گاواربان / محمد دولت آبادی

نام کتاب: گاواربان

نویسنده : محمود دولت آبادی


داستان گاوارِ بان هم به لحاظ نوع پرداخت و هم فضای جغرافیایی آن داستان زیبایی است . نویسنده دولت آبادی روستایی به نام ریگ را به تصویر می کشد که جوانانش دربرابر اجباری "سربازی" رفتن اجتناب و مقاومت می کنند دوره زمانی داستان به دهه نخست سالهای 1320 اشاره دارد . داستان با معرفی فردی بنام سید عاشق که حامل خبری است برای قنبر، جوان تنومند آبادی ریگ- پسر عموقربانعلی- که از سربازی فرار کرده است

 حال باردیگر مامورین حکومتی  جوانان ریگ  را جمع می کنند  تا به اجباری ببرند . خبر زودتر از ماموران در ریگ می پیچد . جوانان از روستا متواری می شوند  در  بیابان و صحراکمین می کنند  .


برداشت من از کتاب  :

قهرمان داستان قنبرعلی بود که همیشه باعث سربلندی مردم ده می شد.
روزی که اجباری ها وارد ده شدند تا سرباز فراری هارو دستگیر کنند قنبرعلی داخل چاه پنهان شد اما پس از کتک خوردن کدخدا و پدر مادر قنبرعلی توسط گروهبان صفورا نامزد قنبرعلی به دنبال او رفت.
درگیری او و گروهبان و سربازها نقطه اوج داستان بود و مثل همیشه استاد دولت آبادی با توصیفات زیبا داستان را پرکشش و جذاب کرده است.


جملاتی از کتاب :

آدم اگر پیش از بلا شروع بعه غصه خوردن کند، بلا زودتر او را از پا می اندازد 17


کدخدا فکر کرد حرفی باید بزند، و چه حرفی ، معلوم نبود . هرچه بود نیت کرد که بگوید "خیلی خوش آمدین " که گروهبان امان نداد و سیلی محکمی بیخ گوش او خواباند .24


گروهبان ،خودش را پس کشید و تسمه  تفنگ را به صورت و سرشانه عمو قربانعلی کوبید و عموقربانعلی  روی زانوهایش خم و بعد راست شد. 47

صفورا در اینکه برود قنبر را خبردار کند یا نه، شک داشت.دلش نمی آمد قربانعلی را این طور ذلیل ببیند، و تحملش را هم نداشت فکر کند که گروهبان جلو چشم این همه آدم نومزدش را، قنبر را، خوار و خفیف کند. قنبری که در چشم هرکدام از اینها سهرابی بود؛که مایه سربلندیشان بود. که از قوچان -فصل کشتی چوقه- با اسب به دنبالش می آمدند و می برندنشان و هرسال هم پشت حریفش را به خاک می رساند و با سینه باز و سربلند به قلعه برمی گشت و جلوی گوسفند قربانی می کردند.نه، صفورا دلش نمی آمد خواری همچین مردی را-اگر هم خودش به نام او نبود -ببیند. اما خودش، صفوار چه می توانست بکند؟برود چه چیز بگوید؟49

 

سپاس...

مردم فقیر / داستایوسکی

 

 

نام کتاب : مردم فقیر

نویسنده : فیودور داستایوسکی

مترجم : کاظم انصاری



رمان به صورت روایت نامه ای میان دو تن است. دختری جوان و مرد مسنّی از خویشاندان دخترک که در دو مجتمع در کنار هم زندگی می کنند و ترجیح می دهند به جای دیدار حضوری با هم به جهت شایعات همسایگان از طریق مستخدمه ای با هم نامه نگاری کنند. موضوع داستان روایت فقر است.

برداشت من از کتاب :


مردم فقیر اولین رمان داستایفسکی است.
او در این رمان به مسئله ی فقز پرداخته است که در آن ماکار و واروارانا که هر دو در فقر و بدبختی به سر می برند و از خویشاوندان دور هم هستند و در نزدیکی هم خانه دارند. در نامه نگاری های آنها به همدیگر تمام مشکلات و گرفتاری های روزمره شان بیان شده که خواننده با گذشته و حال شخصیتهای رمان بخوبی آشنا می شود.
ماکار برای حل مشکلات دختر یتیم در عین ناداری خود دست به هرکاری می زند اما مشکلات عمیق تر از تلاش بی وقفه ماکار می باشد.
در بخشی از داستان به کودکی اشاره می کند که در خیابانها با کاغذی به دست که در آن مادرش برای مردم  از مشکلاتشان نوشته شده  از آنها طلب کمک می کند. روایتی تلخ از مردم فقیر..

 

جملاتی از کتاب :



جهان کینه توز است و مردم بیدادگرند

تهیدستان زودرنج و حساسند و طبعا چنین آفریده شده‌اند!
تهیدست همیشه مظنون است، با نظر دیگر به جهان پروردگار می‌نگرد. به دیگران از گوشه چشم نگاه می‌کند. به اطراف خویش پریشان و مشوش نظر می‌کند، به هر کلمه گوش فرا می‌دهد و بیم دارد که مبادا درباره او گفتگو کنند و بگویند که: نگاه کن! چه ابلیس فقیری! احساس و عواطف او چیست؟ قیافه او از این سو یا آن سو چگونه است؟ همه‌کس می‌داند که تهیدست از پلاسی کهنه و مندرس بدتر و بی‌ارزشتر است.
هرچه درباره او نوشته شود باز هرگز کسی وی را محترم نخواهد شمرد.

