نویسنده : پیامبر و دیوانه

نویسنده : جبران خلیل جبران

مترجم : نجف دریابندری

 

ماجرای کتاب پیامبر این‌گونه آغاز می‌شود که «المصطفی» یا به قولی «برگزیدهٔ دردانه» بعد از ۱۲ سال زندگی در شهر خیالی نویسنده یعنی اُرفالس، قصد ترک آن دیار و مردمانش را دارد و هنگام خداحافظی به آخرین سؤال‌های مردم اُرفالس پاسخ می‌دهد. هر سؤال به همراه پاسخی که المصطفی می‌دهد یک بخش از کتاب را تشکیل می‌دهد. این پرسش‌ها در واقع مسائل روزمرهٔ انسان و هر آنچیزی است که انسان در دنیا خود را با آنها مواجه می‌‌بیند و در پی درک کردن آن است. بخش دوم این کتاب «دیوانه» نام دارد و با داستان دیوانه شدن راوی، این‌گونه آغاز می‌شود: «یک روز بسیار پیش از آنکه خدایان بسیار به دنیا بیایند از خواب عمیق بیدار شدم و دیدم همه‌ٔ نقاب‌هایم را دزدیده‌اند همان هفت نقابی که خود ساخته بودم و در هفت زندگیم به چهره می‌نهادم. پس بی‌نقاب در کوچه‌های پر از مردم دویدم و فریاد زدم: دزد، دزد، دزدان نابکار. مردان و زنان بر من خندیدند و پاره‌ای از آنها از ترس من به خانه‌‌هایشان پناه بردند و چنین بود که من دیوانه شدم.»
کتاب پیامبر و دیوانه شامل داستان‌های کوتاه و پرتمثیلی است که بیش از پیش قلم قوی و زیبای جبران خلیل را نشان می‌دهد. مضمون داستان‌ها همچنان عارفانه و البته شاعرانه است.

 

برداشت من از کتاب :

 مصطفی موقع ترک دیاری که زمان رفتن از آنجا فرا رسیده بود با سوالهایی از مردم آنجا مواجه می شود و با پاسخ های قابل تامل از خود یادگاری جاودانه باقی می گذارد. و حکایت دیوانه ای که از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسید. سفر به دنیایی متفاوتی که جبران خلیل با هنرمندی خلق کرده است.

جملاتی از کتاب :

هنگامی که مهر شما را فرا می خواند ، از پی اش بروید ، اگر چه راهش دشوار و ناهموار است. 39

اگر از جان خود چیزی بدهید ، آنگاه به راستی می دهید. 47

هر آنچه داری روزی داده خواهد شد؛ پس هم امروز بده ، تا فصل دهش از آن تو باشد ، نه از آن میراث خوارانت. 49

فراموش مکنید که پوشیدگی سپری ست در برابر چشم ناپاکان. و هنگامی که ناپاکان دیگر در میان نباشند ، پوشش چیست به جز اسارت و آلایش روح؟  و فراموش مکنید که زمین از پای برهنه شما لذت می برد و باد دوست می دارد که با گیسوان شما بازی کند. 65

بسیاری از سخنان شما اندیشه را نیمه جان می کنند. زیرا که اندیشه پرنده ای ست آسمانی ، که در قفس سخن شاید به راستی بال هایش را باز کند ، ولی به پرواز در نمی آید. 92

کسانی که ما را می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند 136

 

 

سپاس ...