برداران کارامازوف / فئودور داستایفسکی

 

نام کتاب : برداردان کارامازوف

نویسنده : فئودور داستایفسکی

مترجم : صالح حسینی

 

برادران کارامازوف (به روسی: Братья Карамазовы) رمانی از داستایوفسکی نویسندهٔ شهیر روسی است. برادران کارامازوف مشهورترین اثر داستایوسکی است که نخستین بار به صورت پاورقی در سال‌های ۸۰–۱۸۷۹ در نشریه پیام‌آور روسی منتشر شد. گویا این رمان قرار بوده قسمت اول از یک مجموعه سه‌گانه باشد اما نویسنده چهار ماه بعد از پایان انتشار کتاب درگذشت.

داستان کتاب ماجرای خانواده‌ای عجیب و شرح نحوهٔ ارتباطی است که بین فئودور کارامازوف، پیرمرد فاسدالاخلاق و متمول با سه پسرش به نام‌های میتیا، ایوان و آلیوشا و پسر نامشروعش به نام اسمردیاکوف وجود دارد. برادران کارامازوف رمانی فلسفی است که به طور عمیقی در حوزهٔ الهیات و وجود خدا، اختیار و اخلاقیات می‌پردازد. از زمان انتشار این رمان توسط بسیاری از اندیشمندان و دانشمندان همانند آلبرت اینشتین، زیگموند فروید، مارتین هایدگر، کورت ونگات، لودویگ ویتگنشتاین و پاپ بندیکت شانزدهم مورد تحسین قرار گرفته است و به عنوان یکی از بهترین اثرها در ادبیات شناخته شده است.

برداشت من از کتاب :

شاهکار داستایفسکی که با واکاوی روح و روان شخصیت هاش خواننده را در فکری عمیق فرو می برد. روایتی از فقر و اندوه ، عشق و شهوت و حرص و طمع و انتقام . سه برادری که پدر هرکدام را به نوعی تنها گذاشت و  اسمردیاکف فرزند ناخواسته ای که سالها سکوت کرد و آشپز مخصوص پدر شد. فصل مفتش اعظم که شاید هرگز تکرار نشه که در آن مسیح توسط اسقف اعظم بازجویی و محاکمه میشه و حتی اجازه حرف زدن ودفاع از خود رو به او نمیده. همچنین فصل شیطان، بختک ایوان که در آن ایوان با شیطان گفتگو می کنه و نگاه شیطان به مقوله گناه و عذاب وجدان بسیار خواندنی هست.

 

جملاتی از کتاب :



ایمان در آدم واقع بین، از معجزه نشات نمی گیرد بلکه معجزه از ایمان نشات می گیرد.   برادران کارامازوف / ص  45


در  کل دنیا چیزی نیست که آدمیان را وادارد همسایه شان را  دوست بدارند، در طبیعت قانونی نیست که آدمی را به دوست داشتن بشریت موظف کند، و اگر تا کنون بر روی زمین عشقی وجود داشته، مربوط به قانون طبیعی نبوده، بلکه به این دلیل بوده که آدمیان به بقا ایمان داشته اند. برادران کارامازوف / ص 103


اگر قرار بر این باشد که ایمان به بقا در بشر از میان برداشته شود، نه تنها عشق بلکه هرگونه نیروی زندهٔ نگهدارندهٔ زندگی دنیا به یکباره از ریشه می‌خشکد. بعلاوه، چیزی غیراخلاقی نیست و همه چیز، حتی آدمخواری هم، مجاز می‌شود.  برادران کارمازوف / ص 103


آخرین پیغام من به تو اینست : سعادت را در غم بجوی.  برادران کارامازوف / ص  113


خداوند خدا فرصت بسیار اندکی به ما داده، فقط بیست و چهار ساعت در روز، طوری که آدم حتی وقت ندارد خواب سیری بکند، تا برسد به اینکه از گناهانش توبه کند.  برادران کارامازوف / ص 187


آدمی همیشه می تواند در هر زنی چیز جالبی بیابد که در زنی دیگر آن را نمی یابد. تنها باید دانست که چطور یافتش، نکته در این است. استعداد در اینست!

به نظر من زن زشت وجود ندارد. نَفس زن بودنش، نصف ماجراست. ولی چه کار کنم این را بفهمید؟ حتی در پیر دخترها هم چیزی می یابید که به خود می گویید این مردها چقدر احمق بوده اند که به آنها توجه نکرده اند و گذاشته اند پیر شوند. برادران کارارامازوف / ص  196


مردم گاهی از ستمبارگی بهیمی دم می‌زنند، اما این بی‌انصافی و تهمت بزرگی در حق بهائم است؛ جانور نمی‌تواند به ستمبارگی انسان باشد، که ستمش بسیار هنرمندانه است. ببر فقط می‌درد و به دندان می‌کشد، از او جز این برنمی‌آید. هرگز به فکر میخ‌کردن مردم با گوش نمی‌افتد، حتی اگر قادر به چنین کاری باشد.  برادران کارامازوف / ص 335


دنیا بر پایهٔ پوچی‌ها استوار است، و بی‌آن شاید هیچ‌چیز تحقق نمی‌پذیرفت.  برادران کارامازوف / ص 342

انسان آنقدرها که در جستجوی اعجاز است در جستجوی خدا نیست. و چون آدمی نمی‌تواند تاب بیاورد که بی‌معجزه بماند، دست به خلق معجزات تازه می‌زند و به پرستش جادو و جنبل رو می‌آورد.  برادران کارامازوف / ص 359