عزیزم! نظام جهان به تحکم و زورگوئی بزرگتر بر کوچکتر و قوی‌تر بر ضعیف‌تر استوار است و بدون رعایت احتیاط و دوراندیشی جهان برپا نمی‌ماند و در نظم و ترتیبش خلل می‌افتد


نمی فهمم چرا تا این درجه ضعیف شده ام. کوچکترین کوشش و زحمت مرا خسته و فرسوده می کند. راستی اگر کاری پیدا شد چگونه می توانم آنرا انجام دهم؟ همین اندیشه است که مرا می کشد.


حق و عدالت این سوال را ایجاب می کند که چرا همای خوشبختی و سعادت بر سر گروهی از مردم در آنهنگام که در شکم مادرند سایه می افکند. و چرا گروهی دیگر در یتیم خانه و دارالمساکین چشم به این جهان می گشایند؟

زندگانی در میان بیگانگان و جلب محبت آنان و اختفای شخصیت و تقید به آداب ناشناخته کاری دردناک و دشوار است

انسان هر چه بیشتر در اختفای فقر و مذلت خویش می‌کوشد و هرچه بیشتر سر در گریبان خویش فرو می‌برد تا بتواند از شر زبان مردم در امان باشد باز کسی وارد زندگی او می‌شود و از کاهی کوه می‌سازد و انسان را دست می‌اندازد و در یک چشم بهم زدن اسرار زندگانی او را در کتابی ثبت می‌کند و بر سر زبان‌ها می‌اندازد و اسباب تمسخر و تحقیر دیگران می‌نماید

آری گاهگاه آدمی چنان فریفته و گمراه عواطف و ادراکات خویشتن می‌شود که یکباره از جهان پیرامونش بی‌خبر می‌گردد

 

سپاس ...

حکمت شادان / فریدریش نیچه

 

 

نام کتاب : حکمت شادان

نویسنده : فریدریش نیچه

مترجمین ک جمال آل احمد - سعید کامران - حامد فولادوند

 

حکمت شادان کتابی‌ست از فریدریش نیچه که جزء خصوصی ترین نوشته‌های نیچه محسوب می‌شود زیرا آن را پس از بهبودی از بیماری تالیف و به دوشیزه‌ای به نام سالومه تقدیم کرده است. نام آن به توجه نیچه بر زندگی شاعران و رامشگران جنوب فرانسه دلالت دارد که بر اساس عشق و جوانمردی و شادی زندگی می‌کردند.



برداشت من از کتاب :

نیچه به خواننده خود می گوید من آرزو می کنم دندان و معده ای خوب داشته باشی زیرا آنگاه که کتاب مرا خوب هضم کنی یقینا آن را چون من درک خواهی کرد!  آثارش تأثیری عمیق بر فلسفه غرب و تاریخ اندیشهٔ مدرن بر جای گذاشته‌است .او در 44 سالگی قوای ذهنی‌اش را به طور کامل از دست داد و دچار فروپاشی کامل ذهنی گردید. و پس از یاره سال درگذشت. خواندن آثار نیچه بر هر اندیشمندی واجب است.

جملاتی از کتاب :

آن کس که خنده نمی کند همان بهتر که آثار من را نخواند

 

دشمنی یکپارچه بهتر از دوستی سرسری است 37


خودت را باد نکن کوچکترین سوزن ترا میترکاند 38


از هردیدگاه خوب یا بدی که به انسانها نگاه کنم،همه آنان و هر کدام از آنان را هواره سرگرم انجام یک کار می بینم و آن عبارت است از کوشش برای حفظ نوع بشر. انجام این کار هرگز به خاطر عشق به همنوع نیست، بلکه به خاطر ان است که هیچ چیزی در انسان ریشه دارتر،قویتر، بیرحم تر و شکست ناپذیرتر از این غریزه وجود ندارد 55


انسانها چون خیال می کرده اند صاحب آگاهی هستند، زحمت زیادی برای کسب آن به خود نداده اند، و امروز هم انها در همان وضعیت هستند!هنوز هم این امر بسیار ضروری است زیرا انسان به زحمت متوجه شده که باید وجود خود را با دانایی درامیزد و ان را در خود غریزی کند. تنها کسانی متوجه این وظیفه جدید شده اند که دریافته اند تاکنون بشر تنها با خطا سروکار داشته و تمام آگاهی هایش براساس آن است. 71


آنچه را که ما از خود می دانیم و در حافظه نگه داشته ایم کمتر از آنچه دیگران درباره ما می دانند(یا خیال می کنند که می دانند) در زندگی ما دخالت می کند و آنگاه متوجه خواهیم شد که عقیده آنان قدرت و تاثیر بیشتری دارد. آخر ما با عذاب وجدان خود بهتر کنار می آییم تا با سابقه و شهرت بد خود. 111


زن حتی در برابر خود خاموش می ماند و چشمانش را به خود هم می بندد. 129


خدا مرد! خدا مرده است! ما او را کشتیم! 193


عجب !خدایی که انسانها را به شرطی دوست دارد که به او اعتقاد داشته باشند و ادمهایی که به این عشق و دوستی اعتقاد ندارند با نگاههای غضبناک و تهدید آمیز می نگرد! عجیب است !زیرا احساس قادر مطلق ،یک عشق قراردادی و مشروط است! عشقی که حتی نتوانسته است بر احساس عزت و سربلندی و روحیه کینه توزی غلبه کند . چقدر این چیزها شرقی هستند! 203


آن کس که خود را عمیق می داند تلاش می کند که واضح و شفاف باشد.آن کس که دوست دارد در نگاه توده ی مردم عمیق به نظر بیاید تلاش می کند که مبهم و کدر باشد.توده ی مردم کف ِ هر جایی را که نتوانند ببینند عمیق می پندارند و از غرق شدن واهمه دارند. 218

