آهستگی / میلان کوندرا

 

نام کتاب : آهستگی

نویسنده : میلان کوندرا

مترجم :دریا نیامی

 این رمان، مراقبه ‌ای در مورد اثرات مدرنیته بر ادراک فرد از جهان است. این رمان از داستان‌های جداگانه‌ای تشکیل شده است که این داستان‌ها در طول رمان به هم بافته شده و در انتهای کتاب تمامی گره‌های داستان که به هم پیچ خورده بودند از هم باز می شوند.

 

برداشت من از کتاب :

کوندرا در ابتدای رمانش می پرسد چرا لذت آهستگی از میان رفته است؟راننده در ترافیک کنار زنش به راننده جلویی دشنام می دهد.چرا مرد مطلب جالبی برای زنش تعریف نمی کند؟ چرا دستش را روی زانوی زن نمی گذارد؟ او ارمغان مدرنیته را برای بشر سرعت ناب می داند به گونه ای که هر عملی را به سرعت انجام می دهیم و با همان سرعت فراموش می کنیم.او لذت را در آهستگی ریتم می داند.بشر با سرعتی عجیب در حال گذر از مرحله های متفاوت زندگی است بدون توجه به استفاده از تک تک ثانیه ها..انتظاری عبث برای رسیدن به لذت در آینده ای که هرگز نخواهد آمد.رمانی بسیار عمیق درباره حافظه بشری و نیز احساسات عمیق انسان که بصورتی زیبا بیان کرده است.کوندرا بالاترین لذت را لذتی می داند که انسان خود بتواند احساس کند هرچند ناچیز باشد مانند جرعه ای آب گوارا، نگاهی به آسمان و یا نوازشی...

 

جملاتی از کتاب :

همسرم «‌ورا‌» می‌گوید‌: «‌هر پنجاه دقیقه یک نفر در جاده‌های فرانسه کشته می‌شود‌. این دیوانه‌ها را که دارند دور‌و‌بر ما می‌گردند ببین‌! این‌ها همان آدم‌هایی هستند که وقتی کسی درست جلوی چشمشان در خیابان کیف پیر‌زنی را می‌زند‌، خوب بلدند محافظه‌کار باشند‌، ولی وقتی پشت فرمان می‌نشینند ترس یادشان می‌رود‌»‌.
چه بگویم‌؟ شاید باید بگویم‌: ‌مردی که پشت موتورسیکلت قوز کرده‌‌، فقط می‌تواند هوش و حواسش را روی این لحظه پرواز متمرکز کند‌. او خود را به برشی از زمان آویخته که هم از گذشته و هم از آینده جداست‌. او از چنگ استمرار زمان گریخته‌. بیرون زمان مانده‌. به عبارت دیگر در حالت جذبه قرار گرفته‌. در چنان وضعی او دیگر چیزی درباره سن خود‌، همسرش‌، بچه هایش و نگرانی‌هایش نمی‌داند و در نتیجه ترسی هم ندارد‌. چرا که ترس ریشه در آینده دارد و کسی که از آینده رها است‌، لازم نیست از چیزی بترسد‌.
سرعت شکلی از جذبه است که انقلاب فنی برای بشر به ارمغان آورده‌. بر خلاف موتورسیکلت‌سوار‌، یک دونده همواره در بدن خود حضور دارد‌. او باید مواظب تاول‌ها و تنگی نفس خود باشد‌. او حین دویدن‌، وزن و سن خود را به یاد دارد و بیش از هر موقع دیگر بر خود و زمان خود آگاهی دارد‌، اما وقتی که انسان اختیار سرعت را به دست ماشین می‌سپارد‌، دیگر جسم وی از بازی بیرون می‌افتد‌. خود را به دست سرعتی غیر‌جسمانی و غیر‌مادی می‌سپارد‌. سرعت ناب‌، خود سرعت‌، سرعت جذبه‌.

 

 انسان به جهان پردرد و رنجی پرتاب می شود و کم کم پی می برد که یگانه ارزش بدیهی و قابل اعتماد، لذتی است که او خود بتواند احساس کند. 7

انسان خردمند را با هرآنچه به جنگ ارتباط داشته باشد کاری نیست. 8

هر اندیشه ای که عمومی شود دیر یا زود تف سربالایی می شود برای صاحب آن اندیشه و لذتی را که وی از پروردن آن فکر احساس کرده بود، از او پس می گیرد. 21

درجه کندی تناسب مستقیم با حضور ذهن دارد و درجه شتاب تناسب مستقیم با شدت فراموشی. 37

برگزیده بودن یک مفهوم دینی است و معنایش این است که شخص بی آنکه لیاقتی ابراز کرده باشد به حکم قدرتی فوق طبیعی و به خواست آزادانه، یا حتی بلهوسانه خداوند، انتخاب می شود تا مقامی ویژه و بالاتر از دیگران بیابد. تنها چنین باوری بود که مقدسین را قادر می ساخت تاب تحمل سنگدلانه ترین آزارها را داشته باشند. مفاهیم دینی در ابتذال زندگی ما به طنز شباهت پیدا می کنند. هرکدام از ما کم وبیش رنج می بریم از اینکه زندگی ما تا این اندازه معمولی است. ما می خواهیم از همانند دیگران بودن بگریزیم و خود را به درجه عالیتری ارتقاء بدهیم. هریک از ما با شدت و ضعف متفاوت به این وهم دچارشده ایم که لایق این ارتقاء هستیم، که از پیش تعیین و برگزیده شده ایم 47

مثلاً احساس برگزیده بودن جزئی از هر رابطه عاشقانه است. چنانکه در تعریف هم، عشق هدیه ای است که به ما ارزانی می شود، بی آنکه برایش لیاقتی نشان داده باشیم. دوست داشته شدن بدون دلیل، حتی خود دلیلی تلقی می شود بر خالص بودن عشق. اگر زنی به من بگوید دوستت دارم چون باهوش هستی، شریف هستی، برای من هدیه می خری، به زنهای دیگر نظر نداری، ظرف
می شویی، آنوقت من مأیوس می شوم. چنین عشقی انگار میخواهد چیزي را به چنگ بیاورد. : چقدر زیباتر است اگر انسان درعوض بشنود من دبوانه توام هرچند که نه فقط باهوش و درستکار نیستی، بلکه یک دروغ گوی خودخواه و عوضی هم هستی