برای دگرگون کردن دنیا، برای بازآفرینی آن، انسانها به لحاظ روانی باید به راهی دیگر بیفتند. تا آن زمان که در صورت واقع برادر همه نشده باشی، برادری تحقق نمی یابد. هیچ گونه آموزش علمی، هیچ گونه نفع همگانی، به انسانها نخواهد آموخت که ملک و امتیازات را با توجهی یکسان به همه تقسیم کنند. هرکسی سهم خویش را بسیار اندک خواهد انگاشت، و همیشه حسد و شکایت و دعوا در کار خواهد بود. می پرسی چه وقت تحقق می یابد، اما نخست باید وارد دوران جدایی بشویم. این جدایی که در همه جا بال گسترده، و بالاتر از همه در عصر ما - کاملا بسط نیافته، هنوز به حد خود نرسیده. چون هرکسی در تلاش است فردیتش را جدا نگهدارد، می خواد کمال ممکن زندگی را برای خودش حفظ کند؛اما در همان حین تمامی تلاشهایش منتهی به رسیدن به کمال زندگی نمی شود، بلکه به نابودیش می انجامد، چون به جای شناخت خویش سر از جدایی کامل در می آورد. تمامی بشریت در عصر ما به اجزاء منقسم گشته است، همه سر در کار خود دارند، هرکسی خود را دور نگه می دارد، خودش را و اموالش را از دیگران پنهان می دارد، و آخر کار دیگران او را از خود می رانند، و او هم دیگران را. داراییش را روی هم می انبارد و با خود می گوید: حالا چقدر قدرتمندم و چقدر در امنیت، و از فرط دیوانگی نمی فهمد که هرچه بیشتر روی هم بینبارد، بیشتر در ناتوانی و نابودی فرو می شود. چون عادت کرده است تنها به خودش متکی باشد و خود را از همگی ببرد. خودش را طوری بار آروده است که به یاری دیگران، به آدمیان و بشریت، ایمان نداشته باشد، و تنها از ترس به خود می لرزد که مبادا پول و امتیازاتی را که برای خودش به دست آورده است، از دست بدهد. این روزها در همه جا انسانها دیگر نمی فهمند که امنیت واقعی در یگانگی جمعی یافته می شود، و نه در تلاش جدا افتاده فردی. اما این فردیت سهمناک باید لامحاله پایانی داشته باشد، و ناگهان همگی درخواهند یافت که چه غیرطبیعی از هم جدا مانده اند.  این روح زمان خواهد بود، و مردم در شگفت می شوند که چطور این همه وقت در تاریکی نشسته بوده اند و روشنایی را نمی دیده اند...اما تا آن وقت، باید همچنان بیرق را در اهتراز نگهداریم. گاهی انسان باید سرمشق قرار گیرد، حتی اگر مجبور باشد این کار را به تنهایی انجام دهد و عملش جنون بنماید، و به این ترتیب جان انسانها را از تنهایی بیرون بیاورد و آنان را به عشقی برادرانه سوق دهد، حتی اگر دیوانه بنماید، تا اینکه آن اندیشه بزرگ نمیرد.   برادران کارامازوف  / فیودور داستایفکسی / ص 425


نمی‌توانید دربارهٔ کسی حکم کنید. چون هیچ‌کس نمی‌تواند دربارهٔ یک مجرم حکم کند، تا اینکه تشخیص دهد خودش هم به اندازهٔ همان شخصی که روبه‌رویش ایستاده، مجرم است و شاید بیش از همه انسان‌ها به خاطر آن جرم سزاوار سرزنش است. وقتی این را بفهمد، می تواند حاکم باشد. هرچند این سخن بی معنی می نماید، اما راست است.  برادران کارامازوف / ص 450


آه، مخالفتی با خدا ندارم. البته، خدا فرضیه ای بیش نیست، اما...اقرار می کنم که به وجودش نیاز هست..برای نظم جهان. اگر خدا هم وجود نداشته باشد، باید اختراع شود.  برادران کارمازوف / ص 776


میتیا گفت: خداست که عذابم می دهد. این تنها چیزیست که عذابم می دهد. اگر او وجود نداشته باشد چی؟ اگر راکیتین راست گفته باشد چی - که خدا اندیشه ای است ساخته و پرداخته انسان؟ پس اگر او وجود نداشته باشد، انسان سرور زمین می شود، سرور کائنات. محشر است! منتها انسان بدون خدا چطور می خواهد خوب باشد؟ بحث در این است. همیشه به این سوال باز میگردم. چون آن وقت انسان می خواهد دوستدار که باشد؟ شکرگذار که باشد؟ سرودش را برای که بخواند؟ راکیتین می خندد. راکیتین می گوید آدم می تواند بدون خدا دوستدار انسانیت باشد. برادران کارامازوف / ص 833


خوبی چیست؟ آلکسی، این را به من جواب بده. خوبی برای من یک چیز است و برای یک چینی چیزی دیگر، بنابراین امری نسبی است. یا این طور نیست؟ نسبی نیست؟سوال خطرناک! به من نخند اگر بگویمت که این سوال دو شب بیدارم نگه داشته. حالا فقط از خودم می پرسم که چطور مردم می توانند زندگی کنند و درباره آن هیچ فکر نکنند.  برادران کارامازوف / ص 834


بعضی آدمها هستند که دشمن باشند بهتر است . برادران کارامازوف / ص 835

بدون رنج، لذت زندگی چیست؟ زندگی به مناسکی بی پایان مبدل می شود؛ مقدس اما ملال آور می شود.  برادران کارامازوف / ص 904

 

سپاس ...