آدم فقط پرسشهایی را می شنود که قادر به یافتن  پاسخی برای انهاست. 224


بسیاری از مردم از نظر شخصیت مادی به اوج کمال می رسند، اما عقل آنها به این مقام عادت ندارد و بسیاری از آدمهای دیگر برعکس. 233


کتابی که نتواند ما را به فراسوی کتابها ببرد به چه درد می خورد؟ 236


ما هنگامی که عاشق می شویم.دوست داریم ضعف هایمان پنهان بماند البته نه بخاطر تکبر بلکه به این خاطر که معشوق رنج نبرد.ان کس که عاشق است می خواهد شبیه خدا باشد البته این هم از روی تکبر نیست240


طبع انسان به گونه ای است که اگر صدبار پاره ای از معتقداتش را با دلیل و منطق رد کنند، باز هم در صورت نیاز بدانها باز می گردد و انها را واقعی می انگارد. 319


همیشه جایی که اراده و اختیار وجود ندارد، ایمان دارای بیشترین مطلوبّیت است زیرا اراده شورِ فرماندهی و علامت مشخّصه تسلط و نیرو است.هر قدر کمتر توان فرماندهی داشته باشیم، بیشتر می خواهیم فرمان پذیر و تحت تسلط باشیم خواه از طرف خدا باشد خواه پادشاه، طبقهٔ اجتماعی ، یا طبیب، یا کشیش و یا عقیده و اصلی قطعی و یا وجدان حزبی.بدین ترتیب می توان نتیجه گرفت که دو آئین بزرگ دنیا یعنی بودایی و مسیحّیت به احتمال زیاد در یک فضای ضعیف خارق العادهٔ اراده و اختیار متولّد شده اند و این خود دلیل سرعت انتشار و گسترش آنهاست. در حقیقت این دو آئین با یک نیازِ به تحتِ اَمر و سُلطه قرار گرفتن مواجه شده اند که با شور و حرارت تا حدّ جنون و ناامیدی پیش رفته و دلیل آن همان ضعف و کمرنگی اراده و اختیار بوده است.هر دو آئین در یک دوران رِخوت و خمودی به آموزش و ترویج تعصب پرداخته اند و از این طرق به مردمی بیشمار، نقطهٔ اتکا و امکان جدیدی برای خواستن و بالاخره لذّت از اِعمال آن، عرضه کرده اند. تعصّب در حقیقت تنها «نیروی اراده» ای است که می توان در افراد ضعیف و مردّد ایجاد کرد، زیرا تعصّب تمام نظام حِسّی و فکری انسان را هیپنوتیزم می کند به نحوی که فقط از دیدگاه و احساسِ واحدی اشباع می شود.احساسی که مسیحیت آن را ایمان می نامد و از آن پس بدون تناسب رشد می کندو بر انسان مسّلط می گردد. وقتی یک نفر خود را متقاعد کند که باید تحت فرمان باشد و فرمانبرداری کند انسان «مومنی» است. برعکس می توان لذّتی و نشاطی را تصور کرد که از فرمانروایی بر وجود خویش حاصل می شود،به قدرتی اندیشید که از اِعمال حاکمیت شخصی حاصل می شود، و به آزادیِ خواستن که به شخص امکان می دهد بنا به میل خود، هرگونه ایمان و نیاز به تکیه گاه را به دور افکند؛ می توان تصور کرد که این شخص قادر است تعادل خود را بر روی باریک ترین ریسمان حفظ کند، با کمترین امکانات بسازد و حتی تا لبه پرتگاهها به رقص خود ادامه دهد. این است نمونه فرد آزاد اندیش. ۳۲۰

در روی این زمین که بهای هر چیز شاید زیاده از حد بالاست، بدست اوردن تسلط و استادی در هر زمینه گران تمام می شود، در صورتی مرد حرفه خود می شویم که قربانی آنهم باشیم. این بهای آن است. 360


شاید همگی ما فیلسوفان، امروزه در برابر دانش بشری، موقعیت نگران کننده ای داریم. علم رشد می کند و دانشکندترین افراد در میان ما، در آستانه کشف این واقعیت قرار گرفته اند که چیز زیادی نمی دانند. 385


بعید است کسی را بتوانیم تغییر دهیم و اگر زمانی در این تغییر کامیاب شدیم دلیل آن بی آن که خود از ان اگاه باشیم چیز دیگری بود ه است یعنی ما خود توسط آن شخص تغییر کرده ایم .

چه تعداد از انسان ها می توانند مشاهده کنند و از میان عده اندکی که می توانند مشاهده کنند چند نفر می توانند خویشتن خویش را مشاهده کنند ؟ هیچ کس به اندازه خودش برای خود غریبه نیست.


خوشبختی و بدبختی دوبرادر دوقلوهستند که با هم بزرگ می شوند.



 

سپاس ...

وردی که بره ها می خوانند/ رضا قاسمی

 

نام کتاب : وردی که بره ها می خوانند

نویسنده : رضا قاسمی

 



«وردی که بره ها می خوانند» شامل سه داستان است که بطور موازی پیش می روند،اما در این جا هر کدام از داستان ها بخشی از زندگی نویسنده است :ماجراهای کودکی نویسنده ،وقایعی که در بیمارستان می گذرد و ماجرای ساختن چهلمین سه تار، سه تاری که قرار است در انتها نوایی جادویی و ناب داشته باشد. در این داستان ها نویسنده از هر دری حرف می زند اما کیفیت وشیوه روایت بسیار جذاب است و تا انتها خواننده را با خود می کشاند.


