نام کتاب : وردی که بره ها می خوانند

نویسنده : رضا قاسمی

 



«وردی که بره ها می خوانند» شامل سه داستان است که بطور موازی پیش می روند،اما در این جا هر کدام از داستان ها بخشی از زندگی نویسنده است :ماجراهای کودکی نویسنده ،وقایعی که در بیمارستان می گذرد و ماجرای ساختن چهلمین سه تار، سه تاری که قرار است در انتها نوایی جادویی و ناب داشته باشد. در این داستان ها نویسنده از هر دری حرف می زند اما کیفیت وشیوه روایت بسیار جذاب است و تا انتها خواننده را با خود می کشاند.


برداشت من از کتاب :
راوی رمان فردی است که هم خود و هم ما را با خود به گذشته ها می برد.او برای عمل چشمش به بیمارستانی در فرانسه می رود و تا رسیدن به روز عمل به خاطرات دوران گذشته خود می پردازد.خاطراتی که با قلم زیبای قاسمی همراه می شود با بیان فلسفه و عقاید نویسنده .این رمان،بار نخست،در آوریل سال 2002 به عنوان رمان آنلاین، به صورت فی البداهه و زیرچشم خوانندگان، به مدت چهل و دو شب(هرشب یک قسمت) روی سایت نویسنده نوشته و منتشر شده است.رمانی بدون سانسور و روایتی پر از درد و درد و بازم درد.


جملاتی از کتاب :




چرا هیچ خلوت عاشقانه ای خلوت نیست؟ ازدحام جمعیت است در تختخوابی دو نفره؟ چرا هر کس چند نفر است؟ با چهره هایی گوناگون؟ چرا عاشق کسی می شویم اما با دیگری به بستر میرویم؟ 5


هرکس را می شود خرید، فقط قیمت است که فرق میکند 17


اگر درماندگی را با همه وجود منتقل کنی همیشه کسی هست که به دادت برسد. 17

انسان شهرش را عوض می کند، کشورش را عوض می کند، ولی کابوس ها را نه. 83


این پیره زنان بیوه در خانه ی پسر، از عروس حساب می بردند. و در خانه ی دختر ، از داماد. به هر خانه ای که می رفتند همه اش خداخدا می کردند کسی لیوانی آب بخواهد.بندبند تن شان تیر می کشید از درد، اما مثل دختری چهارده ساله بلند می شدند از جا تا نشان بدهند حضورشان به درد خور است در این خانه. زندگی شان فرو خوردن درد بود 94

مردی که نمی تواند زنی را خوشبخت کند خودش را هم نمی تواند خوشبخت کند. 112


می‌رفت و دردِ من شروع می‌شد. اما همینکه زخم اندکی التیام می‌یافت ، برمی‌گشت. می‌گفت « هیچکس مثل تو مرا نمی‌فهمد ».هیچکس هم مثل او مرا نمی‌فهمید. پس مخفیانه ادامه می‌دادیم .اما تمامِ مدت ترس داشت مبادا کسی ، آشنائی ، ببیندمان . بعدکه این ترس‌ها تیغ می‌شد و تکه‌تکه می‌برید از روح ، بازتشویق‌اشمی‌کردم برود. قبول نمی‌کرد. خسته که می‌شدیماز پنهان‌کاری و ترس ، می‌رفت . اما با هر رفت و برگشت تکه‌ی دیگری از روح من به غارت می‌‌رفت . بار آخر که رفت ، تازه فهمیدم که هر چیز غرامتی دارد. 178


بعضی چیزها هست که بهتر است آدم نگوید 183


همه چیز همیشه خیلی پیش تر از آن شروع می شود که فکرش را بکنی 184

 

 

سپاس...