 

طاعون / آلبر کامو

نام کتاب : طاعون

نام نویسنده : آلبر کامو

مترجم : رضا سیدحسینی

تا به حال شهری را متصور شده اید که گرفتار بیماری  واگیردار مهلکی باشد و به همین سبب مجبور به قطع ارتباطش با فضای خارج بشود؟ فکر می کنید عکس العمل ساکنین شهر نسبت به هم چه خواهد بود؟ رنج اسارت و هراس دائمی و مرگ اطرافیان را چگونه تاب خواهند آورد؟ می توانید با قدرت خیال، خود را ساکن چنین شهری تصور کنید و واکنش خود  را بسنجید؟ فکر می کنید این گرفتاری تا چه حد شما و سایر ساکنان شهر را تغییر خواهد داد؟ شهر قبل از بیماری، با شهر بعد از بیماری یکی خواهد بود؟

آلبرکامو با رمان “طاعون” نه تنها چنین جامعه ای را با ریزبینی و دقت توصیف می کند بلکه خواننده را به سفری در درون بسیاری از شخصیت های داستان دعوت می کند.

 

برداشت من از کتاب :

اران شهر آرام و عادی که گرفتار بیماری طاعون می شود و ارتباط افراد شهر با جهان خارج قطع می شود. اران می تواند هر شهری باشد و طاعون هم استعاره ای از هر اتفاق شوم. تغییر رفتار ناگهانی آدمهایی که سالها کنارمان بودند، دوران تصمیمات بزرگ و شناخت درون خود. از نظر کامو کمال و پاکی نتیجه اراده است، و اراده ای که هرگز نباید متوقف شود.مرد شریف ، یعنی آن که تقریبا هیچکس را آلوده نمی کند، کسی است که حواس پرتی او به کمترین حد ممکن است. و انسان برای اینکه هرگز حواسش پرت نباشد به اراده و توجه کامل احتیاج دارد. آری، طاعونی بودن خسته کننده است اما باز هم خسته کننده تر است که انسان نخواهد طاعونی باشد. برای همین است که همه مردم خسته به نظر می رسند، زیرا امروزه همه مردم تا اندازه ای طاعونی هستند . برخی ها می گویند کامو رمان طاعون را برای مبارزه با فاشیسم نوشت اما موضوع رمان طاعون تا ابد زنده خواهد بود چون طاعون های زمانه تغییر می کنند و همیشه هستند . چگونگی برخورد و مبارزه با طاعون درسی است که کامو تشریح کرده است و در آخر نظر کامو درباره رمان :

نویسنده در مورد این اثر در نامه‌ای به رولان بارت می‌نویسد:

    در مقایسه با رمان بیگانه، طاعون بی‌گفتگو گذاری است از سرکشی انفرادی به جهان اجتماعی، اجتماعی که باید در مبارزه‌هایش شرکت کرد. اگر از بیگانه تا طاعون راهی در راستای تحول باشد، این تحول در جهان همبستگی و مشارکت است.

 

جملاتی از کتاب :



راه ساده برای آشنایی با یک شهر این است که انسان بداند مردم آن چگونه کار می کنند، چگونه عشق می ورزند و چگونه می میرند.  طاعون / ص 38


تلگراف به عنوان یگانه وسیله ارتباطی در دست ما باقی ماند . موجوداتی که از راه فکر و قلب و چشم به هم مربوط بودند مجبور شدند نشانه های این وابستگی قدیمی را در حروف درشت یک تلگرام ده کلمه ای جستجو کنند و چون فرمول هایی که در تلگراف ها به کار می روند زود تمام می شوند ، زندگی های مشترک طولانی یا شور و عشق های دردناک به زودی در مبادله پیاپی عبارتی از این قبیل خلاصه شد " حالم خوب است . به یاد توام . قربانت "    طاعون / ص 102


دکتر ریو گفت اگر به خدای قادر مطلق معتقد بود از درمان مردم دست بر می داشت و این کار را به خدا وا می گذاشت. اما هیچکس در دنیا، حتی پانلو که تصور می کند معتقد است، به خدائی که چنین باشد اعتقادی ندارد زیرا هیچکس خود را صددرصد تسلیم نمی کند.  طاعون / 159


شر و بدی که در دنیا وجود دارد پیوسته از نادانی می‌زاید و حسن‌نیت نیز اگر از روی اطلاع نباشد ممکن است به اندازهٔ شرارت تولید خسارت کند. مردم بیشتر خوبند تا بد و در حقیقت، مسئله این نیست. بلکه آنها کم یا زیاد نادانند و همین است که فضیلت یا ننگ شمرده می‌شود. نومید کننده‌ترین ننگ‌ها، ننگ نادانی است که گمان می‌کند همه چیز را می‌داند و در نتیجه به خودش اجازهٔ آدم‌کشی می‌دهد: روح قاتل کور است و هرگز نیکی حقیقی یا عشق زیبا بدون روشن‌بینی کافی وجود ندارد.  طاعون / ص 164


پیوسته در تاریخ ساعتی فرا می‌رسد که در آن، آنکه جرأت کند و بگوید دو دوتا چهارتا می‌شود مجازاتش مرگ است. و مسئله این نیست که چه پاداش یا مجازاتی در انتظار این استدلال است. مسئله این است که بدانیم دو دوتا چهارتا می‌شود، آری یا نه؟  طاعون / ص 165


عادت به نومیدی از خود نومیدی بدتر است.  طاعون / ص 214


وقتی که آدم تنها خودش خوشبخت باشد، خجالت دارد.  طاعون / ص 241


هیچ چیزی در دنیا به این نمی‌ارزد که انسان از آنچه دوست دارد روگردان شود.  طاعون / ص 241


برادران من، لحظه ی تصمیم فرا رسیده است . باید به همه چیز ایمان داشت یا همه چیز را انکار کرد. و کیست از میان شما که جرئت انکارهمه چیز را داشته باشد؟  طاعون / ص 257