برداشت من از کتاب :
راوی رمان فردی است که هم خود و هم ما را با خود به گذشته ها می برد.او برای عمل چشمش به بیمارستانی در فرانسه می رود و تا رسیدن به روز عمل به خاطرات دوران گذشته خود می پردازد.خاطراتی که با قلم زیبای قاسمی همراه می شود با بیان فلسفه و عقاید نویسنده .این رمان،بار نخست،در آوریل سال 2002 به عنوان رمان آنلاین، به صورت فی البداهه و زیرچشم خوانندگان، به مدت چهل و دو شب(هرشب یک قسمت) روی سایت نویسنده نوشته و منتشر شده است.رمانی بدون سانسور و روایتی پر از درد و درد و بازم درد.


جملاتی از کتاب :




چرا هیچ خلوت عاشقانه ای خلوت نیست؟ ازدحام جمعیت است در تختخوابی دو نفره؟ چرا هر کس چند نفر است؟ با چهره هایی گوناگون؟ چرا عاشق کسی می شویم اما با دیگری به بستر میرویم؟ 5


هرکس را می شود خرید، فقط قیمت است که فرق میکند 17


اگر درماندگی را با همه وجود منتقل کنی همیشه کسی هست که به دادت برسد. 17

انسان شهرش را عوض می کند، کشورش را عوض می کند، ولی کابوس ها را نه. 83


این پیره زنان بیوه در خانه ی پسر، از عروس حساب می بردند. و در خانه ی دختر ، از داماد. به هر خانه ای که می رفتند همه اش خداخدا می کردند کسی لیوانی آب بخواهد.بندبند تن شان تیر می کشید از درد، اما مثل دختری چهارده ساله بلند می شدند از جا تا نشان بدهند حضورشان به درد خور است در این خانه. زندگی شان فرو خوردن درد بود 94

مردی که نمی تواند زنی را خوشبخت کند خودش را هم نمی تواند خوشبخت کند. 112


می‌رفت و دردِ من شروع می‌شد. اما همینکه زخم اندکی التیام می‌یافت ، برمی‌گشت. می‌گفت « هیچکس مثل تو مرا نمی‌فهمد ».هیچکس هم مثل او مرا نمی‌فهمید. پس مخفیانه ادامه می‌دادیم .اما تمامِ مدت ترس داشت مبادا کسی ، آشنائی ، ببیندمان . بعدکه این ترس‌ها تیغ می‌شد و تکه‌تکه می‌برید از روح ، بازتشویق‌اشمی‌کردم برود. قبول نمی‌کرد. خسته که می‌شدیماز پنهان‌کاری و ترس ، می‌رفت . اما با هر رفت و برگشت تکه‌ی دیگری از روح من به غارت می‌‌رفت . بار آخر که رفت ، تازه فهمیدم که هر چیز غرامتی دارد. 178


بعضی چیزها هست که بهتر است آدم نگوید 183


همه چیز همیشه خیلی پیش تر از آن شروع می شود که فکرش را بکنی 184

 

 

سپاس...

 

به کودکی که هرگز زاده نشد / اوریانا فالاچی

نام کتاب : به کودکی که هرگز زاده نشد

نویسنده : اوریانا فالاچی

مترجم : مانی ارژنگی


رمانی به زبان ایتالیایی از اوریانا فالاچی، نویسنده و خبرنگار ایتالیایی است که در سال ۱۹۷۵ منتشر شد.

این کتاب با زاویه دید اول شخص و در قالب نامه‌ای از راوی داستان، یک زن جوان که گویا خود فالاچی است، با جنینی که در رحم خود باردار است نوشته شده که فرزند نازاده‌اش را از مصیبت‌های دنیا و بی‌رحمی آن می‌آگاهاند.

برداشت من از کتاب :

کتاب با جملاتی چون همیشه این سوال وحشتناک برایم مطرح بوده است: نکنه دوست نداشته باشی به دنیا بیایی و نخواهی زاده شوی، شروع می شود.کتاب بسیار زیبا و قابل تاملی که در آن با نگاه انتقادی به جهان هستی مسائل مختلفی را بیان کرده است.در بخشی از کتاب می گوید در این دنیا، هرکسی یکی را اذیت می کند، کوچولو. اگر نکنی نابود می شوی.بقا خشونت است. کتابی ست که به مردان کمک خواهد کرد تا بفهمند.


جملاتی از کتاب :


نکند روزی به سرم فریاد بکشی که چه کسی از تو خواسته بود مرا به دنیا بیاوری؟ 5


کوچولو، زندگی یعنی خستگی!زندگی یعنی جنگی که هر روز تکرار می شود و در ازای لحظات شادی اش که مکث های کوتاهی بیش نیست باید بهای گزافی پرداخت. 5


درد با ما به دنیا می آید، با ما رشد می کند،و با ما آنقدر اخت می شود که فکر می کنیم مثل دستها و پاهایمان که همیشه با ماست،درد هم باید با ما باشد. 6


اگه تو پسر زاده شوی باز هم راضی خواهم بود. حتی شاید بیشتر از دختر بودنت. در اینصورت از خیلی از تحقیرها و بردگیها و سو ء استفاده در امان می مانی.البته اگر پسر باشی باید بندگیها و بیعدالتی های دیگری تحمل کنی.فکر نکن زندگی برای مرد هم خیلی آسان است.اگر نیرومند باشی،مسئولیت های سنگین و مستبدانه به گردنت می گذارند.چون ریش داری اگر گریه کنی یا محبت بطلبی همه به تو خواهند خندید. 13