 شاید انسان احساس برگزیده بودن را نخستین بار در نوزادی تجربه میکند، وقتیکه از مهر مادرانه، بی آنکه خود را لایق آن نشان داده باشد بهره مند می شود و باز آن را بیشتر و بیشتر طلب می کند. وارد مدرسه شدن می بایست انسان را از این توهم برهاند و برایش معلوم کند که در زندگی باید برای هر چیزي بهایی پرداخت. اما معمولا دیگر آن موقع خیلی دیر است. شما حتماً آن دختر ده ساله را دیده اید که برای اینکه دوستانش را به حرف شنوی از خود وادار سازد، موقعی که دیگر از عهده قانع کردن آنها برنمی آید، ناگهان رك و راست و با غروري غیرقابل توضیح می گوید : چون من می گم یا چون من این جور می خوام. او خود را برگزیده احساس می کند. اما روزی خواهد  رسید که او یک بار دیگر بگوید
چون من این جور می خوام تا تمام کسانی که حرفش را می شنوند از خنده روده بر شوند. 48

 درواقع گاه اتفاق می افتد که حتی ضعیفترین صدا هم شنیده شود و آن زمانی است که کلمات نیشدار ادا می شود. 80

دوران ما در اسارت دیو سرعت است و به همین دلیل اینقدر آسان خود را فراموش می کند 132

 

سپاس ...

ارباب و نوکر / لئون تولستوی

نام کتاب: ارباب و نوکر

نویسنده : لئون تولستوی

مترجم : مهران محجوبی

نیکیتا کارگری است که به همراه زن و فرزندان خود برای واسیلی آندره ایچ کار می‌کند، آن‌ها برای خریدن چوب‌های جنگل تصمیم می‌گیرند که به نزد همسایه ملاک خود بروند، در بین راه به دلیل برف زیاد مدام از جاده اصلی فاصله می‌گیرند و گم می‌شوند، سرانجام تصمیم می‌گیرند که در خانه پیرمردی دهاتی مدتی را بگذرانند، اما چون واسیلی طمع می‌کند تصمیم می‌گیرند که در بوران به ادامه سفر بپردازند.

 

 

برداشت من از کتاب : این کتاب با مقدمه هانری ترویا درباره زندگی تالستوی شروع می شود که به زیبایی و در صفحاتی کوتاه به نکات بسیار زیبایی از زندگی نویسنده اشاره کرده است.در بخشی از مقدمه عنوان می کند که تالستوی به مرحله ای از زندگی رسیده بود که احساس می کرد قادر به ادامه زندگی نیست و زندگی اش بی معنی شده بود. از این پس یکایک یادداشت های دفتر خاطرات خود را با این سه کلمه آغاز می کند.ایکاش زندگی می کردم.داستان درباره بازرگان معتبری به نام واسیلی آندره ایچ است که حتی در سخت ترین شب زندگی اش و زیر انبوهی از برف و بوران به یک چیز فکر می کرد.به آنچه یگانه هدفش را تشکیل می داد، تنها دلیل بودنش و مایه سرور و افتخار زندگی اش.او به پول فکر می کرد و برای به دست آوردنش از هیچ کوششی دریغ نمی کرد.یکی از نکات بسیار بارز این کتاب توصیفات خارق العاده و بی نظیر تالستوی از گم شدن دو شخصیت اصلی داستان در برف و انتظار آنها برای صبح شدن بود که خواننده با تمام وجود همراه واسیلی و نیکیتا در آن شب سرد و طاقت فرسا می شود.

جملاتی از کتاب :

نیکیتا در این بین با آنکه پنجمین استکان چای خود را نوشیده بود به امید اینکه ششمین چای را برایش بریزند استکان را کناری گذاشت و آن را برنگرداند. اما آبی در سماور باقی نمانده بود و زن میزبان دیگر برایش چیزی نریخت. 61

 واسیلی آندره ایچ بلند شد و برای بیستمین بار دراز کشید. به گمانش این شب پایانی نداشت.با خود فکر کرد: دیگر نباید چیزی به صبح مانده باشد. به ساعتت نگاه کن.روی آرنجها و زانوان خود قرار گرفت، کبریتهایش را درآورد و بنا کرد به افروختن آنها.قاب ساعت را زیر شعله گرفت، به آن نگاه کرد و به چشمان خود اعتماد نکرد. تنها ده دقیقه از نیمه شب گذشته بود و هنوز سراسر شب در پیش بود. با خود اندیشید: وای ! چه شب بلندی!87

 

 

 

کاندید / ولتر

 

نام کتاب : کاندید

نویسنده : ولتر

مترجم : دکتر محمد عالیخانی

در سال ۱۷۵۵ یکی از بدترین فجایع طبیعی قرن هجدهم رخ داد؛ زمین لرزهٔ لیسبون که بیش از شصت هزار نفر را در جا به کام مرگ کشید. این شهر پرتقالی نه تنها بر اثر زمین لرزه، بلکه به علت سونامی متعاقب آن و سپس آتشی که روزها زبانه می‌کشید نابود شد. این رنج و نیستی باعث تزلزل ایمان ولتر به خدا شد. او نمی‌توانست درک کند چطور اتفاقی نظیر این ممکن است جزئی از طرحی بزرگتر در عالم هستی باشد. او مقیاس این درد و رنج را درک نمی‌کرد. چرا خدایی خوب و عادل باید اجازه رخ دادن چنین اتفاقی را بدهد؟ این موضوع را هم درک نمی‌کرد که چرا لیسبون باید هدف چنین حادثه‌ای باشد؟ چرا آنجا و نه جای دیگری؟! تفکر در مورد این مسائل، پایه‌های ایمان او را سست‌تر از پیش کرد.

 

 

برداشت من از کتاب :

ولتر اسم ادبی این نویسنده است و نام اصلی او فرانسوا ماری آروئه  است… البته ولتر در طول عمر خود نام‌های مستعار زیادی را انتخاب کرده و دلیل آن هم، وجود سانسور در دستگاه حکومتی بوده است. در مورد همین اثر جمله‌ای از ولتر هست که می‌گوید، «باید دیوانه باشند اگر فکر می‌کنند که من این را نوشتم. اثری که آن را در سه روز نوشت.ولتر را صاحب قرن و یکی از سازندگان تمدن مدرن بشر دانسته اند و نوول کاندید(ساده دل ) را نیز شاهکار شعور بشر نامیده اند.کاندید در قصر خان بزرگ بارون زندگی می کرد و تحت تعالیم آموزگار خانواده به نام پانگلوس بود که به او علم دین و علم شناخت نظم عالم هستی می داد.او پس از عشق به دختر خان کانگاند از قصر اخراج شد و وارد دنیایی از ناشناخته ها شد.کانگلوس همواره به کاندید می‌آموخت که ما در محیطی سرشار از خوشبختی و خوبی زندگی می‌کنیم اما در بیرون از قصر کاندید اتفاقات زیاد و وحشتناکی را تجربه می کند که با هستی را پر از خوشبختی نمی داند.