برادران من،عشق به خداوند عشق دشواری است . ترک مطلق خویشتن و تحقیر خویشتن را ایجاب می کند. اما تنها اوست که می تواند شکنجه و مرگ کودکان را از میان ببرد و تنها اوست که می تواند آن را لازم بشمارد، زیرا فهم ارداه او امکان ندارد و تنها باید اراده او را خواستار بود.  این است درس دشواری که می خواستم با شما در میان بگذارم. این است ایمان، جبار در چشم بشر و قاطع در نظر خداوند!  طاعون / ص 260


اما بدتر از همه این است که فراموش شده باشند و این را خودشان می‌دانند. کسانی که آنها را می‌شناختند فراموش‌شان کرده‌اند زیرا باید وقت‌شان را صرف اقدامات و راه‌یابی برای بیرون آوردن آنان بکنند. و به قدری غرق این اقدامات هستند که در نتیجه به خود آن کسی که باید بیرون بیاورند فکر نمی‌کنند. این هم طبیعی است. و در پایان همهٔ این چیزها انسان می‌بیند که در بدترین بدبختی‌ها نیز هیچکسی واقعاً نمی‌تواند به فکر کس دیگر باشد. زیرا واقعاً در فکر کسی بودن عبارت از این است که دقیقه به دقیقه در اندیشهٔ او باشیم و هیچ چیزی نتواند ما را از این اندیشه منصرف سازد: نه توجه به خانه و زندگی، نه مگسی که می‌پرد، نه غذاها و نه خارش. اما همیشه مگس‌ها و خارش‌ها وجود دارد. این است که زیستن دشوار است و این اشخاص آن را خوب می‌دانند.  طاعون / ص 273


ما هم بنا به موقعیت، فرمان محکومیت صادر می‌کنیم. اما به من می‌گفتند که این چند مرگ، برای رسیدن به دنیائی که در آن دیگر کسی را نخواهند کشت ضروری است.  طاعون / ص 283


هرگز تیرباران کسی را ندیده اید؟ مسلماً نه، معمولاً این کار بنا به دعوت صورت می گیرد و حاضران قبلاً انتخاب شده اند. نتیجه این که، اطلاع شما از این مراسم محدود به آن چیزی است که در تصویرها و در کتابها دیده اید دستمالی به روی چشم،چوبه ی اعدامو چند سرباز در فاصله ای دور. اما نه این طور نیست می دانید که برعکس، جوخه ی تیرباران در یک مترونیمی محکوم می ایستد؟ می دانید که اگر محکوم بتواند دو قدم به جلو بگذارد سینه اش به تفنگ ها می خورد؟ می دانید که تیراندازان از این فاصله کوتاه تیرشان را در ناحیه قلب متمرکز می کنند. و همه ی آنها با گلوله های درشتشان حفره ای در آنجا باز می کنند که می توان مشت را در آن فرو برد. نه، شما نمی دانید، چون اینها جزئیاتی است که ازش حرف نمی زنند. خواب آدم ها، از زندگی برای طاعون زدگان مقدس تر است. نباید مانع خوابیدن مردم درست و حسابی شد. این کار بی ذوقی است. و همه می دانند که ذوق عبارت از مصر نبودن است. اما من از همان وقت به بعد دیگر خوب نخوابیدم. طعم بد این حادثه در دهانم باقی ماند و من از اصرار ، یعنی از اندیشیدن دست برنداشتم.   طاعون /  ص 283


آنگاه پی بردم که، دست کم، من در سراسر این سال‌های دراز، طاعون‌زده بوده‌ام و با وجود این با همهٔ صمیمیتم گمان کرده‌ام که بر ضد طاعون می‌جنگم. دانستم که بطور غیرمستقیم مرگ هزاران انسان را تأیید کرده‌ام و با تصویب اعمال و اصولی که ناگزیر این مرگ‌ها را به دنبال دارند، حتی سبب این مرگ‌ها شده‌ام. دیگران از این وضع ناراحت به نظر نمی‌آمدند و یا لااقل هرگز به اختیار خود دربارهٔ آن حرف نمی‌زدند. من گلویم فشرده می‌شد. من با آنها بودم و با اینهمه تنها بودم. وقتی نگرانی‌هایم را تشریح می‌کردم، آنها به من می‌گفتند که باید به آنچه در خطر است اندیشید و اغلب دلائل موثری ارائه می‌دادند تا آنچه را که نمی‌توانستم ببلعم به خورد من بدهند. اما من جواب می‌دادم که طاعون‌زدگان بزرگ، آنها که ردای سرخ می‌پوشند ... آنها هم در این مورد دلائل عالی دارند و اگر من دلائل جبری و ضروریاتی را که طاعون‌زدگان کوچک با استدعا و التماس مطرح می‌کنند بپذیرم نمی توانم دلائل طاعونیان بزرگ را رد کنم. به من جواب می‌دادند که بهترین راه حق دادن به سرخ ردایان این است که اجازهٔ محکوم ساختن را منحصراً در اختیار آنها بگذاریم. اما من با خود می گفتم که اگر انسان یکبار تسلیم شود دیگر دلیلی ندارد که متوقف شود. تاریخ دلیل کافی به دست من داده‌است، این روزگار مال کسی است که بیشتر بکشد. همهٔ آنها دستخوش حرص آدمکشی هستند و نمی‌توانند طور دیگری رفتار کنند.  طاعون / 284


