چشمهایش / بزرگ علوی
![]()
نام کتاب :چشمهایش
نویسنده : بزرگ علوی
یکی از آثار باقیمانده استاد ماکان نقاش بزرگ پردهای است بهنام «چشمهایش»، چشمهای زنی که گویا رازی را در خود پنهان کرده است. راوی داستان که ناظم مدرسه و نمایشگاه آثار استاد ماکان است، سخت کنجکاو است راز این چشمها را دریابد. بنا بر این سعی میکند زن در تصویر را بیابد و از ارتباط او با استاد ماکان بپرسد. پس از سالها ناظم زن مورد نظر را مییابد و در خانهٔ او با هم گفتگو میکنند.
برداشت من :
استاد ماکان مردی رازدار و هنرمند بود که در راه آرمانهایش مبارزه کرد
نقاشی چیره دست که در دل مردم نفوذ کرده بود
مردی با صورت سرد که به هیچ چیز جز نقاشی دلبستگی نداشت اما مواجه شدن با زنی مسلح به چشمانی گیرا و عجیب، بیقرارش کرد...
معما و راز چشمان آن زن چه بود ؟!
نقاشی آخر استاد ماکان در دوران تبعید که زیر آن به خط خود نوشته بود چشمهایش...
جملاتی از کتاب :
مراحل زندگی را نمی شود از هم جدا کرد
پول دارم، پول، آخ، نکبت ببرند این پول مرا
ببینید ، خیلی بلاها آدم در زندگی به سرش می آید که خودش مسبب همه ی آنهاست. منتهی ادراک نمی کند؛یا وقتی به ریشه ی آنها پی می برد که دیگر کار از کار گذشته است
هر لذتی وقتی دوام پیدا کرد، زجر و مصیبت است.خوب، فکرش را که بکنم، ریشه ی بدبختی من در رفاه و آسایشی است که از طفولیت در آن نشو و نما یافته ام. خوشگلی من بلای جان من بود. خوشگلی به اضافه ی زندگی بی دردسر.
شهرت ،افتخار،احترام،همه اینها خوب،سودمند و کامیابی است؛ اما هر آدم مشهوری دلش می خواهد گاهی میان جمعیت گم شود، بلولد. لذت های آنها را بچشد؛ دلهره آنها به سرش بیاید؛ آنوقت رفاه و آسایش برایش لذت بخش است. اما وقتی همه کس او را می شناسند و همه مردم او را با انگشت نشان می دهند، دیگر آزاد نیست.آنوقت دیگر شهرت دردسر آدم می شود. خوشگلی منم همینطور بود.
بیشتر کسانی که به شکار این مرغ خوش بال و پر می روند و راه پر مصیبت هنرمند را پیش می گیرند، وسط راه وا می زنند. از صدتا نود نفر وازده هستند و بقیه ده درصد آنقدر خودخواهند که دست آدم به دامن آنها نمی رسد.
کسی که در عمرش گرسنگی نکشیده ، کسی که از سرما نلرزیده، کسی که شب تا سحر بیدار نمانده چگونه ممکن است از سیری، از گرما، از پرتو آفتاب صبح لذت ببرد.
با دیپلم ، با پول، با شوهر، با این چیزها آدم خوشبخت نمی شود، باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور خوشبختی به آدم چشمک بزند.
برای اینکه هنرمند بشوی باید حتما انسان باشی.
بعضی چیزها را نمی شود گفت. بعضی چیزها را احساس می کنید.رگ و پی شما را می تراشد، دل شما را آب می کند، اما وقتی می خواهید بیان کنید می بینید که بی رنگ و جلاست.
سپاس...