جملاتی از کتاب :

 چطور یک علت زیبا موجب یک چنین معلول زشت و نفرت انگیز می شود؟ 22

تیره روزی های فردی موجب رفاه و آسایش عمومی است و بنابراین هرچه مشکلات فرد زیادتر باشد، سعادت جمع بیشتر تامین می شود.25

این ضعف ننگ آلود یعنی تمایل به زنده ماندن شاید زیان بارترین تمایلات بشر باشد. 63

اقرار می کنم هنگامی که درباره این کره خاکی و مردم آن فکر می کنم ، به این نتیجه می رسم که خداوند آن را ، به حال خود رها ساخته و یا اداره آن را به یک موجود شرور واگذارده است. 110

 از صوفی پرسید: جناب آقا ما نزد شما امده ایم تا پاسخ این پرسش خود را بگیریم که چرا اصولا یک حیوان عجیبی به نام بشر خلق شده است؟

 عارف پاسخ داد : شما چرا دلواپس این مسئله شده اید؟ آیا به کار و بار شماها ارتباطی دارد؟

کاندید وارد بحث شدو گفت: پدر معزز شرارت های بی شمار و گوناگونی در این دنیا وجود دارد.

صوفی پاسخ داد: چه تفاوتی دارد که خیر وجود داشته باشد یا شر؟ هنگامی که پادشاه ، یکی کشتی را به مصر مامور می کند، آیا او به راحتی موش هایی که در ان کشتی هست اهمیت می دهد؟

پانگلوس پرسید : پس ما باید چکار بکنیم؟

صوفی : ساکت باش.  177

 

سپاس...

ژاک و اربابش / میلان کوندرا

 

نام کتاب : ژاک و اربابش

نویسنده : میلان کوندرا

مترجم : فروغ پوریاری

 کتاب نمایش نامه ای در 3 پرده است . ژاک و اربابش در سفری هستند که مقصد این سفر معلوم نیست و به گفته ای استعاره از سفر زندگی می باشد . در این سفر ژاک و اربابش از ماجراهای عاشقانه خود و خیانت های همراه با این عشق ها سخن می گویند . ژاک که با ژوستین معشوقه دوستش هم بستر شده و اربابش نیز به همین شیوه مورد خیانت صمیمی ترین دوستش قرار گرفته است . در طول راه ، آن ها وارد مهمان خانه ای می شوند که مارکیز زن مهمان خانه دار نیز از ماجرای عشق نافرجام و انتقامش صحبت می کند .

نمایشنامه «ژاک و اربابش» را منتقدان اروپایی مانیفست «خشم انسان بر جبر و تقدیر» می‌دانند. «کوندرا» در مقدمه این کتاب ادعا کرده است این کتاب یک «وارسیون» است و او در نوشتن این نمایشنامه به شاهکار «دنی دیدرو» یعنی «ژاک قضا و قدری» گوشه چشمی داشته است.
«کوندرا» در مقدمه این کتاب به دلایل اهمیت رمان «ژاک قضا و قدری» اثر «دیدرو» اشاره می‌کند و آن را یک شاهکار دیده نشده در ادبیات جهان به شمار می‌آورد.
او با تاکید بر این که نمایشنامه‌اش یک تقلید از کار «دیدرو» است هرگونه تقلید و بازنویسی در ادبیات را بی‌حاصل می‌شمارد و می‌نویسد: «هدفم دفاع از بکارت واجب الحرمت آثار هنری نیست، حتی شکسپیر هم آثاری را که دیگران خلق کرده بودند بازنویسی کرد.

 

 

برداشت من از کتاب :

 اقتباسی تئاتری و ماهرانه از کتاب ژاک قضا و قدری و اربابش دنی دیدرو که میلان کوندرا در دوران ممنوع القلمی خود و اشغال کشورش چک توسط روسها نوشت. او در مقدمه اثرش گفته است که در اینجا تاکید می کنم تاریخ رمان بدون ژاک قضا و قدری ناقص و نامفهوم خواهد بود.نمایشنامه ای که در آن فراتر از ماجراهای عاشقانه مطالب تامل برانگیزی درباره علت و معلول رخدادها و پدیده ها و خالق بیان شده است.

جملاتی از کتاب :

 ارباب، هیچ یک از ما نمی دانیم که کجا داریم می رویم، حرفم را باور کنید.به قول جناب سروانم همه چیز آن بالا بالاها نوشته شده 24

یک چیزی اذیتم می کند:آیا تو به این دلیل که آن بالا نوشته شده است  آدم رذل و پدرسوخته ای هستی یا اینکه چون آن بالابالاها می دانسته اند که آدم پدرسوخته ای هستی این را نوشته اند؟ کدام علت است و کدام معلول؟25

من مردی بسیار حساس هستم. اما حساسیتم را برای مواقع مناسب نگه می‌دارم. برای آن‌هایی که زیادی حساسیت به خرج می‌دهند، به هنگام نیاز چیزی باقی نمی‌ماند 36

دردی که می‌کشید شایسته تان می‌کند. این درد را با شکنجهٔ ناشی از پشیمانی تان به دست آورده‌اید! 43

ما باید به ارباب که ما را همین‌طور که هستیم خلق کرده‌است عشق بورزیم. اگر به او عشق بورزیم به مراتب خوشبخت تر خواهیم بود. آرام‌تر و مطمئن به نفس تر؛ ولی شما، شما خالق بهتری را می‌خواهید. ارباب، راستش را بخواهید، من این را کفر می‌نامم. 52

مردها به سرعت عاشق می‌شوند و به همان سرعت هم آدم را ترک می‌کنند.53

به خودم دروغ نمی‌گویم. عشق از دلم رخت بربسته. این کشف وحشتناکی است، وحشتناک اما حقیقی است. 57

بدبختی بزرگی است که دیگری را به رغم اینکه دیگر دوستمان نمی‌دارد، همچنان دوست بداریم.57

می‌گفت که کتاب مقدس پر از تکرار است و نیز می‌گفت که هر کس که حرف‌های تکراری بزند، شنوندگانش را ابله فرض می‌کند. آیا آن کسی که آن بالابالاها کل کار نوشتن را انجام می دهد حرفهایش به مقدار شگفت انگیزی تکراری نیست، و آیا او نیز ما را ابله فرض نمی کند... 99

 

آن کسی که سرگذشت‌هایمان را نوشته قاعدتاً باید شاعری بسیار بد، بدترین شاعران، پادشاه و امپراتور شاعران بد بوده باشد! 103

 

 

سپاس...