از آن پس دیگر تغییر نکرده‌ام. مدت درازی است که من شرم دارم، شرم از این که چه دورادور و چه با حسن‌نیت، من به سهم خودم قاتل بوده‌ام. به مرور زمان پی بردم که حتی آنان که بهتر از دیگرانند امروزه نمی‌توانند از کشتن و یا تصویب کشتن خودداری کنند زیرا جزو منطق زندگی آنهاست و ما نمی‌توانیم در این دنیا حرکتی بکنیم که خطر کشتن نداشته باشد. آری من به شرمندگی ادامه دادم. پی بردم که همه‌مان غرق طاعونیم و آرامشم را از دست دادم. امروزه به دنبال آن آرامش می‌گردم. می‌کوشم که همه چیز را درک کنم و دشمن خونی کسی نباشم. فقط می‌دانم که برای طاعونی نبودن، باید آنچه را که می‌بایست، انجام داد، و تنها همین است که می‌تواند امید آرامش و در صورت فقدان آن مرگی آرام ببخشد. همین است که می‌تواند انسان‌ها را تسکین دهد و اگر هم نتواند نجات بخشد، لااقل کمترین رنج ممکن را به آنها بدهد و حتی گاهی شفابخش باشد. و به همین سبب من تصمیم گرفتم همه چیز را طرد کنم. همهٔ آن چیزهایی را که از نزدیک و یا دور، به دلائل خوب یا بد، آدم می‌کشد و یا تصویب می‌کند که آدم بکشند.  طاعون / ص 285


فهمیده‌ام که همهٔ بدبختی انسان‌ها ناشی از این است که به زبان صریح و روشن حرف نمی‌زنند. از اینرو من تصمیم گرفته‌ام که صریح حرف بزنم و صریح رفتار کنم تا در راه درست بیفتم.  طاعون / ص 286


زیستن، تنها با آنچه انسان می‌داند و آنچه به یاد می‌آورد و محروم از آنچه آرزو دارد، چه دشوار است.  طاعون / ص 324


اگر چیزی هست که می‌توان پیوسته آرزو کرد و گاهی به دست آورد محبت بشری است.  طاعون / ص 333


در درون افراد بشر، ستودنی‌ها بیش از تحقیر کردنی‌هاست.  طاعون  / ص 341


شاید روزی برسد که طاعون برای بدبختی و تعلیم انسان‌ها، موش‌هایش را بیدار کند و بفرستد که در شهری خوشبخت بمیرند.  طاعون / ص 341

 

سپاس ...

 

جای خالی سلوچ / محمود دولت آبادی

 

نام کتاب :جای خالی سلوچ

نویسنده : محمود دولت آبادی

 

جای خالی سلوچ رنج‌نامه‌ای است دلگير و دلپذير، دلگير از آن‌روی كه در حين خواندن، چنگ در دل خواننده می اندازد و پس از خواندن و شايد هرگز، اين چنگ را از دل او بيرون نمی آورد. تصويرها و توصيف‌های اين اثر، فوق‌العاده نافذ و دل‌شكاف است؛ خيلی بی محاباست؛ آرامش و امان خواننده را می برد. در حين خواندن، گاه برای اينكه از شدت هم‌دلی و همدردی ام با آدم‌های اين رمان كاسته شود، به خود چنين تسلی می دادم كه اينها واقعيت ندارد، دولت آبادی از خودش ساخته است! ولی اين خود فريبی فقط يك ثاينه دوام می آورد. حتی اگر خود نويسنده (دولت ابادی) هم تصريح كند كه اين آدم‌ها و مهمتر از همه مرگان، مدل واقعی و نمونه‌ی عينی خارجی نداشته بوده‌است، بازهم چيزی از حقيقت آن‌ها كاسته نمی شود. چه جادويی است هنر كه حتی دروغش هم راست است!

 

برداشت من از کتاب :

 

سلوچ روزهای اخیر شب ها دیرتر به خانه می آمد و و سر تنور می خوابید.همین بهار سال گذشته الاغش مرده بود و کپان کهنه اش را رویش می کشید.یک روز صبح سلوچ رفت! داستان با رفتن سلوچ آغاز می شود و مرگان می ماند و سه فرزند به نام های عباس، ابراو و هاجر. محود دولت آبادی نویسنده توانای سبک رئالیستی چنان غم تنهایی مرگان با کوهی از مشکلات را به تصویر کشیده است که تا مدتها غم مرگان همراه خواننده می شود و او را رها نمی کند.عباس فرزند بزرگتر او که پس از رفتن پدر رفتار خشنی با ابراو، هاجر و مرگان داشت و بیشتر وقت خود را صرف قمار می کرد.و هاجر دختر کوچکی که به اجبار به همسری مردی زن دار و میانسال درآمد. در شب عروسی مرگان لباس عروسی خودش را کوچک می کند و به تن هاجر می پوشاند.توصیف لباس پوشاندن هاجر توسط مرگان و اشک های او از غم انگیزترین قسمت های رمان بود که دل هر انسانی را به درد می آورد. داستانی بسیار پرکشش از روزگار سخت مرگان و فرزندانش..آیا سلوچ بازمیگردد؟!

 

 

جملاتی از کتاب :

 

ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺮ ﯾﮏ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ، ﺭﻭﺯ ﻭ ﺷﺐ ﺩﺍﺭﺩ ، ﺭﻭﺷﻨﯽ ﺩﺍﺭﺩ ، ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺩﺍﺭﺩ ، ﮐﻢ ﺩﺍﺭﺩ ، ﺑﯿﺶ ﺩﺍﺭﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ،ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﻬﺎﺭ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ...