کوچولو،سعی می کنم به تو بفهمانم که مرد بودن یعنی کسی بودن. و برای من مهم این است که تو کسی باشی.آدم بودن کلمه زیبایی است چون حد و مرزی برای زن یا مرد بودن تعیین نمی کند.قلب و مغز هیچکدام جنسیت ندارد.رفتار هم همینطور.اگر قلب و مغز داشته باشی، هرگز به تو تحمیل نخواهم کرد که چون زن هستی یا مرد باید فلان فکر یا فلان رفتار را داشته باشی.تنها دو چیز از تو خواهم خواست، اول اینکه از معجزه زاده شدن حداکثر بهره را ببری و دیگر آنکه هرگز تن به پستی ندهی.پستی جانور خونخواهی است که همیشه در کمین ماست. چنگالهایش را هر روز به بهانه مصلحت و احتیاط و گاهی عقل و کمال در بدن همه انسانها فرو می کند و کمتر کسی در مقابلش تاب مقاومت دارد.آدمها وقتی در معرض خطری قرار می گیرند پست می شوند و وقتی خطر گذشت، آدم می شوند. 14


نظر من اینست که عشق حقه بزرگ و عظیمی است که بخاطر آرام کردن و سرگزم ساختن مردم اختراع شده است. 16


عشق گرسنگیی است که وقتی سیر شدی سر دلت می ماند و باعث سو ء هاضمه می شود. درست مثل استفراغ 18


فقط آنهایی که خیلی گریه کرده اند می توانند قدر زیباییهای زندگی را بدانند و خوب بخندند. گریه کردن آسان است، خندیدن مشکل است. بزودی این حقیقت را خواهی اموخت. 35


آدمی در تنهایی آسانتر طغیان می کند، و وقتی با دیگران زندگی میکند آسانتر تن به قضا می دهد. 39


وقتی کسی به خدا اعتقاد دارد معنایش آنست که خسته است،که دیگر نمی تواند به تنهایی پیش برود. 106

آوسنه باباجان / محمود دولت آبادی

 

نام کتاب : آوسنه باباجان

نویسنده : محمود دولت آبادی



فضای داستان همچون اکثر نوشته‌های دولت‌آبادی در روستاهای خراسان رخ می‌دهد و رنج و ادبار روستاییان شرق ایران را به تصویر می‌کشد.این اثر، نمونه‌ای خوب از نوشته‌های کمتر سیاسی و بیشتر رمانتیک دولت‌آبادی است.بابا سبحان پیرمرد فقیر و از کارافتاده‌ای است که شکم خانواده‌اش را با نان خالی سیر می‌کند. دو پسر او بر روی زمینی کار می‌کنند که متعلق به بیوه‌زنی ثروتمند است؛ بخش کوچکی از زمین نیز به پسران بابا سبحان تعلق دارد. همسر برادر بزرگ‌تر باردار است. لذت‌بخش‌ترین و سرورانگیزترین بخش زندگی آنان، نهاری است که پس یک روز کاری سخت و طاقت‌فرسا می‌خورند. با تصمیم ناگهانی بیوه‌زن مبنی بر اجاره دادن زمینش به مردی دیگر، به یک باره اوضاع دگرگون می‌شود و همان شادی و رضایت‌مندی اندک نیز از کانون خانوادهٔ بابا سبحان رخت بر می‌بندد. پسران خانواده تصمیم می‌گیرند که در برابر این تصمیم بیوه‌زن ایستادگی و از حق خود دفاع کنند


برداشت من از کتاب:


باباسبحان به سختی با دو پسرش زندگی می کرد اما تصمیم عادله بیوه زنی که صاحب پنج دانگ زمین کشاورزی بود زندگی را برای آنها تلخ تر کرد. چالشی سخت با عادله و غلام که نامزد سابق عروس باباسبحان بود.در بخشی از کتاب غلام به زور مادرش را سوار موتور می کند و او را در کویر رها می کند که یکی از تلخ ترین بخش های کتاب بود و همچنین عاقبت بسیار دردناک مادر غلام و باباسبحان مثل همیشه توام با توصیفهای تاثیرگذار و قلم توانای محمود دولت آبادی بوده است.


جملاتی از کتاب :


غلام زیربغلهای مادرش را چسبید. او را از کنار گودال کند، جلو دهنش را گرفت و از در بیرون برد.موتورسیکلتش جلوی گودال منتظر ایستاده بود. مادرش را به طرف موتور کشاند. او را روی ترک بند بست و گفت : جم بخوری افتادی و سقط شدی، پیر شفال عفریته.خوب بچسب.


ننه غلام گریه کرد: خدایا تو خودت داد من را بستان. بعد از یک عمر خواری، خدای بزرگ..حالا کجا داری می بریم؟ توی این شب سیاه، خدایا خودت یاری کن. خدایا..


چشم انداز صحرا بود و ریگ،کویر و کال شور که زیر مهتاب موج می زد. ننه غلام پشتش از وحشت لرزید،جیغ کشید و سرش را به تخت شانه پسرش چسباند، و غلام موتور را تندتر رو به کویر راند.

بابا سبحان دیگر حرفی نزد.پشت به صالح کرد، و مطیع و آرام به خانه برگشت.نمی شود گفت چه غمی او را گرفت،چون خودش را در طویله قایم کرد،در را بست،میان آخور چمباتمه زد،سرش را روی زانوها گذاشت و ماند. شاید گریه می کرد.


و تنها آدمی که تا دمدمه های سحر میان کوچه پس کوچه ها،خرابه ها و پی دیوار باغها راه رفت،با خودش حرف زد و به هرسیاهی که رسید به گمان مسیب به طرفش دوید، بابا سبحان بود.

