جشن بی معنایی
![]()
نام کتاب : جشن بی معنایی
نویسنده : میلان کوندرا
مترجم : الهام دارچیینیان
این نویسنده ی بزرگ در رمان آخرش به سردرگمی تحمل ناپذیر انسان در جست و جوی معنا می پردازد و عمیقا درباره ی پرسش های دشوار معنای هستی اندیشه می کند. او دست بر تنهایی آدمها گذاشته است و در زیر نوری روشن کنندهتر، به مهمترین مسائل دنیا و بشریت می پردازد، بی آنکه حتی جمله ای جدی به کار برد، گویی شیفته واقعیت های دنیای معاصر است، اما از واقع گرایی دوری می جوید.
برداشت من از کتاب :
جشن بیمعنایی کتابی است که میلان کوندرا در 84 سالگی به نگارش درآورده و در آن آخرین دیدگاه او را درباره پوچی تاریخ و روابط انسانها می خوانیم.کوندرا در این اثر به تنهایی آدم ها در دنیای پر از هیاهو می پردازد.او بی معنایی را جوهر زندگی می داند...
جملاتی از کتاب :
گاهی بی اعتنایی آدم ها تا چه اندازه می تواند آرامش بخش باشد، وقتی مطمئنی کسی تو را نمی پاید،چه سبک بالی ؛ 17
پس از مرگ، هنوز چندسالی در یاد کسانی که ما را می شناختند، زنده ایم و گویی زندگی می کنیم، اما با سرعت تغییر دیگری رخ می دهد: تازه درگذشتگاه، کهنه می شوند، دیگر کسی به خاطرشان نمی آورد، در دل نیستی فرو می روند و ناپدید می شوند؛ فقط و فقط تعداد بسیار اندکی از آنان نامشان در خاطره ها به یاد می ماند.33
وقتی آدمی به سوی مرگ پیش می رود دیگر حوصله ندارد به چیزهایی که در راه جا می گذارد فکر کند. 50
خود را مقصر دانستن یا ندانستن؟ به گمانم، مسئله این است. زندگی سراسر جنگ است، جنگ آدم ها علیه آدم ها. اما چرا این جنگ در جامعه ای کم و بیش متمدن به وقوع می پیوندد؟ آدم ها نمی توانند همین که چشم شان به هم می خورد ، جفت پا از روی هم بپرند پس سعی می کنند انگ مقصر بودن بزنند.آن کس که موفق می شود دیگری را مقصر قلمداد کند، پیروز این جنگ است و آن کس که به تقصیر خود اعتراف می کند بازنده . 51
آدمیزاد یعنی سراسر تنهایی و دیگر هیچ! یک جور تنهایی احاطه شده با تنهایی ها 69
چه لذتی دارد که دل مشغول چیزی که آن بالاهاست نباشی ، چه لذتی دارد که در همین دنیای دون روی زمین باشی. 74
همه ی رویاپردازی ها یک روز به پایان می رسد، پایانی گریزناپذیر و ناخوانده. نمی دانید نادانان؟ 79
دیر زمانی است که دریافته ایم دگرگون کردن دنیا محال است، نوسازی دنیا محال است، دنیا دارد چهارنعل به پیش می تازد و مهار این اسب سرکش محال است.پس برای محافظت از خود تنها یک راه وجود دارد و آن هم جدی نگرفتن دنیا است. 81
فقط از بلندای شادی بی پایان است که می توانی آن را پایین، حماقت جاودانه ی آدم ها را ببینی و به آن بخندی 83
صدای مادرش را می شنید که می گفت : من روراستم. همیشه از اینکه موجودی را به این دنیا بیاورم وحشت داشتم، موجودی که خودش درخواست آمدن نکرده بود. اطرافت را نگاه کن : یک نفر از همه ی این آدم ها که می بینی به اراده ی خودش به این دنیا نیامده. البته آن چه می گویم حرف تازه ای نیست و حقیقتی پیش پا افتاده است. آن قدر پیش پا افتاده و بی مزه شده که دیگر این حقیقت را نه می بینیم و نه صدایش را می شنویم. همه ی دنیا درباره ی حقوق بشر وراجی می کنند. چه شوخی مسخره ای! هستی تو بر هیچ حقی بنا نشده. این سینه چاکان حقوق بشر حتی اجازه نمی دهند به اراده ی خودت به زندگی ات پایان دهی. آدم ها را نگاه کن! نگاه کن ! دست کم نیمی از آدم ها که می بینی زشتند! زشت بودن نیز جزو حقوق بشر است؟ و می دانی چه دشوار است بار زشت بودنت را همه عمر بر دوش بکشی؟ بی وقفه ، بی آن که بتوانی دمی بیاسایی؟ جنسیتت هم همینطور، خودت جنسیتت را انتخاب نمی کنی و نیز رنگ چشمانت را. نه هزاره ای را که در آن به دنیا آمده ای. نه زادگاهت را. نه مادرت را. هیچ و هیچ. حقوقی که یک انسان می تواند از آن ها برخوردار باشد، چیزهای عبثی هستند که هیچ دلیلی ندارد به خاطرشان بجنگی یا بیانیه های آتشین بنویسی! تو این گونه که هستی، این جایی چون من ضعیف بودم. تقصیر من است. خواهش می کنم مرا ببخش.104
بی معنایی، دوست من ، جوهر زندگی است. همیشه و همه جا با ماست. حتی جایی که کسی نمی خواهد ببیندش، حی و حاضر است: در فجایع گوشه و کنار دنیا، در جنگ های خونین، در سخت ترین مصیبتها. شهامتی بسیار تا بتوان در شرایط سخت و غم انگیز بی معنایی را بازشناخت و به اسم صدایش زد. 113
سپاس...