 
گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست. پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند. می چزاند. می کوباند و می دواند

 

گاه آدم، خودِ آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گل آلوده تو که دیواری را سفید می کند.عشق،خودِ مرگان است

 

مگر کم چیزهایی نهفته در آدم هست که با خود به گور می برد؟ برای زن، این روشن بود. روشن بود که این میل موذی زنانه را با خود به خاک خواهد برد؛ میل موذی و وسوسه گر. چیزی که تنها در خاک، خاک می شد. با وجود این، مگر می توان منکر بودنش شد؟ نه! هست و هست و هست! چیزی در تو وجود دارد. بخواهی یا نخواهی، وجود دارد. در تو کاشته شده است و تو آن را در خود داری. آن را با خود به هر کجا می کشانی. نیک و بدش را در خود و با خود می کشانی. هر کجا که بروی، به هر کجا که می روی. می کوشی از یاد ببری؛ اگر از یادش نیرو نگیری! زیرا تنها تو نیستی که خود را بر او می روی که تحمیل کنی، او هم هست. آن هم هست. گاه غلغلک می دهد. گاه به تو نیش می زند. گاه شرمنده ات می کند. و گاه با برآشوبیدن همه این حالات ، در تو می جوشد. تو زنی، اگرچه مرگان باشی

 

حتماً نباید کسی پدرت را کشته باشد تا تو از او بیزار باشی. آدمهایی یافت می شوند که راه رفتنشان، گفتنشان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می رویاند

 

زخمی اگر بر قلب بنشیند؛ تو، نه می‏توانی زخم را از قلبت وابکنی، و نه می‏توانی قلبت را دور بیندازی. زخم تکه ای از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلبت هم نیست. زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی
قلبت را چگونه دور می اندازی؟ زخم و قلبت یکی هستند

 

سپاس

 

 

چاه بابل / رضا قاسمی

نام کتاب : چاه بابل

نویسنده : رضا قاسمی

شخصت اصلی داستان مندو نام دارد. یک پناهنده ی ایرانی که ساکن پاریس است. پیش از این نیز در این دنیا زیسته است اما نه در قالب شخصی به نام مندو بلکه دو قرن پیش در کالبد شخصی ابوالحسن نام، ایلچی شاه قاجار بوده است. نویسنده بخش هایی از زندگی مندو و ابوالحسن را به موازات یکدیگر جلو می برد. فیلیسیا و آرنولد، نادر و آن لور، ف.و.ژ و ناتالی و همچنین کمال از دیگر شخصیت های داستان هستند.

 

برداشت من از کتاب :

رضا قاسمی نویسنده ای که به نظرم یکی از برترین نویسنده های زنده کشور ایران هست . رمان چاه بابل که اجازه انتشار در ایران نگرفت. مندو خواننده قبل از انقلاب و نوحه خوان جبهه های جنگ که به پاریس مهاجرت می کند و با دیدن فلیسیا به خود گفت: کجا ممکن است دیده باشم اش. داستان تناسخ و زندگی دو قرن پیش مندو که دیگر مندو نبود. ابوالحسن بود ایلچی مخصوص شاه. روایت مردی که می دانست با فلیسیا ماندن برای او عذاب خواهد بود اما به دنبال امن ترین جای دنیا بود حتی به صورت موقت. آیا مندو از غرق شدن نجات پیدا می کند؟...

 

جملاتی از کتاب :



«چرا این همه فرق می کند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی تهِ گور فرق می کند با تاریکی اتاق؟ فرق می کند با تاریکی تهِ چاه؟ فرق می کند با تاریکی زهدان؟... وقتی دایی ،با آن دو حفره ی خالی چشم ها توی صورتش ،برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت که انگار می بیند. طوری برگشت که من ترسیدم. تو بگو، نایی. چرا تاریکی ازل فرق می کند با تاریکی ابد؟ چرا تاریکی پشت چشم هام سوزن سوزن می شود ،نایی؟ تو که از ستاره ی دیگری آمده ای... تو بگو...»   چاه بابل / ص 4


فرانسوی ها اصطلاحی دارند به نام «première impression» که می شود آن را "احساس اولیه" یا "نخستین تاثیر" ترجمه کرد. من مایلم آن را "نخستین تصویر" ترجمه کنم. فرانسوی ها نخستین ملتی هستند که فهمیدند هر کس، یا هر چیز ، دو تصویر دارد: تصویری که در نخستین دیدار از خود ارائه می دهد و تصویر یا تصویرهایی که پس از اندکی آشنائی. ای بسا بد اخم ترشرو که به مختصر آشنایی طناز از کار در آمده٬ و ای بسا آدم نادان که به نخستین دیدار صاحب فضل.  چاه بابل / ص 27

شوربختی مرد در این است که سن خود را نمی بیند. جسمش پیر می شود اما تمنایش همچنان جوان می ماند. زن ، هستی اش با زمان گره خورده . آن ساعت درونی که نظم می دهد به چرخه ی زایمان ، آن عقربه که در لحظه یی مقرر می ایستد روی ساعت یائسگی ، اینها همه پای زن را راه می برد روی زمین سخت واقعیت . هر روز که می ایستد برابر آینه تا خطی بکشد به چشم یا سرخی بدهد به لب، تصویر روبه رو خیره اش می کند به رد پای زمان که ذره ذره چین می دهد به پوست .
اما،مرد، پایش لب گور هم که باشد ، چشمش که بیفتد به دختری زیبا ، جوانی او را می بیند اما زانوان خمیده و عصای خود را نه ؛ مگر وقتی که واقعیت با بی رحمی تمام آوار شود روی سرش .
چاه بابل  /  ص 28

چه کسی داور است؟  لباس سپید را ایرانی ها برای عروسی می پوشند و هندی ها برای عزا. من باید چه لباسی بپوشم؟ تمام استنباط ما از درستی و نادرستیه چیزها مشروط است . ماشینی هستیم که از کودکی برنامه ریزی اش می کنند برای آنکه جهان را آنطور ببیند که بزرگترها خواسته اند. با اینهمه ، ما معتقدیم که عقل داریم و قادریم خوب را از بد جدا کنیم. پس من کی باید جهان را آنگونه ببینم که هست؟ و مگر ما چند بار به دنیا می آییم؟  چاه بابل  / ص  70