 

آئورا / کارل فوئنتس

 

نام کتاب :آئورا

نویسنده :کارل فوئنتس

مترجم : عبدالله کوثری

 


آئورا  رمانی  از کارلوس فوئنتس رمان‌نویس مکزیکی است. این رمان در ۱۹۶۲ در مکزیک منتشر شد.این داستان از زاویه دید دوم شخص مفرد (تو)روایت می‌شود. این اثر یکی از آثار موفق ادبیات آمریکای لاتین و از شاخص‌ترین آثار رئالیسم جادویی است که در عین حال دارای مشخصه‌های سوررئالیستی نیز هست.


فلیپه مونترو،تاریخ دان جوان و جویای کار در کمال نا امیدی به یک آگهی استخدام بر می خورد که با تحصیلات و نوع علائق او همخوانی کامل دارد،اوبلافاصله خود را به آدرس ذکر شده در آگهی می رساند و ماجرای حیرت انگیز رمان از همان لحظه آغاز می شود.

کارلوس فوئنتس در رمان«آئورا»دو گونه متفاوت در عالم نویسندگی را به هم پیوند داده است،اودر آغاز رمان خواننده اش را به فضایی دعوت می کند که یادآورفضاهای «باروک»یعنی تجسم بخشیدن به اشیاءو حتی تجسم بخشیدن به عناصری از وهم و خیال و حتی مرگ است اما

رفته رفته رگه هایی مدرن از دل وقایع سر بر می آورند که خواننده وشخصیت فلیپه مونترو را بیشتر درگیر ماجرا می کنند.


نکته جالب توجه در رمان«آئورا»حضور مداوم خواننده در بطن اثر است،یعنی این که نویسنده با ایجاد ترفند هایی ذهن خواننده اش را درست مانند ذهن جوان جویای کاربه اعماق خانه قدیمی و مرموز می کشاند،جایی که از در و دیوارش حس انتظار می بارد و همین انتظار است که رغبت خواندن ایجاد می کند.

برداشت من از کتاب :

رمانی متفاوت از فوئنتس که درونمایه پیچیده ای دارد اما با صمیمیتی که در ارتباط بین نویسنده و خواننده ایجاد کرده است به سختی می شود کتابش را یک نفس نخواند. روایت پیرزنی که پس از 60 سال از مرگ شوهر ژنرالش درصدد  تکمیل خاطرات ناتمام او برمی آید و برای این کار قرعه به نام مونترو تاریخ دان می افتد. حضور آئورا برادرزاده پیرزن باعث اتفاقات حیرت انگیزی می شود.


جملاتی از کتاب :


مرد به شکار می رود و می ستیزد،

زن دسیسه می چیند و خیال می بافد،

او مادر وهم است،

مادر خدایان،

چشمی نهان بین دارد،

پر و بالی که توان پرواز به بی کران تخیل می بخشدش.

خدایان همچون مردانند:

بر سینه زنی

زاده میشوند و می میرند.


حتی شیطان هم روزی فرشته بوده.

قلعه حیوانات / جورج اورول

 

 

نام کتاب : قلعه حیوانات

نویسنده : جورج اورول

مترجم : امیر امیر شاهی

 

داستان با توصیف شبی شروع می‌شود که خوکی به نام میجر پیر حیوانات را جمع کرده و از ظلمی که انسان بر حیوانات روا داشته برای آنان سخن می‌گوید و حیوانات را به شورش علیه انسان دعوت می‌کند. وی سپس یک سرود قدیمی به نام جانوران انگلستان را به آنان یاد می‌دهد که بعداً به سرودی انقلابی در بین حیوانات مزرعه تبدیل می‌شود. پس از چندی حیوانات در پی شورشی مالک مزرعه به نام آقای جونز را از مزرعه بیرون کرده و خود اداره آن را به دست می‌گیرند. پس از این انقلاب حیوانی، خوکها که از هوش بالاتری نسبت به سایر حیوانات برخوردارند نقش رهبری حیوانات مزرعه را به دست می‌گیرند

برداشت من از کتاب:

جورج اُروِل رمان را در طول جنگ جهانی دوم نوشته است و در آن به زیبایی یک انقلاب را از آغاز تا دوران پس از انقلاب توصیف کرده است.انقلاب حیوانات بر ضد انسان. اصول اولیه انقلاب جملاتی همچون همه حیوانات باهم برابرند بود اما در ادامه اتفاقاتی افتاد که سالهاست در پس هر انقلابی شاهد آن هستیم.یکی از کتابهایی که ما ایرانی ها بخاطر تجربه انقلاب در کشورمان بخوبی با آن ارتباط برقرار می کنیم.حکایت حیوانات زیردستی که بعضی روزها دلشان می خواست ارقام کمتری به خورد آنها می دادند و غذایی بیشتر.

جملاتی از کتاب :
احمقانه ترین سوالات را مادیان سفید مطرح می کرد.آیا پس از انقلاب قند وجود دارد؟ آیا من در بستن روبان به بالم باز مجاز خواهم بود؟
زاغ اهلی از سرزمین عجیبی به نام شیر و عسل می گفت که حیوانات پس از مرگ به آنجا می روند.
همیشه خوکها تصمیم می گرفتند٬ سایر حیوانات هرگز نمی توانستند تصمیمی اتخاذ کنند ولی رای دادن را یاد گرفته بودند.
ما خوکها کارمان فکری است.صرفا به خاطر شماست که ما شیر را می نوشیم و سیب را می خوریم.هیچ می دانید اگر ما به وظایفمان عمل نکنیم چه خواهد شد! جونز برمی گردد. بله جونز برمی گردد!

فقط آدم مرده آدم خوب است.

