نام کتاب : برداردان کارامازوف

نویسنده : فئودور داستایفسکی

مترجم : صالح حسینی

 

برادران کارامازوف (به روسی: Братья Карамазовы) رمانی از داستایوفسکی نویسندهٔ شهیر روسی است. برادران کارامازوف مشهورترین اثر داستایوسکی است که نخستین بار به صورت پاورقی در سال‌های ۸۰–۱۸۷۹ در نشریه پیام‌آور روسی منتشر شد. گویا این رمان قرار بوده قسمت اول از یک مجموعه سه‌گانه باشد اما نویسنده چهار ماه بعد از پایان انتشار کتاب درگذشت.

داستان کتاب ماجرای خانواده‌ای عجیب و شرح نحوهٔ ارتباطی است که بین فئودور کارامازوف، پیرمرد فاسدالاخلاق و متمول با سه پسرش به نام‌های میتیا، ایوان و آلیوشا و پسر نامشروعش به نام اسمردیاکوف وجود دارد. برادران کارامازوف رمانی فلسفی است که به طور عمیقی در حوزهٔ الهیات و وجود خدا، اختیار و اخلاقیات می‌پردازد. از زمان انتشار این رمان توسط بسیاری از اندیشمندان و دانشمندان همانند آلبرت اینشتین، زیگموند فروید، مارتین هایدگر، کورت ونگات، لودویگ ویتگنشتاین و پاپ بندیکت شانزدهم مورد تحسین قرار گرفته است و به عنوان یکی از بهترین اثرها در ادبیات شناخته شده است.

برداشت من از کتاب :

شاهکار داستایفسکی که با واکاوی روح و روان شخصیت هاش خواننده را در فکری عمیق فرو می برد. روایتی از فقر و اندوه ، عشق و شهوت و حرص و طمع و انتقام . سه برادری که پدر هرکدام را به نوعی تنها گذاشت و  اسمردیاکف فرزند ناخواسته ای که سالها سکوت کرد و آشپز مخصوص پدر شد. فصل مفتش اعظم که شاید هرگز تکرار نشه که در آن مسیح توسط اسقف اعظم بازجویی و محاکمه میشه و حتی اجازه حرف زدن ودفاع از خود رو به او نمیده. همچنین فصل شیطان، بختک ایوان که در آن ایوان با شیطان گفتگو می کنه و نگاه شیطان به مقوله گناه و عذاب وجدان بسیار خواندنی هست.

 

جملاتی از کتاب :



ایمان در آدم واقع بین، از معجزه نشات نمی گیرد بلکه معجزه از ایمان نشات می گیرد.   برادران کارامازوف / ص  45


در  کل دنیا چیزی نیست که آدمیان را وادارد همسایه شان را  دوست بدارند، در طبیعت قانونی نیست که آدمی را به دوست داشتن بشریت موظف کند، و اگر تا کنون بر روی زمین عشقی وجود داشته، مربوط به قانون طبیعی نبوده، بلکه به این دلیل بوده که آدمیان به بقا ایمان داشته اند. برادران کارامازوف / ص 103


اگر قرار بر این باشد که ایمان به بقا در بشر از میان برداشته شود، نه تنها عشق بلکه هرگونه نیروی زندهٔ نگهدارندهٔ زندگی دنیا به یکباره از ریشه می‌خشکد. بعلاوه، چیزی غیراخلاقی نیست و همه چیز، حتی آدمخواری هم، مجاز می‌شود.  برادران کارمازوف / ص 103


آخرین پیغام من به تو اینست : سعادت را در غم بجوی.  برادران کارامازوف / ص  113


خداوند خدا فرصت بسیار اندکی به ما داده، فقط بیست و چهار ساعت در روز، طوری که آدم حتی وقت ندارد خواب سیری بکند، تا برسد به اینکه از گناهانش توبه کند.  برادران کارامازوف / ص 187


آدمی همیشه می تواند در هر زنی چیز جالبی بیابد که در زنی دیگر آن را نمی یابد. تنها باید دانست که چطور یافتش، نکته در این است. استعداد در اینست!

به نظر من زن زشت وجود ندارد. نَفس زن بودنش، نصف ماجراست. ولی چه کار کنم این را بفهمید؟ حتی در پیر دخترها هم چیزی می یابید که به خود می گویید این مردها چقدر احمق بوده اند که به آنها توجه نکرده اند و گذاشته اند پیر شوند. برادران کارارامازوف / ص  196


مردم گاهی از ستمبارگی بهیمی دم می‌زنند، اما این بی‌انصافی و تهمت بزرگی در حق بهائم است؛ جانور نمی‌تواند به ستمبارگی انسان باشد، که ستمش بسیار هنرمندانه است. ببر فقط می‌درد و به دندان می‌کشد، از او جز این برنمی‌آید. هرگز به فکر میخ‌کردن مردم با گوش نمی‌افتد، حتی اگر قادر به چنین کاری باشد.  برادران کارامازوف / ص 335


دنیا بر پایهٔ پوچی‌ها استوار است، و بی‌آن شاید هیچ‌چیز تحقق نمی‌پذیرفت.  برادران کارامازوف / ص 342

انسان آنقدرها که در جستجوی اعجاز است در جستجوی خدا نیست. و چون آدمی نمی‌تواند تاب بیاورد که بی‌معجزه بماند، دست به خلق معجزات تازه می‌زند و به پرستش جادو و جنبل رو می‌آورد.  برادران کارامازوف / ص 359