سالهاست که دارم تکه تکه ی این ماشین را از هم باز میکنم و از نو جور بهتری می بندم. نه مردم پیش از ما فهمشان بیشتر از ما بوده و نه بزرگترهامان. تمام این داوری ها هم برای آدم متوسط است. خودم را کشته ام تا بفهمم چه چیز خوب است و چه چیز بد و چرا؟
پس هرچه را خود درست بدانم بدان عمل می کنم، حتی اگر همه ی شش میلیارد مردم این سیاره بگویند غلط است.
راحتت کنم "برای من دیگر هیچ چیزی تابو نیست."  چاه بابل / ص 70


حسادت ویرانگرترین نیروی درون آدمی است. اگر در موضع اقتدار باشی آن را که هدفِ حسادتِ توست تبعید می کنی، اگر شده جهنم. و اگر در موضع ضعف باشی، خود را از خویشتن تبعید می کنی. از اینجا تا قتل راهی ست چندان کوتاه که با چشمان بسته خواهی رفت.   چاه بابل / ص  98

هیچ چیز غیر واقعی تر و گمراه کننده تر از احساسات آدمی نیست،می توان به پایان راه رسید و دلزده شد از کسی که تا دیروز عاشقش بودی.اما کافی است همین کسی که خدا خدا میکردی راهش را بکشد و برود ناگهان یکی دیگر را بر تو برتری دهد تا از دوری اش چنان ماهی افتاده بر شن داغ شوی که انگار نه همین دیروز بود که ملال حضورش تو را می کشت.  چاه بابل  / ص 101


از دردهای کوچک است که آدم می نالد. وقتی ضربه سهمگین باشد،لال می شود آدم ... چاه بابل / ص 104


اثر انگشت هیچ دو نفری شبیه هم نیست.

چرا باید روان آدم ها ، با آن همه پیچیدگی ، شبیه هم باشد.

وقتی بر سر شکوفایی هویت فرد مانع ایجاد شود، مثل آنست که انگشت کسی را بسوزانند تا خطوطش محو شود...  چاه بابل / ص 154

آدمی جوان که هست ، فکر می کند در آن دم دمه های آخر چه خوبست روزی هر دو بنشینند و هرکس همه ی چیزهایی را که مخفی می کرده اعتراف کند به دیگری. پیر که می شود، به این رویای کودکانه خود می خندد. چاه بابل / ص 198


بعضی چیزها هست بهتر است آدم نداند.  چاه بابل / ص 200

 

سپاس ...

 

عقاید یک دلقک / هاینریش بل

نام کتاب : عقاید یک دلقک

نام نویسنده : هاینریش بل

مترجم : احمد اسماعیل زاده

 

عقاید یک دلقک، از معروفترین آثار هاینریش بل و یکی از تاثیرگذارترین رمان های قرن بیستم است. در این رمان، با دلقکی آشنا می شویم که بیم و امیدها و شادی ها و دردهایش را در زیر نقاب مسخرگی و دلقکی پنهان می کند.

این کتاب دربارهٔ دلقکی به نام شنیر است که همسرش ماری او را ترک کرده و به همین دلیل دچار افسردگی شده و مرض‌های همیشگی‌اش، مالیخولیا و سردرد تشدید یافته. از این رو برای تسکین آلام خود به مشروب رو آورده‌است. به قول خودش «دلقکی که به مشروب روی بیاورد، زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط می‌کند». فقط دو چیز این دردها را تسکین می‌دهند: مشروب و ماری. مشروب یک تسکین موقتیست ولی ماری نه. ولی او رفته.

او بعد از افتضاحی که در یکی از نمایش‌هایش به وجود می‌آورد و پایش را مصدوم می‌کند، به بن محل زندگی‌اش (که کمتر از دو سه هفته در سال در آن جاست) باز می‌گردد. به این دلیل که او آدم ولخرجی است دیگر حتی یک پنی هم برایش نمانده. به همین دلیل دفترچه تلفنش را باز می‌کند و شروع به تماس با آشنایان می‌گیرد. در این میان بارها به گذشته می‌رود و خاطراتش را می‌گوید.

ماری همسر او یک کاتولیک بوده و در جوانی با هم فرار کرده‌اند و بدون اینکه با هم ازدواج کنند با هم رابطه داشته‌اند. این امر ماری را عذاب می‌داده و بالاخره روزی از او فرار می‌کند.

هانس شنیر دلقک، تنها به اتاق خود در بن، پناه برده‌است و ...

 

برداشت من از کتاب :

شاید در عصر ما کم باشند افرادی مانند هانش شینر ، پسر خانواده ثروتمندی که راه سختی را انتخاب کرد و تاوان آن را هم داد. عشقی ناب به ماری که هرگز نتوانست از آن عبور کند. او معتقد به تک همسری بود و دنیایش در او خلاصه می شد.
طرد شدن از پدر مادری که مخالف دلقک شدن او و انتخاب ماری بودند
و بعد از 6 سال زندگی ، ماری بخاطر عقاید مذهبی اش هانس را گذاشت و رفت
وقتی که تنها ماند پیش خودش فکر می کرد آیا ماری می تواند با نامزدش کتاب بخواند، صبحانه بخورد و یا هرکاری کند و به من فکر نکند؟ او حتی صبح ها ماری را برای رفتن به مراسم مذهبی کاتولیک ها بیدار می کرد و کرایه تاکسی او را می داد اما ماری نتوانست از مذهبش بگذرد و هانس را تنها گذاشت
هانس صداقت بی نظیری داشت و خسته از ریاکاری های مذهبیون و افراد مختلف جامعه بود
او عقیده داشت که من به هیچ وجه چیزی را مسخره نمی‌کنم. این قدرت را دارم که به چیزی که نمی‌توانم درک کنم احترام بگذارم.
داستان شکستن مردی که پای عقایدش ماند
داستانی بسیار تلخ و اثرگذار...