خوکها روی تخت می خوابیدند و بعد اعلام شد که خوکها از این پس یک ساعت دیرتر از سایر حیوانات از خواب برمی خیزند

ناپلئون سرود حیوانات انگلیس را منسوخ کرد دلیلش این بود که سرود انقلاب بود و در آن سرود٬ ما تمایلات خود را برای داشتن روزهای بهتر و زندگی بهتر بیان کردیم و حالا زندگی بهتر داریم دیگر این سرود معناد ندارد

بنجامین معتقد بود زندگی نه بدتر می شود و نه بهتر؛ و می گفت گرسنگی و مشقت و حرمان قوانین لایتغیر زندگی است.

همه حیوانات برابرند اما بعضی ها برابرترند.
اگر شما دردسر حیوانات طبقه پایین را دارید٬ برای ما مسئله مردم پایین مطرح است

فریدون سه پسر داشت / عباس معروفی

 

نام کتاب : فریدون سه پسر داشت

نویسنده : عباس معروفی

 

همانطور که در ابتدای کتاب خود نویسنده به واقعی بودن نام افراد و وقایع اشاره می‌کند، قصه داستان بر اساس سرگذشت واقعی یکی از مبارزان سیاسی به نام مجید امانی نگاشته شده است. این رمان به حوادث انقلاب سال ۵۷ و درگیری و کشتار مبارزان سیاسی در سالهای قبل و بعد از انقلاب می‌پردازد. در واقع معروفی از استبداد و کشتار سیاسیون و روشنفکران انتقاد می‌کند.

 

برداشت من از کتاب :

عباس معروفی در این رمان داستان خانواده ای سیاسی را روایت می کند که چهار پسر فریدون امانی هریک به نوعی درگیر انقلاب سال 57 می شوند و  سرنوشت متفاوت آنها موضوع داستان می باشد. پدر خانواده چهار پسر داشت اما ایرج را حذف کرده بود. روایت آدمهایی که به خوبی و به زودی به خاطر منافع شان رنگ عوض کردند .قصه ای برگرفته از واقعیت های زیاد عصر انقلاب ها که با هنر معروفی ماندگار شد.این رمان در ایران اجازه چاپ ندارد و به علت سانسورهای زیاد وزارت ارشاد نویسنده آن را در اینترنت منتشر کرد! کمتر نویسنده ی ایرانی رو سراغ داریم که مانند معروفی چنین بی پروا درباره مسائل و شخصیت های سیاسی دوران انقلاب نوشته باشد.


جملاتی از کتاب :


چرا همیشه یک جای زندگی گندیده است و کاری هم نمی شود کرد


دنبال چیزی می گردیم که نمی دانیم چیست، یا می دانیم و می ترسیم بگوییم،اسمش را گذاشته ایم فردا.

وقتی آدم غرق می شود، خیلی چیزها را نمی بیند و یکباره می بیند که همه ی آرزوها بر سرش خراب شده است.

رستاخیز / له ف تولستوی

 

 

نام کتاب :رستاخیز

نویسنده : له ف تولستوی

مترجم : اسکندر ذبیحیان



تالستوی در این رمان نقایص و پلیدی های اجتماعی آن روز را که زندگیش بر پایه ظلم و بی عدالتی و ریاکاری استوار بوده ٬ برملا می سازد.

در این رمان خواننده با دو نوع رستاخیر روبرو می شود یکی رستاخیزی که در وجود اشراف زده ای پشیمان از کردار گذشته خویش ظاهر می گردد یکی هم رستاخیزی که وجود زنی فریب خورده پس از رسیدن به حد کمال معنوی پدید می آید.

تالستوی بزرگترین رمان نویس و واقع گرای روسیه در خانواده ای اشرافی به دنیا آمد اما به مبارزه با بی داد گری ها و ستم کاری های طبقه خود پرداخت او درباره بی عدالتی زندگی افراد حقیقت بی رحمانه ای را آشکار کرد که تمام دنیا را تکان داد هیچ یک ار آثار تولستوی از حیث ژرف نگری و تجزیه و تحلیل روح بی دادگری و ستم کشیدگی انسان به پای رستاخیز نمی رسد

برداشت من از کتاب:

سرگذشت مردی که در ایام جوانی دامن دختری بی گناه را لکه دا کرد و با گذشت ایام او را به دست فراموشی سپرد تا اینکه در مقام هیئت منصفه با زنی متهم به قتل روبرو شد. دیدار با ماسلووا تمام ماجرای گذشته را به یاد او آورد و از اینکه ده سال توانسته بود با وجدانی آلوده به چنین گناهی شنیع به آلودگی زندگی کند تعجب کرد. رستاخیزی برای نخلیودوف و ماسلووا
زنی که پس از ماجرای دوران جوانی به مدت هفت سال در موسسه عشرتکده بود و مردی که اکنون عضو هیئت منصفه دادگاه شده بود.


جملاتی از کتاب:


من هر دادگاهی را نه تنها عبث می شمارم٬ بلکه برخلاف اخلاق و اصول اخلاقی می دانم.

هیچ یک از حاضران در کلیسا ٬ از کشیش و رئیس زندان گرفته تا دیگر زندانیان ٬ حتی یک لحظه به فکرش نرسید٬ همان عیسایی که کشیش به دفعاتی بیشمار نام او را توام با صدایی سوت مانند بر زبان آورده بود و با کلماتی شدید و غلیظ مدح و ثنا گفته بود٬ تمام اعمالی را که در این جا انجام شد٬ نهی فرموده است. نه تنها این روده درازی های نامعقول و شعبده بازی اهانت آمیز کشیشان تعلیم دهنده را در مورد نان و شراب منع کرده است٬ بلکه این را نیز که گروهی از مردم گروهی دیگر را معلم خطاب کنند٬ به صراحت نهی کرده است٬ نیایش را در معابد قدغن و هر فردی را به عبادت انفرادی امر فرموده است و با تاکید بر این که رسالتش نابود کردن معابد و پرستشگاه هاست ٬ هرگونه عبادت در این نوع مکان ها را منع کرده و فقط نیایش از روی صدق و صفا و راستی را توصیه فرموده است.از همه مهتر این که٬ نه تنها محاکمه و زندان٬ به بند کشیدن و شکنجه دادن٬ رسوا کردن و اعدام مردم را به شکلی که در این جا به آن عمل می شود ٬ منع و نهی فرموده است٬ بلکه با اعلام این که او آمده است ٬ تا اسرا را آزاد سازد٬ هرگونه آزار و شکنجه ی مردم را شدیدا قدغن کرده است.