هملت / ویلیام شکسپیر

نام کتاب : هملت

نویسنده : ویلیام شکسپیر

مترجم : داریوش شاهین

 

 

کتاب هملت، نمایشنامه ای ماندگار و جریان ساز نوشته ی ویلیام شکسپیر است که در زمره ی برترین نمایشنامه های تاریخ ادبیات جهان قرار می گیرد. این نمایشنامه، ساختار داستان های «تراژدیِ انتقام» را پی می گیرد و به ماجرای انتقام گیریِ قهرمان داستان، هملت، از قاتل پدرش، کلادیوس می پردازد. کلادیوس، عموی هملت است و پس از ازدواج با مادر او، پر تخت پادشاهی دانمارک تکیه زده است.چیزی که باعث تمایز هملت با بقیه نمایشنامه هایی می شود که درباره انتقام صحبت می کنند ، این است که عملی که ما از شخصیت هملت انتظار داریم ببینیم، مرتب به تاخیر می افتد. چرا که هملت تلاش می کند نسبت به کاری که می خواهد انجام دهد، به یقین بیش تری برسد.

برداشت من از کتاب :

 سوء ظن هملت شاهزاده دانمارک به مرگ پدرش با دیدن روح او به یقین تبدیل می شود. او که آگاه شده بود عمویش با قتل پدرش با مادرش ملکه گرترود ازدواج کرده است در پی انتقام از او بر می آید و در این میان عشق او بر افیلیا ذهنش را آشفته تر می کند. او باید انتخاب می کرد. انتخاب بین بودن یا نبودن. بودن به قیمت چشم پوشی از خیانت عمو و مادرش و با رذالت زندگی کردن و نبودن به معنی گذشت از عشق افیلیا و مبارزه با شرارت و پلیدی ها..

جملاتی از کتاب :

 به راستی اگر تمام زمین هم پوشای کردار ناپسند شود، سرانجام آنچه باید، پیش چشم آدمیان فاش خواهد شد. 32

بودن یا نبودن بحث در این است! آیا پسندیده تر آنست که تازیانه ها و بلاهای روزگار غدار را با پشت شکسته و خمیده مان متحمل شویم، یا اینکه ساز و برگ نبرد برداشته به جنگ مشکلات فراوان رویم تا آن دشواری ها را از میان برداریم؟ 94

برو به صومعه، برو و در صف تارکان دنیا قرار گیر تا نجات یابی. ولی اگر مصمم به ازدواجی ، با ابلهان ازدواج کن. عاقلان را هرگز رغبتی به ازدواج نیست.چه ، می دانند که شما زنان ، آنها را به حیوانات عجیب و غریبی مبدل می کنید! به همان صومعه برو، و زود هم برو! بدرود. 97

هنگامی که مصمم به انجام کاری شویم ، چنان است که گوئی خویشتن را مقید به ادای دینی کرده ایم.پس همان به ، که از اخذ تصمیم اجتناب ورزیم و خود را بارکش وظایف و تکلیفات گران نکرده معذب نسازیم. پیوسته عزم ما زائیده تاثر و هیجانمان است ولی ان زمان که هیجان و تاثر از ما دور شود، عزممان نیز از میان می رود.این جهان تا ابد پایدار نیست. پس هیچ بعید نیست اگر عشق ما نیز به مناسبت احوال گونه گونمان تغییر پذیرد. تاکنون ما به تجربه نیاموخته ایم که آیا عشق مرشد بخت است یا طالع راهنمای عشق. هنگامی که مردی بزرگ سقوط می کند، حتی آنکس که محبوب و دست پرورده او بوده از وی می گریزد. و زمانی که بینوائی ، به نوائی می رسد و پا به منصه ظهور می نهد، دشمنانش را جمله با خود دوست و یار و هم پیمان می بیند. بدین سبب عشق تابع روزگار و تقدیر است.چه ، آن کس که بی نیاز باشد، ناز کسی را خریدار نیست و از این رو دوستان بی شمار دارد، ولی کسی که به هنگام بینوائی، دست نیاز سوی دوست خود فراخ کند، بی درنگ وی را به دشمنی با خود دعوت می کند. 111

 

سپاس

ایوانف / آنتوان چخوف

 

نام کتاب : ایوانف

نویسنده : آنتوان چخوف

مترجم : دکتر سعید حمیدیان

 

ایوانف، مردی در آستانه میان‌سالی‌ست. انسانی نیکوسرشت و خوش‌قلب که آماج حرف‌ها و افتراهای دوستان و آشنایان قرار می‌گیرد و از خانه و خانواده به‌خاطر بیماری همسرش گریزان‌ست. ساشا، دختر لیبدف شدیدا شیفته ایوانف شده و می‌خواهد او را از این زندگی رنج‌آور و غم‌انگیز نجات دهد. ایوانف مردی اهل مطالعه است و با ادبیات و فلسفه آشناست و در هذیان‌گویی‌های آشفته‌اش، خود را شبیه به هاملت می‌داند.

ایوانف همان‌قدر که شرافت‌مند و صادق است می‌تواند ریاکار و خودپسند هم باشد تا جایی که خود را برتر از تمام خواستگاران ساشای جوان می‌بیند؛ اما ایوانف فرد متزلزل و دردمندی هم هست. او عذاب می‌کشد و از  بیماری خودآزاری رنج می‌برد.

 

برداشت من از کتاب :

 ایوانف با اینکه می دانست همسرش آنا بخاطر عروسی با او از پدر و مادرش دست کشیده و حتی مذهبش را تغییر داده بود اما الان هیچ عشق و ترحمی نسبت به زنش نداشت به جز یک حالت بی تفاوتی و بی میلی و حتی نصیحت ها و انتقادهای هرروزه لووف پزشک جوان به او درباره رفتارش با آنا بی فایده بود. در این گیرو ودار عشق و علاقه ای که بین ساشا و ایوانف شکل می گیرد ناراحتی جسمی و روحی انا را صدچندان می کند تا جایی که در درد دلی که با پزشک جوان می کنداز بی انصافی مردم گله می کند.ایوانف در این باتلاق خودساخته چنان دست و پا می زند که در آخر راه حل را در... چخوف با نوشتن چنین نمایشنامه‌ای، تئاتر نوین را در کشورروسیه بر پایه‌گذاری کرد.

جملاتی از کتاب :

چرا جواب عشق را با عشق نمی دهند، چرا باید راستی را با ناراستی جواب بدهند؟ 36

تولدت مبارک ساشا ، امیدوارم عمر سیر بکنی و هیچوقت دوباره زاده نشوی.54

هیچ وقت برای یک زن از فضائل خودت حرف نزن.بگذار خودشان کشف کنند.69

هرچه رنج بیشتر باشد، عشق بزرگتر است.104

 

سپاس...