 

جملاتی از کتاب :


دلقکی که به مشروب والکل پناه ببرد, خیلی سریع تر از یک شیروانی ساز مست سقوط خواهد کرد .   عقاید یک دلقک  / ص 9


هیچ‌کس در این دنیا،چون در بطن موقعیت خاص انسانی دیگر قرار ندارد،نمی‌تواند احساس صحیح و درستی در مورد بدی یا خوبی مسئله‌ای داشته باشد،حالا خواه این مسئله به خوشبختی و بدبختی، به عشق و یا افت هنری ارتباط داشته باشد.واقعیت امر این است که هر فردی همواره به نوعی خارج از وضعیت و شرایط انسانی دیگر قرار دارد
عقاید یک دلقک / ص 48


برای هنر، یا کمتر از آنچه در خورش است پرداخته شده و یا بیشتر از آن.  عقاید یک دلقک / ص 49


چند ماه پیش وقتی گیتاری به منظور تصنیف و تنظیم سرودهایی که می خواستم بخوانم ، خریدم ، ماری وحشت زده این اقدام مرا کسر شان دانست  و من به او گفتم : پایین تر از سطح جویبار فقط فاضلاب وجود دارد. اما ماری متوجه منظور من نشد و من هم از تشریح و توضیح چنین تصویرهایی نفرت دارم. مردم یا متوجه منظور من می شوند یا نمی شوند . من یک مفسر نیستم. عقاید یک دلقک / ص 50


فقیر بودن چیز وحشتناکی است ، اما فقط به قدر بخور و نمیر داشتن هم رنج آور است .و این همان وضعیتی است که اکثر انسان ها به آن دچار هستند  عقاید یک دلقک / ص 66


یک دسته از زنان نه قابل طبقه بندی در گروه روسپی هستند و نه در گروه خانم های خانه دار، اما این زنان مهربان و رئوف در فیلم ها به بازی گرفته نمی شوند.  عقاید یک دلقک / ص  131


هر روز صبح ،در هر ایستگاه بزرگ راه آهن ،هزاران نفر داخل شهر می شوند تا به سر کارهای خود بروند و یا در همین حال هزاران نفر دیگر از شهر خارج می شوند تا به سر کارشان برسند . راستی چرا این دو گروه از مردم محل های کارشان را با یکدیگر عوض نمی کنند ؟ صف های طویل اتومبیل ها و راه بندان های ناشی از آن در ساعت های پر رفت و آمد از روز ، خود معضلی بزرگ است . اگر این دو دسته از مردم محل کار یا سکونتشان را با یکدیگر عوض کنند ،می توان از تمام مسائلی چون آلودگی هوا ، درگیری روانی و فعالیت های پلیس های راهنمایی بر سر چهار راه ها اجتناب کرد : آنگاه خیابان ها آن قدر خلوت و ساکت خواهند شد که می توان بر سر تقاطع ها نشست و منچ بازی کرد.      عقاید یک دلقک  / ص 136


مسلما ماری نمی توانست با تسوپفنر قسمت هایی از انجیل را بخواند، بدون اینکه در ان حال احساس زنی زناکار و بدکاره را نداشته باشد.  عقاید یک دلقک / ص 156

از این که می‌شنوم هنوز چیزی به نام "وظیفه‌ی زناشویی" وجود دارد و قانون و کلیسا زن را طبق قرارداد موظف به اطاعت از آن می‌کند دلواپس می‌شوم و ترس وجودم را فرا می‌گیرد. محبت و صمیمیت را نمی‌توان با زور در مردم به وجود آورد...!
عقاید یک دلقک / ص 256


یک زن قادر است خیلی چیزها را با دستهایش بیان کند یا اینکه با آن‌ها تظاهر به انجام کاری کند،در حالی که وقتی به دست‌های یک مرد فکر می‌کنم ، همچون کنده ی درخت بی حرکت و خشک به نظرم می‌رسند.
دست‌های مردان فقط به درد دست دادن ، کتک زدن ، طبیعتاً تیراندازی و چکاندن ماشه ی تفنگ و امضاء می‌خورند.اما به دستان زنان در مقایسه با دست‌های مردان به گونه‌ای دیگر باید نگاه کرد:
چه موقعی که کره روی نان می‌مالند و چه موقعی که موها را از پیشانی کنار می‌زنند.
عقاید یک دلقک / ص 281


هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت، باید آن‌ها را همان‌گونه که یک‌بار اتفاق افتاده‌اند، فقط تنها به خاطر آورد.
عقاید یک دلقک / ص 290


امروزه شکل‌های عجیب‌وغریب و ناشناخته‌ای از فحشا وجود دارد که در قیاس با آن، فحشای واقعی، حرفه‌ای شرافتمندانه و درست به‌حساب می‌آید : چون در فاحشه خانه حداقل در مقابل پول چیزی هم عرضه می گردد.    عقاید یک دلقک / ص 310


و جمله آخر...


ماری گفت: "بله، برای اینکه حس می‌کنم که تو از زیر بحث و رفع اختلافات به نوعی شانه خالی می‌کنی. بگو ببینم، اصلا تو چه می‌خواهی؟"

گفتم: "تورا می‌خواهم، و نمی‌دانم آیا می‌توان به زنی جمله‌ای زیباتر و خوشایندتر از این گفت یا نه؟"



سپاس ...