برای دگرگون کردن دنیا، برای بازآفرینی آن، انسانها به لحاظ روانی باید به راهی دیگر بیفتند. تا آن زمان که در صورت واقع برادر همه نشده باشی، برادری تحقق نمی یابد. هیچ گونه آموزش علمی، هیچ گونه نفع همگانی، به انسانها نخواهد آموخت که ملک و امتیازات را با توجهی یکسان به همه تقسیم کنند. هرکسی سهم خویش را بسیار اندک خواهد انگاشت، و همیشه حسد و شکایت و دعوا در کار خواهد بود. می پرسی چه وقت تحقق می یابد، اما نخست باید وارد دوران جدایی بشویم. این جدایی که در همه جا بال گسترده، و بالاتر از همه در عصر ما - کاملا بسط نیافته، هنوز به حد خود نرسیده. چون هرکسی در تلاش است فردیتش را جدا نگهدارد، می خواد کمال ممکن زندگی را برای خودش حفظ کند؛اما در همان حین تمامی تلاشهایش منتهی به رسیدن به کمال زندگی نمی شود، بلکه به نابودیش می انجامد، چون به جای شناخت خویش سر از جدایی کامل در می آورد. تمامی بشریت در عصر ما به اجزاء منقسم گشته است، همه سر در کار خود دارند، هرکسی خود را دور نگه می دارد، خودش را و اموالش را از دیگران پنهان می دارد، و آخر کار دیگران او را از خود می رانند، و او هم دیگران را. داراییش را روی هم می انبارد و با خود می گوید: حالا چقدر قدرتمندم و چقدر در امنیت، و از فرط دیوانگی نمی فهمد که هرچه بیشتر روی هم بینبارد، بیشتر در ناتوانی و نابودی فرو می شود. چون عادت کرده است تنها به خودش متکی باشد و خود را از همگی ببرد. خودش را طوری بار آروده است که به یاری دیگران، به آدمیان و بشریت، ایمان نداشته باشد، و تنها از ترس به خود می لرزد که مبادا پول و امتیازاتی را که برای خودش به دست آورده است، از دست بدهد. این روزها در همه جا انسانها دیگر نمی فهمند که امنیت واقعی در یگانگی جمعی یافته می شود، و نه در تلاش جدا افتاده فردی. اما این فردیت سهمناک باید لامحاله پایانی داشته باشد، و ناگهان همگی درخواهند یافت که چه غیرطبیعی از هم جدا مانده اند.  این روح زمان خواهد بود، و مردم در شگفت می شوند که چطور این همه وقت در تاریکی نشسته بوده اند و روشنایی را نمی دیده اند...اما تا آن وقت، باید همچنان بیرق را در اهتراز نگهداریم. گاهی انسان باید سرمشق قرار گیرد، حتی اگر مجبور باشد این کار را به تنهایی انجام دهد و عملش جنون بنماید، و به این ترتیب جان انسانها را از تنهایی بیرون بیاورد و آنان را به عشقی برادرانه سوق دهد، حتی اگر دیوانه بنماید، تا اینکه آن اندیشه بزرگ نمیرد.   برادران کارامازوف  / فیودور داستایفکسی / ص 425


نمی‌توانید دربارهٔ کسی حکم کنید. چون هیچ‌کس نمی‌تواند دربارهٔ یک مجرم حکم کند، تا اینکه تشخیص دهد خودش هم به اندازهٔ همان شخصی که روبه‌رویش ایستاده، مجرم است و شاید بیش از همه انسان‌ها به خاطر آن جرم سزاوار سرزنش است. وقتی این را بفهمد، می تواند حاکم باشد. هرچند این سخن بی معنی می نماید، اما راست است.  برادران کارامازوف / ص 450


آه، مخالفتی با خدا ندارم. البته، خدا فرضیه ای بیش نیست، اما...اقرار می کنم که به وجودش نیاز هست..برای نظم جهان. اگر خدا هم وجود نداشته باشد، باید اختراع شود.  برادران کارمازوف / ص 776


میتیا گفت: خداست که عذابم می دهد. این تنها چیزیست که عذابم می دهد. اگر او وجود نداشته باشد چی؟ اگر راکیتین راست گفته باشد چی - که خدا اندیشه ای است ساخته و پرداخته انسان؟ پس اگر او وجود نداشته باشد، انسان سرور زمین می شود، سرور کائنات. محشر است! منتها انسان بدون خدا چطور می خواهد خوب باشد؟ بحث در این است. همیشه به این سوال باز میگردم. چون آن وقت انسان می خواهد دوستدار که باشد؟ شکرگذار که باشد؟ سرودش را برای که بخواند؟ راکیتین می خندد. راکیتین می گوید آدم می تواند بدون خدا دوستدار انسانیت باشد. برادران کارامازوف / ص 833


خوبی چیست؟ آلکسی، این را به من جواب بده. خوبی برای من یک چیز است و برای یک چینی چیزی دیگر، بنابراین امری نسبی است. یا این طور نیست؟ نسبی نیست؟سوال خطرناک! به من نخند اگر بگویمت که این سوال دو شب بیدارم نگه داشته. حالا فقط از خودم می پرسم که چطور مردم می توانند زندگی کنند و درباره آن هیچ فکر نکنند.  برادران کارامازوف / ص 834


بعضی آدمها هستند که دشمن باشند بهتر است . برادران کارامازوف / ص 835

بدون رنج، لذت زندگی چیست؟ زندگی به مناسکی بی پایان مبدل می شود؛ مقدس اما ملال آور می شود.  برادران کارامازوف / ص 904

 

سپاس ...