گتسبی بزرگ/ اسکات فیتس جرالد

 

نام کتاب : گتسبی بزرگ

نویسنده : اسکات فیتس جرالد

ترجمه : کریم امامی

بسیاری از خوانندگان بر این تصور بودند که چرا این کتاب با اینکه یک رمان عاشقانه با داستانی معمولی است چطور جزء بهترین رمانهای قرن بیستم قرار گرفته است؟ چیزی که گتسبی بزرگ را متفاوت می کند داستان رمانتیکش نیست بلکه تم اصلی آن است که به زوال رویای آمریکایی می پردازد.جرالد در پس داستان رمانتیک خود از این رویا(رویای داشتن زندگی بهتر مرفه تر و کامل تر) سخن می گوید از رویایی که تحقق بخشیدن به آن( رفاه طلبی و لذت جویی) به قیمت قربانی شدن تکامل انسانی و اخلاقیات جامعه تمام خواهد شد

برداشت من از کتاب :

زمانی که گتسبی افسری جوان و بی پول بود با دیزی دختر ثروتمند آشنا می شود و فاصله طبقاتی بسیار زیاد او را ناامید نمی کند و از او زمان می خواهد تا شرایطش را تغییر دهد.در روزهایی که گتسبی تلاش زیادی برای به دست آوردن ثروت می کرد صبر دیزی پایان یافت و با یک وارث میلیونر به نام تام بیوکنن ازدواج کرد.گتسبی پس از این ماجرا وارد کار قاچاق می شود تا آرزو و رویایی ممنوع خود را بدست آورد.باوجود قدرت و ثروت و شهرت و نفوذ فراوانی که دارد قادر به فراموش کردن عشق قدیمی اش نیست چیزی که می توان در شخصیت قباد در سریال شهرزاد یافت.در این رمان نمادهایی همچون دره خاکستر٬ چراغ سبز اسکله و چشمان دکتر اکل برگ است که با دانستن معانی آن بهتر به هنر فیتس جرالد پی می بریم. گتسبی بزرگ در مدارس و دانشگاه های سراسر جهان (در رشته ادبیات آمریکا)به عنوان یکی از کتب استاندارد تدریس می شود.از دیدگاه کسانی که با زندگی اسکات فیتس جرالد آشنا هستند قرابت زیادی بین زندگی واقعی نویسنده و گتسبی وجود دارد

 

جملاتی از کتاب :


پدرم گفت: هر وقت دلت خواست عیب کسی رو بگیری٬ یادت باشه که تو این دنیا ٬ همهٔ مردم مزایای تورو نداشتن.

نادرستی در یک زن چیزی است که آدم هیچوقت از ته دل عیب نمی داند.

گتسبی از روی اضطرار دستش را دراز کرد تا یک مشت هوا به چنگ آورد٬ تا جزئی از نقطه ای که وجود دیزی برایش عزیز ساخته بود برای خود نگاه دارد.

بیایین یاد بگیریم که دوستی مون رو نسبت به یه نفر تا زنده هست بهش نشون بدیم و نه بعد از اونکه مرده.

 

سپاس...

قمارباز / فئودور داستایفسکی

 

نام کتاب : قمارباز

نویسنده : فئودور داستایفسکی

مترجم : جلال آل احمد

راوی رمان قمارباز، آلکسی ایوانویچ است، معلم سرخانه فرزندان یک ژنرال که با آن ها زندگی می کند
ماجرا ازآنجا آغاز می‎شود که شخصیت‎های رمان در انتظار رسیدن خبر مرگ پیره‎زنی هستند که قرار است میراثش به ژنرال برسد. ژنرال با این ثروت می خواهد دل زنی فرانسوی بنام مادام بلانش را به دست آورد. شخصیت‎های دیگر داستان نیز هر یک به نوعی با این ثروت و نیازی که به آن دارند به این ماجرا پیوند خورده‎اند. 
راوی در طول این اقامت‎ها در دام عشق پولینا ، خواهرزن ژنرال، می‎افتد. زنی بوالهوس که به آلکسی مقداری پول قرض داده و او را سر میز قمار می‎فرستد. برد‎های اولیه کام آلکسی را شیرین می‎کند اما اندک زمانی بعد باخت‎ها و تلخ کامی ها از راه می‎رسند
داستایوسکی در قمارباز به جنون سیری ناپذیر انسان برای دست‎یابی به منافع مادی زندگی پرداخته و همچون اغلب آثارش با زبردستی شخصیت‎های چند بعدی داستانش را به لحاظ روان شناختی کالبدشکافی می‎کند.
داستان بااینکه افت وخیز دراماتیک بیرونی خاصی ندارد، اما به لحاظ درونی حاصل انبوهی از وقایع است که به یکدیگر خط وربط دارند و چنان در لایه‎های مختلف روابط شخصیت‎ها با جذابیت روایت می‎شود که از این منظر از خواندنی‎ترین آثار داستایوسکی است
مهم ترین بخش‎های روان پای میز قمار می‎گذرد و داستایوسکی به شکلی تأثیرگذار احساسات متغیر یک قمارباز را در لحظات بردوباخت ترسیم می‎کند. نیچه عقیده داشت آنچه درباره روان‎شناسی آموخته عمدتاً حاصل مطالعه آثار داستایوسکی‎ست؛ رمان قمارباز تأکید دیگری‎ست بر این واقعیت که هیچ نویسنده‎ای در تجزیه وتحلیل روان آدمی به گردپای داستایوسکی نمی‎رسد و خواننده رمان قمارباز درواقع شاگردی‎ست که پای درس روانشناسی استادی همانند داستایوسکی نشسته است

برداشت من از کتاب :

داستایفسکی در روزهایی نوشتن این رمان را شروع کرد که بخاطر باخت در قمار بدهی بالایی داشت و با تمام وجود موضوع رمانش را تجربه کرده بود.اگرچه بخش زیادی از رمان قمارباز درباره روش و‌توصیفات قمار هست اما درواقع شخصیت های داستان در بیرون از قمارخانه درحال قمار هستند.ژنرالی که تمام زندگی اش بستگی به ثروت عمه پیرش دارد.گویی همه آدمها در بازی سرنوشت در حال قمار هستند

جملاتی از کتاب :
من پول را برای خودم احتیاج دارم و مایل نیستم که فقط برای خدمت به سرمایه زنده باشم

 

سپاس ...

