز کرده باشد به حکم قدرتی فوق طبیعی و به خواست آزادانه، یا حتی بلهوسانه خداوند، انتخاب می شود تا مقامی ویژه و بالاتر از دیگران بیابد. تنها چنین باوری بود که مقدسین را قادر می ساخت تاب تحمل سنگدلانه ترین آزارها را داشته باشند. مفاهیم دینی در ابتذال زندگی ما به طنز شباهت پیدا می کنند. هرکدام از ما کم وبیش رنج می بریم از اینکه زندگی ما تا این اندازه معمولی است. ما می خواهیم از همانند دیگران بودن بگریزیم و خود را به درجه عالیتری ارتقاء بدهیم. هریک از ما با شدت و ضعف متفاوت به این وهم دچارشده ایم که لایق این ارتقاء هستیم، که از پیش تعیین و برگزیده شده ایم 47
مثلاً احساس برگزیده بودن جزئی از هر رابطه عاشقانه است. چنانکه در تعریف هم، عشق هدیه ای است که به ما ارزانی می شود، بی آنکه برایش لیاقتی نشان داده باشیم. دوست داشته شدن بدون دلیل، حتی خود دلیلی تلقی می شود بر خالص بودن عشق. اگر زنی به من بگوید دوستت دارم چون باهوش هستی، شریف هستی، برای من هدیه می خری، به زنهای دیگر نظر نداری، ظرف
می شویی، آنوقت من مأیوس می شوم. چنین عشقی انگار میخواهد چیزي را به چنگ بیاورد. : چقدر زیباتر است اگر انسان درعوض بشنود من دبوانه توام هرچند که نه فقط باهوش و درستکار نیستی، بلکه یک دروغ گوی خودخواه و عوضی هم هستی
شاید انسان احساس برگزیده بودن را نخستین بار در نوزادی تجربه میکند، وقتیکه از مهر مادرانه، بی آنکه خود را لایق آن نشان داده باشد بهره مند می شود و باز آن را بیشتر و بیشتر طلب می کند. وارد مدرسه شدن می بایست انسان را از این توهم برهاند و برایش معلوم کند که در زندگی باید برای هر چیزي بهایی پرداخت. اما معمولا دیگر آن موقع خیلی دیر است. شما حتماً آن دختر ده ساله را دیده اید که برای اینکه دوستانش را به حرف شنوی از خود وادار سازد، موقعی که دیگر از عهده قانع کردن آنها برنمی آید، ناگهان رك و راست و با غروري غیرقابل توضیح می گوید : چون من می گم یا چون من این جور می خوام. او خود را برگزیده احساس می کند. اما روزی خواهد رسید که او یک بار دیگر بگوید
چون من این جور می خوام تا تمام کسانی که حرفش را می شنوند از خنده روده بر شوند. 48
درواقع گاه اتفاق می افتد که حتی ضعیفترین صدا هم شنیده شود و آن زمانی است که کلمات نیشدار ادا می شود. 80
دوران ما در اسارت دیو سرعت است و به همین دلیل اینقدر آسان خود را فراموش می کند 132
سپاس ...