این نکته هم به فکر هیچ یک از حاضران نمی رسید که تمام اعمالی که در این جا انجام می شد٬ بزرگترین اهانت و توهین نسبت به  همان عیسایی است که به نام او تمام این اعمال را انجام می دادند.
کشیش با وجدانی راحت تمام کارهایی را که بدان خو گرفته بود٬ انجام می داد٬ زیرا از بچگی به پیروی از این عقیده تربیت یافته بود که تنها دین و ایمان واقعی و برحقی که تمام اشخاص مقدس ادوار گذشته به آن ایمان داشته اند و در حال حاضر نیز بزرگان دین و مملکت به آن باور دارند ٬ در همین مراسم نهفته است.

آنچه بیش از هرچیز او را بر این عقیده استوار می ساخت٬ آن بود که مدت هیجده سال بود که او در ازای انجام تشریفات مذهبی از درآمدهایی برخوردار بود که از محل آن خانواده ی خود را اداره می کرد. مخارج دبیرستان پسرش و هزینه ی تحصیل دخترش در مدرسه ی علوم دینی تامین گردید.

با این که بسیاری از آنان در این زندگی دنیوی برای رسیدن به رفاهی بزرگ آزمایش ها و امتحان های متعددی از طریق دعا و نیایش کلیسایی و افروختن شمع انجام داده و به نتیجه نرسیده بودند( یعنی دعایشان مستجاب نشده بود)٬ اما هر یک از آنان ایمان راسخ داشت که این عدم موفقیت امری تصادفی بوده٬ و این موسسه مذهبی که مورد تایید دانشمندان و پیشوایان بزرگ دینی قرار دارد٬ به هر حال نهادی بسیار مهم است و ٬ اگر موجودیتش برای زندگی دنیوی مفید نباشد٬ به هر حال برای زندگی اخروی سودمند خواهد بود...


جهان بینی ماسلووا زندگی را در این خلاصه می کرد که بالاترین و مهم ترین لذات برای تمام مردان٬ بدون استثاء از پیر و جوان٬ محصل٬ ژنرال‌ و تحصیل کرده تا افراد بی سواد٬ عبارت است از برقرار کردن روابط جنسی با زنانی که نظرشان را جلب کنند٬ و به همین دلیل تمام مردان٬ با این که ظاهرا خود را به کارهای دیگر علاقمند و سرگرم نشان می دهند٬ ولی باطنا خواستار همین یکی می باشند. و او که زنی جذاب و دلرباست می تواند این تمایل ایشان را ارضا کند و یا اینکه ارضا نکند٬ بنابراین او انسانی است برجسته و مهم و مورد احتیاج مردان. تمام زندگی حال و گذشته او موید اعتدال و درستی این نظریه بود.


در کشوری که بردگی٬ قانونی است و از آن حمایت می شود٬ یگانه جایی که شایسته ی شهروندی شرافتمند و درستکار است٬ زندان است.

اگر در برابر زنبوران عسل احتیاط به خرج ندهی٬ باعث آزار آنها و آسیب خود می گردی. آدم ها نیز همینطور. غیر از این نمی تواند باشد٬ زیرا الفت و محبت متقابل بین مردم اساس زندگی بشری است.

یکی از معتقدات اشتباهی که میان مردم بسیار معمول و متداول است این است که تصور می کنند هرکس اوصافی مخصوص به خود دارند یعنی معتقدند فلان آدم یا مهربان است یا کج خلق  عاقل است یا احمق فعال است یا بی تفاوت و بی حال و غیره ولی مردم در واقع چنین نیستند ما می توانیم در مورد فلان شخص بگوییم که در بیشتر موارد مهربانی او بر کج خلقی اش می چربد در بیشتر موارد عقلش به حماقتش غالب می آید و در بیشتر موارد فعالیتش بر بی علاقه گی و تنبلی اش برتری دارد و همین طور برعکس ولی اگر بخواهیم درباره ی شخصی بگوییم که مهربان است یا او عاقل است و درباره ی دیگری بگوییم که او‌کج خلق است یا او احمق است گفتارمان نادرست خواهد بود

حال آن که ما در تمام موارد و در همه ی اوقات مردم را به همین شکل تقسیم بندی می کنیم که این رویه غلط است


آدمیان به رودخانه ها می مانند آب تمام رودخانه ها در همه جا یکسان و یکجور است لیکن هر رودخانه ای گاهی باریک است گاهی سیر جریانش سریع است گاهی عریض است گاهی آرام است گاهی آب تمیز است گاهی سرد است و گاهی گل آلود است آدمیان همین گونه اند هرکسی در وجود خود زمینه ای برای رشد کلیه صفات انسانی را دارا می باشد گاهی گروهی از مردم آن صفات را بروز می دهند گاهی گروهی دیگر صفات متفاوت را و به کرات اتفاق می افتد که به خویشتن اصلا شباهت ندارد و در عین حال در همان نفس پیشین خویش باقی می ماند در بعضی از مردم این دگرگونی ها فوق العاده شدید و فاحش است