سه خواهر / آنتوان چخوف

 

نام کتاب : سه خواهر

نویسنده : آنتوان چخوف

مترجم : دکتر سعید حمیدیان - کامران فانی

سه خواهر دربارهٔ سه دختر یکی از ژنرالهای در گذشته به همراه تنها برادرشان است.این چهار تن که از افراد تحصیلکرده و روشنفکر و زبان دان روسیه آن روزند در محیط محدود روستایی ییلاقی زندگی می کنند و چون نمی توانند سواد و زبان دانی خود را به مردم ساده و عامی روستا نشان دهند ناگزیرند در مجالس میهمانی که برای افراد هم سنخ خود بر پا می کنند دائما جملاتی به زبان فرانسه بپرانند و بر اثر ملالی که به آنها از زندگی در چنین محیطی دست داده هر کدام به دنبال عشقی می رود

برداشت من از کتاب :

اثر سه خواهر شاهکار چخوف در میان نمایشنامه هایش است. ماشا٬ اولگا و ایرنا سه خواهری هستند که با برادرشان آندری در ملکی ییلاقی زندگی می کنند و هرکدام روایتی خاص دارند.مردمی که در واپسین سالهای حکومت نظام پوسیده و خودکامهٔ تزاری انتظار دگرگونی شدید و بنیانکنی را می کشیده اند تا به زندگی سرشار از فقر و مشقت مردم ستمدیده پایان دهد.و چه زیبا چخوفِ واقع نگر با طنزی ماهرانه رذالت ها و یاوه گویی ها را مایهٔ تمسخر قرار داده است

جملاتی از کتاب :

همه مان از یاد می رویم. سرنوشتمان همین است.هیچ کاریش هم نمی شود کرد.و همه آن چیزهایی که حالا به نظرمان جدی و مهم و پرمعنی می آیند٬ یک روزی فراموش می شوند یا به هرحال از اهمیت می افتند.

زندگی مثل همیشه خواهد بود. نه فقط تا چندسال دیگر٬ بلکه تا یک میلیون سال دیگر هم. زندگی عوض نمی شود٬ همیشه یک جور پیش می رود. از قوانین خودش تبعیت می کند که دخلی هم به ما ندارد٬ که نمی توانیم ازش سر دربیاریم.

آدم نباید ازدواج کند. نباید ازدواج کند چون خسته کننده است.

دویست سیصد سال بعد٬ مردم همان طور به زندگی فعلی ما نگاه کنند که ما الان با ترس و تحقیر به گذشته نگاه می کنیم٬ روزگار ما ممکن است به نظرشان نابهنجار و ملال آور و به طور وحشتناکی ناخوش و عجیب بیاید.

خدای مهربان! سالها می گذرد و همه مان برای ابد از میان می رویم و کاملا فراموش می شویم.صورتهامان و صداهامان فراموش می شوند و مردم حتی نمی دانند که روزگاری سه تا آدم مثل ما اینجا بوده اند

 

سپاس ..

 

 

وداع با اسلحه / ارنست همینگوی

 

نام کتاب : وداع با اسلحه

نویسنده : ارنست همینگوی

مترجم : نجف دریابندری

داستان روایت فردریک هنری است که با درجه ستوان در جنگ جهانی اول در بخش آمبولانس‌ها در ارتش ایتالیا خدمت می‌کند

برداشت من از کتاب :

ارنست همینگوی با تجربه واقعی که از حضور در جنگ و زخمی شدن داشت رمانی را نوشت که در آن از خستگی خود و سربازان و افسران از جنگ گفته است.فردریک که با زنی پرستار به نام کاترین آشنا شد در ابتدا هیچ خیال دوست داشتنش را نداشت اما پس از زخمی شدن با نگاهی جدید به او و جنگ نگریست.اگرچه فردریک از جنگ جان به دربرد اما جان او دیگر جان سالمی نیست.مردی که تا اعماق روحش زخمی و خونین شده است.روایت مردی که از جنگ عبور کرد تا زندگی کند اما طوفان های دیگری در انتظارش بود

جملاتی از کتاب:

همهٔ مردم متفکر بی دین اند.

رعیت ها اگر می بینید شعور دارند علتش اینه که از همون اول شکست خورده اند.قدرت دستشون بده٬ آن وقت ببین چه قدر شعور تو کله شون هست.

دنیا همه را در هم می شکند٬ولی پس از آن خیلی ها جای شکستگی شان قوی تر می شود.

اشتباه بزرگ در همین است. در عقل پیران. پیران عاقل نمی شوند ٬ محتاط می شوند‌.

 

سپاس ...

مرگ فروشنده / آرتور میلر

 

نام کتاب : مرگ فروشنده

نویسنده : آرتور میلر

مترجم : عطالله نوریان

 

نمایشنامه فاجعهٔ زندگی مردی است که به گفتهٔ نویسنده بر نیروهای زندگی نظارت و اختیاری ندارد. داستان تاملی بر زندگی انسانهایی است که تنها وقتی مطرح هستند که سود می رسانند و سپس در خلا رها می شوند

برداشت من از کتاب:

چالش بزرگ زندگی ویلی لومان زمانی شروع می شود که پس از ۳۴ سال کار فروشندگی برای موسسه واگنر توسط پسر واگنر پیر اخراج می شود چون از کارافتاده شده است.نظام سرمایه داری تا زمانی که انسان می تواند سود برساند به او توجه می کند و پس از پایان تاریخ خدمتش او را مثل میوه ای که عصاره اش را مکیده به دور می افکند.مردی که برای فرار از واقعیت تلخ به خاطرات شیرینش پناه می برد و بین گذشته و حال در خلا بسر میبرد.کوششی عبث برای پی بردن به چراهای زندگیش

جملاتی از کتاب :
آدم یه عمر زحمت می کشه تا یه خونه بخره٬ بعد از اون همه زحمت٬ مالک خونه میشه.اما هیچکی نیست٬ تو خونه زندگی کنه.

دنیا مثل صدف مروارید می مونه! اما این صدف رو آدم نمی تونه روی تشک رختخواب باز کنه!

آدم می تونه پرتقالو بخوره و پوستشو بندازه دور٬ اما آدم که پرتقال نیس

 

 

سپاس ...

