چنین گفت زرتشت / فردریش نیچه
نام کتاب : چنین گفت زرتشت
نویسنده : فردریش نیچه
مترجم : داریوش آشوری
کتاب چنین گفت زرتشت را نیز میتوان شناختهشدهترین و محبوبترین نوشتهی وی در میان فلسفهدوستان ایرانی بهشمار آورد. این کتاب که دارای بنمایههای فلسفهی اگزیستانتیالیستی است، یکی از بهترین نوشتهها و رمانهای فلسفی است که البته شاید خواندنش برای خوانندگان تازهکار قدری سنگین و پیچیده باشد.
زرتشت را میتوان بهنوعی خود نیچه دانست، چراکه زرتشتِ این کتاب، خود نیچه در عالم واقع است؛ فردی است در خود، که در کنج عزلت نشسته و در پی رسیدن به راه جاودانگیست.
برداشت من از کتاب :
کتابی برای همه کس و هیچ کس . مترجم اثر می گوید این کتاب با جان آدمی سروکار دارد کتابی که می خواهد دری به روی جاودانگی و بی کرانگی باشد و انسان را از تنگنای جهان روزمره ی احساس و کوته بینی عقل خودبنیاد برهاند.
زرتشت می گفت زیستن در میان آدمیان را از زیستن در میان جانوران خطرناک تر یافته ام. پس از ده سال زندگی در غار از کوه پایین آمد و به میان مردم رفت و به نقد زندگی روزمره مردمان پرداخت.
جملاتی از کتاب :
ای دوست به شرفم سوگند نه شیطانی است و نه دوزخی، روانت از تنات نیز زودتر خواهد مرد پس دیگر از هیچچیز مترس! 29
زن را هنوز توان دوستی نیست. زنان هنوز گربه اند و پرنده ، یا ، دست بالا، ماده گاو 70
شیرین ترین زن نیز تلخ است 78
به سراغ زنان می روی؟ تایانه را فراموش مکن! 80
آنچه شما عشق می نامید، دیوانگی هایی ست کوتاه و زناشویی تان حماقتی ست دراز ، پایان بخش این دیوانگیهای کوتاه ! 83
بسیاری چه دیر می میرند و اندکی چه زود! اما بهنگام بمیر! 84
با آدمیان زیستن دشوار ، زیرا خاموش ماندن بسی دشوار است. 102
عدالت با من چنین می گوید : انسان ها برابر نیستند. و برابر نیز نخواهند شد! 114
خاموش ترین کلامهایند که طوفان می زایند. 162
عشق خطری ست در کمین تنهاترین کس. 170
هرچه انسان در زندگی ژرف تر بنگرد ، در رنج ژرف تر نگریسته است . 172
از میان این مردم می گذرم و چشمانم را باز می گذارم. آنان کوچک تر شده اند و هرچه کوچک تر می شوند.
در میان مردم کوچک دروغ بسیار است. 184
اینجا مردانگی کم است. از اینرو زنانشان را مردوار میآرایند. زيرا تنها آن کس زنانگی را در زن آزاد میکند که چندان که بايد از مردی بهرهور باشد. 184
و کیست که تمام دریافته باشد که زن و مرد چه بیگانه اند باهم! 205
آن چه دشوار است تاب اوردن انسان است و بس! کشف انسان دشوار است و از همه دشوارتر کشف خویشتن 210
آن که می خواهد روزی پریدن آموزد ،نخست می باید ایستادن و راه رفتن و دویدن و بالا رفتن و رقصیدن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نی کنند! 211
زندگی برای چه ؟ همه چیز باطل است! زندگی ، یعنی خود را سوزاندن و هرگز گرم نشدن. 221
در میان گوشه نشینان و بزچرانان زیستن خوش تر تا زیستن در میان نامردمان زراندود دروغین رنگین. 263
به شهادت عابدترین مردم ، خدا می باید جاویدان باشد. و آن کس که این همه وقت دارد باید وقت گذرانی کند. آن هم به کندترین و احمقانه ترین وجه ممکن. و چنین کسی می تواند در چنین جهتی گام های بلند بردارد 238
آن چه کامل شده است، هر آن چه رسیده است ، مرگ می خواهد! درود ، درود بر تیغ انگوربر ! اما آنچه نارسیده است ، زیستن می خواهد، دردا !
رنج می گوید : < گم شو ! برو ، ای رنج ! > اما هر آن چه رنج می برد ، زیستن خواهد تا رسیده و شاد و مشتاق شود؛ مشتاق چیزهای دورتر ، برتر ، روشن تر . آن چه رنج می برد ، چنین می گوید : من خواهان وارث ام ، خواهان فرزند ام ، خود را نمی خواهم.
لذت نه خواهان وارث است نه فرزند. او خود را می خواهد، جاودانگی را . بازگشت را. او همه چیز را جاودانه همان گونه که هست می خواهد. 346
سپاس...