 

کاترین کبیر / هانری توایا

نام کتاب : کاترین کبیر

نویسنده : هانری تروایا

مترجم : نادعلی همدانی

 

کاترین دوم که بعدها ملقب به «کاترین کبیر» گردید، شاهزاده خانمی از یکی دربارهای کوچک کشور آلمان بود که بر حسب توصیه فردریک پادشاه پروس به دربار روسیه راه یافت و به عقد ازدواج پطر سوم خواهرزاده ملکه الیزابت، امپراطریس روسیه درآمد.پطر سوم که مردی کم عقل و سفیه بود پس از آن که به عنوان امپراطور تاج شاهی کشور روسیه را بر سر نهاد، با اعمال و حرکات غیر منطقی خود طوری عرصه را بر روحانیون، نظامیان و آحاد مردم آن کشور تنگ کرد که همگی بالاتفاق خواهان عزل وی شدند و متعاقب این امر کاترین با همدستی عده ای از درباری ها و نظامیان با انجام یک کودتا، پطر را عزل و خود به عنوان کاترین دوم ملکه روسیه تاج گذاری کرد

برداشت من از کتاب :
روزی که سوفی به دنیا می آید مادرش از اینکه نتوانسته پسری به دنیا بیاورد بسیار غمگین است و به نوزاد توجهی ندارد.دختری که بعدها به قدرتمندترین زن روسیه تبدیل می شود.او برای یادگیری زبان روسی آنقدر شب نشینی کرد تا اینکه به سختی بیمار شد.کاترین با اراده پولادین برای رسیدن به قدرت طوفانهای سهمگینی را سپری کرد.او معتقد بود که جمعیت را باید میلیون میلیون شمرد.باید مرزها را بدون توجه به افراد جابه جا کرد .مهر و ملاطفت یک فضیلت و اخلاق حکومتی نیست. در روزگاری که اربابان با دهقانان روسی در بهترین وضع همچون حیوان رفتار می کردند کاترین کبیر ثروت زیادی را صرف عشاق خود می کرد و غرق در لذتهای خود بود و تاریخ همچنان تکرار می شود. تکرار دیکتاتورهای زمان که فقط با گذشت زمان پی به جزئیات زندگی آنها می بریم. در زمان حیات کاترین دوم و روزهایی که قیمت یک سگ نژاده دوهزار روبل٬ قیمت یک دهقان سیصد روبل و قیمت یک دختر جوان دهاتی کمتر از صد روبل بود مردم تیره بخت و فقیر با هیجان و اشک در چشم او را مادر عزیز بخشندهٔ مهربان روسیه می نامیدند و برای او هورا می کشیدند.

جملاتی از کتاب :
من برای این ملت می توانم از پِهن هم شاه بسازم.

از میان همه کسانی که برابر پوتمکین زنده سر تعظیم فرود آورده اند٬ هیچکس به فکر تعظیم در برابر پوتمکین مرده نیست.

کاترین ضمن سلطنت٬ پی برده است که قرار دادن ناگهانی این ملت معتاد به بردگی در برابر مغاک نورانی آزادگی و استقلال چه خطری خواهد داشت.این ملت٬ که قرنهاست از هرگونه مسئولیت و ابتکار و نوآوری تخلیه شده٬ آیا با آزادی ازقیادت و قیومیت دچار جنون نخواهد شد؟ و آیا تاسف امنیت و آسایشی را که در خدمت یک ارباب قدرتمند داشته نخواهد خورد؟

زندگی در نظر او همیشه عبارت از یک رابطهٔ قدرت بین افراد است.ضعفا باید از بین بروند

 

 

سپاس ...

جاناتان مرغ دریایی/ ریچارد باخ

 

 

نام کتاب : جاناتان مرغ دریایی

نویسنده : ریچارد باخ

مترجم : کاوه میرعباسی

سرگذشت این مرغ دریایی بلند پرواز، نزدیک پنجاه سال است که میلیون ها نفر را محسور خود کرده است
جاناتان، مرغ دریایی، کتابی است سرشار از امید. داستان پرواز و رهایی. داستان چگونه پریدن و چگونه دل کندن، داستان رها کردن و شکستن تمام عادات. یک داستان نمادین که میشود از آن اوج گرفتن را آموخت. اینکه هرگز نباید مایوس شد و دست از تلاش کشید

بدون شک داستان جاناتان الهام‌بخش همه‌ی آدم‌هایی است که به نحوی متفاوت هستند و جامعه به همین دلیل متفاوت بودن حاضر نیست آن‌ها را بپذیرد. الهام‌بخش آدم‌هایی که به مسئله‌ی زندگی فکر می‌کنند و می‌خواهند معنایی برای آن پیدا کنند

برداشت من از کتاب :
وقتی که مرغان دریایی برای سیرکردن شکم پرواز می کردند جاناتان مرغ دریاییِ خاصی بود که خوردن برای او مهم نبود بلکه به پرواز اهمیت می داد.مادرش از او خواست همرنگ جماعت شود. به خورد و خوراک توجه کند و به او گفت پسرکم از لاغری شده ای یک مشت پر و استخوان.جاناتان هرگز نتوانست مانند مرغان دیگر زندگی کند و راه خود را انتخاب کرد و به همین دلیل از گله مرغان دریایی اخراج شد.او برای زندگی مفهومی والاتر و مقصودی برتر یافت و به دنبال رویایش رفت

جملاتی از کتاب :

هزاران سال دنبال کله ماهی ها به هر کنج و گوشه ای سرک کشیده ایم٬ ولی حالا دلیلی برلی زیستن داریم: یادگیری٬ کشف٬ نیل به آزادی! بهم یک کم فرصت بدهید ٬ بگذارید نشان تان بدهم چی پیدا کرده ام.

حتی تصورش را هم نمی توانی بکنی که چند تا زندگی را پشت سر گذاشته ایم تا برای اولین دفعه به ذهن مان خطور کرد که زندگی فقط خوردن یا جدال یا کسب قدرت در گله و قبیله نیست! هزارتا زندگی را٬ ده هزار تا زندگی را! و بعدش صدهزارتا زندگی دیگر را تا کم کم شروع کردیم بفهمیم که چیزی هم به اسم کمال وجود دارد٬ و باز صدتا زندگی دیگر را پشت سر گذاشتیم تا به این ادراک برسیم که هدف مان از زیستن کسب کمال است و عرضه ی آن به عالمیان.

بهشت یک مکان نیست٬ زمان هم نیست. بهشت یعنی رسیدن به کمال.

مرغی که بلندتر پرواز کند دورتر را می بیند.

سخت ترین کار دنیا این است که پرنده ای را متقاعد کنی که آزاد است

 

سپاس ...

 

درک یک پایان/ جولین بارنز

نام کتاب : درک یک پایان

نویسنده : جولین بارنز

مترجم : حسن کامشاد

 

تونی وبستر عادی بودن زندگی‌اش را پذيرفته: كار و بازنشستگی، ازدواج و طلاقی دوستانه. اما او هم مثل ما جوانی‌اش را درون خود نگه داشته و به سالمندی رسيده است. مهمترين واقعۀ عمرش دوستی با ايدريئن تيزهوش و مستعد فاجعه است؛ مريد آلبر كامو. چهل سال بعد دفتر خاطرات همين دوست كه طبق وصيتنامه به او واگذار شده، او را برمی‌انگيزد تا زندگی خود را بازخوانی كند. درك يك پايان برندۀ مهمترين جايزۀ ادبی بريتانيا در سال 2011 شد. اين داستانی است كه با انسان قرن بيست و يكم سخن می‌گويد

برداشت من از کتاب :

وبستر در شروع کتاب می گوید کوچک ترین لذت یا کوچک ترین درد کافی ست تا انعطاف پذیری زمان را به ما بیاموزد.او به گذشته نگاهی عمیق می اندازد و با ذهنی خنک در رفتارهای خود و اطرافیانش دقیق می شود و خواننده کتاب را به تدبر در اعمالش ترغیب می کند

جملاتی از کتاب :

آموزگاران و پدر و مادران به نحوی آزارنده پیوسته به ما یادآور می شدند که آنها هم روزگاری جوان بودند٬ از این رو به آنچه می گویند اطمینان دارند. اصرار می ورزیدند که نوجوانی صرفا برهه ای از زندگی ست. این دوره را پشت سر می گذارید؛ زندگی واقعیت و واقع نگری را یادتان می دهد. اما آن زمان ما نمی پذیرفتیم که آنها اصلا شبیه ما بوده باشند٬ و تردید نداشتیم که ما زندگی را و حقیقت را٬ اخلاق را٬ هنر را به مراتب روشن تر از بزرگ ترهای سازشکارمان دریافته ایم.

ازدواج یک وعده غذای طولانی و ملال آور است که دسر آن را اول می خورند.

تاریخ دروغ فاتحان نیست. تاریخ بیشتر خاطره های بازماندگان است٬ که اغلب شان نه فاتح اند نه مغلوب.

پا که به سن می گذارید٬ انتظار کمی آسایش دارید٬ نه؟ فکر می کنید استحقاقش را دارید.به هرحال ٬ من این جور فکر می کردم. ولی بعد می فهمید که زندگی پاداش شایستگی سرش نمی شود.

هرچه عمر رو به پایان می رود٬ کمتر می خواهی آن را تلف کنی.

بعضی زن ها اصلا مرموز نیستند٬ ولی ناتوانی مردها برای درک آنها مرموزشان می کند.

ظاهرا یکی از تفاوت های جوانی و سالمندی این است که وقتی جوانیم آینده های مختلفی برای خود اختراع می کنیم٬ و وقتی پیر می شویم ٬ گذشته های مختلفی برای دیگران.

هرچه بیشتر می آموزی٬کمتر می هراسی

گاهی فکر می کنم مقصود زندگی آشتی دادن ماست با مرگ آتی. از طریق فرسایش تدریجی ما٬ با نشان دادن به ما که زندگی هرچه هم به درازا بکشد٬ آن طورها که تعریف می کنند نیست

 

 

سپاس ...

مردی به نام اوه / فردریک بکمن

 

 

نام کتاب : مردی به نام اوه

نویسنده : فردریک بکمن

مترجم : فرناز تیمورازف

 

پیرمردِ عبوس و ترش‌روی ۵۹ سالهٔ محله است که به همسایه‌ها و دیگران روی خوش نشان نمی‌دهد و در فکر خودکشی است. در یکی از همان روزهای معمولی، پروانه و خانواده‌اش به خانهٔ روبه‌رویی نقل مکان می‌کنند. مدتی بعد، تصادف سرنوشت‌سازِ آن‌ها با صندوق پستیِ اُوه، مقدمه‌ای می‌شود به دوستیِ غیرمنتظرهٔ پروانه با اُوه. زندگی تکراریِ اُوه با آمدن آن‌ها تغییر بزرگی کرده و آن پیرمرد سالخورده را به چالش می‌کشد
برداشت من از کتاب : شاید اگر با دقت به اطرافمان نگاه کنیم آدم هایی چون اُوه را ببینیم و شاید هم تا حالا با آنها هم کلام هم شده ایم اما با خواندن این کتاب مطمئنا بیشتر از پیش اینگونه افراد توجه ما را به خودشان جلب خواهند کرد. اُوه مردی سخت و نفوذ ناپذیر بود که براساس نظم و قوانین خاصی زندگی می کرد و یاد گرفته بود که همیشه مسئولیت پذیر باشد. پیرمردی که بقیه مردم او را سرد و بی احساس می پنداشتند اما در درونش دنیایی کشف نشده وجود داشت که با ورود پروانه زنی ایرانی به داستان مسیر زندگی اُوه تغییر پیدا می کند. رابطه اُوه و همسرش سونیا بسیار زیبا توصیف شده بود و همچنین رابطه ای که اُوه با همسایگانش داشت. کتابی خوش خوان با طنزی دلچسب و آموزنده که حضور یک شخصیت ایرانی به نام پروانه خواندن این رمان را برای ایرانی ها جذاب تر کرده است تا با نگاه یک نویسنده خارجی به یک زن ایرانی بیشتر آشنا شویم.

جملاتی از کتاب:


وقتی كسی را از دست می دهيد ، دلتان برای خاطرات عجيبش تنگ می شود

مرگ مسئله عجیبی است. آدم‌ها در کل عمرشان جوری زندگی می‌کنند که انگار مرگ اصلاً وجود ندارد، در صورتی که بیشتر وقت‌ها مهم‌ترین دلیل زندگی است

و زمان هم مسئله عجيبی است. بيشترمان فقط به خاطر زمانی زندگی می كنيم كه پيش رو داريم. برای چند روز ديگر ، چند هفته ديگر، چندسال ديگر. يكی از دردناك ترين لحظه ها در زندگی احتمالا لحظه ای است كه آدم می بيند سال های پيش رويش كمتر از سال های پشت سرش هستند و وقتی زمان زيادی برايش نمانده باشد دنبال چيزهايی می گردد كه به زندگی كردن بيرزد. شايد خاطرات.بعدازظهرهای آفتابی با کسی که آدم دستش را می گرفت٬ بوی غنچه های تازه شکفته باغچه٬ یکشنبه های توی کافه٬ شاید نوه های کوچولو. آدم راهی پیدا می کند تا به خاطر آینده شخص دیگری زندگی کند٬ ولی در مورد اُوه چنین نبود٬ چون وقتی سونیا او را تنها گذاشت او هم مُرد. از زندگی کردن دست کشید.غم و اندوه پدیده عجیبی است

 

سپاس...